یک مهندس می‌گوید بعد از ۱۴۴۰ ساعت، دم هواپیما می‌شکند

راهی نیست؟؛ معرفی و بررسی کتابNo Highway

«هنگامی که مسئول بخش سازه‌ای مؤسسه هواپیمایی سلطنتی در فارنبورو شدم، سی و چهار سال بیشتر نداشتم.»

جلد کتاب راهی نیست؟ — فرهنگ نشر نو
نوشته‌ینویل شوتترجمه‌یعلی کهرباییصفحه۳۷۲

پیشنهاد بخریم

ببخشید، فعلا موجودش نداریم

معرفی کتاب «راهی نیست؟»

دنیس اسکات تازه مسئول بخش سازه‌های مؤسسه‌ی سلطنتی هواپیمایی در فارنبورو شده و دارد با آدم‌های بخش جدیدش آشنا می‌شود که به تئودور هانی می‌رسد. هانی از آن آدم‌هایی نیست که در اولین ملاقات اعتماد آدم را جلب کند. ظاهر مرتبی ندارد. خیلی خوب نمی‌تواند با آدم‌ها حرف بزند. بیشتر عمرش را میان محاسبات و دستگاه‌های آزمایش گذرانده و حتی علایق خارج از کارش هم چندان معمولی نیستند: هرم بزرگ مصر، نوشتن خودکار، پدیده‌های روانی و نظریه‌هایی که اگر از زبان یک دانشمند هوافضا نشنویم احتمالاً فکر می‌کنیم گوینده زیادی داستان علمی‌تخیلی خوانده است. اما پشت یکی از میزهای آزمایشگاهش چیزی وجود دارد که دیگر چندان خنده‌دار نیست. یک دم واقعی هواپیما.

هانی مشغول آزمایش روی سازه‌ی دم راتلند رین‌دیر است؛ هواپیمای مسافربری تازه‌ای که شرکت‌های هواپیمایی دارند از آن استفاده می‌کنند. دستگاه آزمایش، بارها و لرزش‌هایی شبیه آنچه هواپیما در پرواز تحمل می‌کند به سازه وارد می‌کند و هانی بر اساس محاسباتش به نتیجه‌ی مشخصی رسیده: تقریباً بعد از ۱۴۴۰ ساعت پرواز، خستگی فلز می‌تواند سازه‌ی دم را از پا دربیاورد. نه با یک هشدار طولانی. نه لزوماً با ترک بزرگی که مکانیک قبل از پرواز پیدایش کند. ممکن است دم هواپیما ناگهان بشکند. در ابتدا حتی خود هانی هم چندان وحشت‌زده نیست.

فکر می‌کند هنوز هیچ رین‌دیری آن‌قدر پرواز نکرده که به عدد خطرناک نزدیک شده باشد. آزمایشش هم هنوز تمام نشده. دانشمند قرار نیست قبل از داشتن مدرک قطعی داد بزند «هواپیماها را زمین‌گیر کنید». بعد اسکات اطلاعاتی درباره‌ی یک سانحه پیدا می‌کند. یک رین‌دیر در لابرادور سقوط کرده. علت حادثه معلوم نیست. و بخش مهمی از دم هواپیما هم در محل اصلی لاشه پیدا نشده است. بدتر از همه اینکه ساعت پرواز آن هواپیما به محدوده‌ای رسیده که با محاسبات هانی بیش از حد خوب جور درمی‌آید. حالا دیگر یک آزمایش عجیب در گوشه‌ی آزمایشگاه نیست. اگر هانی درست گفته باشد، چندین هواپیمای مسافربری دارند با نقصی بالقوه مرگبار پرواز می‌کنند.

اگر اشتباه گفته باشد، زمین‌گیرکردنشان می‌تواند خسارت مالی عظیمی به شرکت سازنده و خطوط هوایی وارد کند و اعتبار مؤسسه‌ی تحقیقاتی را هم زیر سؤال ببرد. فقط یک راه برای جلو رفتن وجود دارد: باید لاشه‌ی هواپیمای سقوط‌کرده را بررسی کنند. و برای این کار، هانی را می‌فرستند کانادا.

هانی تازه وسط پرواز متوجه می‌شود خودش داخل یک رین‌دیر نشسته

شاید بهترین شوخی نویل شوت در شروع رمان همین باشد. تئودور هانی متخصص هواپیماست ولی آن‌قدر در دنیای خودش زندگی می‌کند که وقتی سفر را آغاز می‌کند، توجهی ندارد هواپیمایی که سوارش شده چه مدلی است. بعد در طول پرواز می‌فهمد. رین‌دیر. همان هواپیمایی که خودش گفته ممکن است دمش بعد از حدود ۱۴۴۰ ساعت خسته شود و بشکند. حالا سؤال بعدی را می‌پرسد: این هواپیما چند ساعت پرواز کرده؟ جواب تقریباً همان چیزی است که اصلاً دلش نمی‌خواست بشنود. این رین‌دیر هم به محدوده‌ی خطر نزدیک شده است. از این لحظه به بعد «راهی نیست؟» تبدیل به تعلیقی خیلی ساده و مؤثر می‌شود. خواننده عدد را می‌داند. هانی عدد را می‌داند. خدمه‌ی هواپیما اما دلیلی ندارند حرف مردی را باور کنند که هنوز نتوانسته نظریه‌اش را ثابت کند.

و مشکل بزرگ‌تر این است که حق با خدمه هم هست.

اگر مدرک قطعی نداری، حق داری یک هواپیما را متوقف کنی؟

این سؤال رمان را خیلی بهتر از عبارت «داستانی درباره‌ی خستگی فلز» توضیح می‌دهد. هانی دانشمند است. یک نظریه دارد. محاسبات دارد. نشانه‌هایی هم پیدا شده که شاید نظریه‌اش را تأیید کنند. اما هنوز آزمایش نهایی تمام نشده. طرف دیگر، صدها مسافر و خدمه‌ای هستند که قرار است با این هواپیماها سفر کنند. فرض کنیم احتمال خرابی فقط ده درصد باشد. پرواز باید انجام شود؟ یک درصد چه؟ نیم درصد؟ اصلاً چه کسی حق دارد درباره‌ی این درصد تصمیم بگیرد؟ مهندس؟ شرکت سازنده؟ مدیر شرکت هواپیمایی؟ دولت؟ یا مسافری که هیچ‌کس حتی به او نگفته چنین تردیدی وجود دارد؟

همین جنبه باعث شده بنیاد نویل شوت حتی از «راهی نیست؟» به‌عنوان متنی مناسب برای بحث درباره‌ی اخلاق مهندسی استفاده کند: مسئولیت مهندس برای هشدار دادن، افشای خطر، تعارض میان زیان اقتصادی و ایمنی عمومی و حتی این سؤال که آیا یک مهندس برای جلوگیری از خطری که به آن باور دارد حق آسیب‌زدن به یک هواپیما را دارد یا نه. نویل شوت به‌اندازه‌ی کافی مهندس بوده که قضیه را زیادی راحت نکند. سازنده‌ی هواپیما را نمی‌شود فقط شرور داستان فرض کرد. اگر هر بار یک پژوهشگر نظریه‌ای درباره‌ی خطر احتمالی مطرح کند تمام ناوگان هوایی را زمین‌گیر کنیم، صنعت هواپیمایی عملاً تعطیل می‌شود. علم باید مدرک بخواهد. اما سانحه منتظر چاپ مقاله نمی‌ماند. «راهی نیست؟» دقیقاً در فاصله‌ی میان این دو جمله اتفاق می‌افتد.

مشکل دیگر این است که هانی اصلاً شبیه آدمی نیست که دوست داشته باشیم جانمان را دستش بدهیم

فرض کنید خلبان هستید. مردی سراغتان می‌آید و می‌گوید: هواپیمای شما احتمالاً قرار است از وسط آسمان تکه‌تکه شود. می‌پرسید مدرکت چیست؟ می‌گوید آزمایش هنوز کامل نشده. بعد کم‌کم می‌فهمید همان مرد اوقات فراغتش را با هرم‌شناسی، ارتباطات روانی و محاسبه‌ی وقایع مذهبی می‌گذراند. حالا چقدر حرفش را جدی می‌گیرید؟ شوت عمداً قهرمانش را این‌طور ساخته است. هانی «دانشمند نابغه‌ی خوش‌لباس» نیست که کافی باشد وارد اتاق شود تا بقیه سکوت کنند. او از نظر اجتماعی تقریباً فاجعه است و همین باعث می‌شود درست‌بودن یک استدلال علمی با سؤال دیگری مخلوط شود: ما واقعاً مدرک آدم‌ها را قضاوت می‌کنیم یا خود آدم‌ها را؟

شرکت سازنده هم برای رد نظریه‌ی هانی فقط به محاسبات او حمله نمی‌کند؛ سلامت ذهنش را زیر سؤال می‌برد. بنیاد نویل شوت در شرح رمان به همین تقابل اشاره می‌کند: مهندس ارشد شرکت، هانی را متهم به نوعی زوال علمی و اختلال ذهنی می‌کند. و انصافاً هانی هم کار زیادی برای راحت‌کردن دفاع از خودش نمی‌کند.

حتی همکارانش دقیقاً نمی‌دانند با هانی چه کار کنند

شوت شخصیت اصلی را از چشم خودش روایت نمی‌کند. راوی دنیس اسکات است؛ مدیری جوان‌تر و بسیار معمولی‌تر که کم‌کم وارد زندگی هانی می‌شود. این انتخاب خیلی خوب جواب می‌دهد، چون اسکات تقریباً نقش خواننده را دارد. اول هانی را آدمی عجیب می‌بیند. بعد متوجه می‌شود پشت آن ظاهر نامرتب ذهن بسیار جدی‌ای کار می‌کند. بعد مجبور می‌شود تشخیص بدهد کدام بخش حرف‌های این مرد نبوغ است و کدام بخش واقعاً عجیب‌وغریب. و در نهایت می‌رسد به همان مشکل اصلی: اگر به احتمال زیاد همکارت درست می‌گوید، آیا حاضر هستی اعتبار شغلی خودت را هم روی حرفش بگذاری؟ رمان از این نظر فقط «دانشمند تنها علیه سیستم» نیست. اسکات خودش آدم سیستم است. مدیر است.

وظیفه دارد هم علم را جدی بگیرد، هم سلسله‌مراتب را، هم هزینه‌ی یک تصمیم اشتباه را و هم جان آدم‌هایی را که هرگز ندیده. برای همین تصمیم‌های او از خود کشف هانی کمتر جالب نیستند.

هانی بیرون آزمایشگاه هم چندان خوب از پس زندگی برنمی‌آید

تئودور هانی همسرش را در بمباران‌های جنگ جهانی دوم از دست داده و حالا دختر کم‌سن‌وسالش، الس‌پث، را تنها بزرگ می‌کند. «بزرگ می‌کند» البته تعبیر سخاوتمندانه‌ای است. هانی می‌تواند درباره‌ی ساختار فلز نظریه بدهد، ولی زندگی خانه برایش به‌اندازه‌ی یک سازه‌ی هواپیما قابل فهم نیست. همین‌جاست که رمان از یک تریلر فنی خشک بیرون می‌آید. در پرواز با مونیکا تیزدیل، ستاره‌ی مشهور سینما، و مارجری کوردر، مهماندار جوان هواپیما، آشنا می‌شود. هر دو برخلاف بسیاری از مردان متخصص اطرافش، کم‌کم متوجه می‌شوند پشت رفتار نامعمول هانی چه آدمی قرار گرفته؛ و زندگی خود هانی و دخترش به همان اندازه‌ی مسئله‌ی رین‌دیر وارد داستان می‌شود. این بخش‌ها امروز گاهی کاملاً بوی رمان سال ۱۹۴۸ می‌دهند.

نگاه کتاب به نقش زن، ازدواج و اینکه یک دانشمند نامرتب لابد احتیاج به زنی دارد که زندگی‌اش را سامان بدهد، متعلق به دوره‌ی خودش است. ولی در عوض یک چیز باعث می‌شود روابط انسانی کتاب از خط اصلی جدا به نظر نرسند: هانی اولِ داستان به سازه‌ها خیلی بهتر از آدم‌ها فکر می‌کند. ماجرای رین‌دیر مجبورش می‌کند بفهمد پشت هر عدد در جدول پرواز، چند انسان نشسته‌اند. رمان درباره‌ی خستگی فلز شروع می‌شود، اما سؤال اخلاقی‌اش درباره‌ی ارزش جان آدم است. خود منابع آموزشی بنیاد نویل شوت نیز همین تغییر را یکی از محورهای کتاب می‌دانند.

«راهی نیست؟» چقدر فنی است؟

فنی‌تر از یک رمان معمولی. ولی نه آن‌قدر که لازم باشد مهندس هوافضا باشید. نویل شوت درباره‌ی سازه، تنش، خستگی فلز، آزمایش و طراحی هواپیما واقعاً اطلاعات دارد و جزئیات صرفاً برای واقعی‌کردن صحنه روی کاغذ پاشیده نشده‌اند. او خودش مهندس هوانوردی بود و بخش بزرگی از زندگی حرفه‌ای‌اش را در صنعت هواپیماسازی گذراند. بنیاد رسمی آثار او «راهی نیست؟» را تنها رمان شوت می‌داند که مستقیماً و به این وسعت به کار عملی مهندسی مربوط است. بااین‌حال توضیح‌ها معمولاً یک وظیفه‌ی داستانی دارند. لازم است بفهمیم عدد ۱۴۴۰ چرا ترسناک است. لازم است بدانیم چرا پیدا نشدن دم هواپیمای سقوط‌کرده مهم است. و لازم است بفهمیم چرا یک آزمایش ناقص برای زمین‌گیرکردن یک ناوگان کافی نیست.

بیشتر از این، کتاب از خواننده امتحان مقاومت مصالح نمی‌گیرد. شوت قبل از هرچیز قصه‌گو است. و احتمالاً مهم‌ترین هنر «راهی نیست؟» همین است که می‌تواند درباره‌ی خستگی آلیاژ آلومینیوم حرف بزند و چند صفحه بعد کاری کند فقط بخواهیم بدانیم: خب، این هواپیما بالاخره سالم می‌نشیند یا نه؟

خستگی فلز اصلاً یعنی چه؟

فلز لازم نیست یک‌بار با نیرویی خیلی بزرگ مواجه شود تا بشکند. گاهی نیروهای کوچک‌تر اگر بارها تکرار شوند، ترک بسیار کوچکی ایجاد می‌کنند؛ ترک بزرگ‌تر می‌شود و در نهایت قطعه ممکن است زیر نیرویی بشکند که یک قطعه‌ی سالم به‌راحتی تحملش می‌کرد. همین پدیده را به‌طور کلی خستگی فلز می‌گوییم. موزه‌ی نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا توضیح می‌دهد که شکست خستگی از رشد ترک بر اثر بارگذاری تکرارشونده‌ای شکل می‌گیرد که هر بار به‌تنهایی الزاماً برای شکستن سازه کافی نیست. در دهه‌های میانی قرن بیستم، پیامدهای عملی این پدیده برای سازه‌های جدید هواپیما هنوز کاملاً تحت کنترل نبود. نکته‌ی مهم اینجاست: نویل شوت مسئله را از خودش اختراع نکرد.

خستگی فلز پیش از رمان شناخته شده بود و حتی در سازه‌های هواپیما آزمایش‌هایی درباره‌اش انجام می‌شد. چیزی که «راهی نیست؟» را جالب کرده این است که شوت خطر آن را در یک هواپیمای مسافربری مدرن تبدیل به هسته‌ی داستان کرد؛ چند سال پیش از آنکه همین عبارت وارد تیتر اخبار جهان شود. و این ما را می‌رساند به عجیب‌ترین قسمت تاریخ کتاب.

نسخه‌ی فارسی «راهی نیست؟»

ترجمه‌ی فارسی کتاب کار علی کهربایی است و فرهنگ نشر نو با همکاری نشر آسیم آن را منتشر کرده است. چاپ اول این ترجمه در سال ۱۳۹۸ منتشر شد. آخرین فهرست رسمی نشر نو که در دسترس است، در بهار ۱۴۰۴ کتاب را همچنان با همین ترجمه و در وضعیت «در نوبت بازچاپ» ثبت کرده است. عنوان اصلی کتاب No Highway است و نخستین بار در سال ۱۹۴۸ منتشر شد. «راهی نیست؟» از آن کتاب‌هایی است که قهرمانش برای نجات دنیا تفنگ نمی‌کشد. یک عدد دارد. ۱۴۴۰. مشکل این است که عددها به‌تنهایی کسی را قانع نمی‌کنند. مخصوصاً وقتی قبول‌کردنشان گران تمام شود. هانی باید کاری کند که دیگران خطری را ببینند که هنوز اتفاق نیفتاده است.

اگر صبر کند تا کاملاً ثابت شود، ممکن است اثباتش لاشه‌ی هواپیمایی باشد که چند ده نفر داخلش مرده‌اند. اگر زودتر دست به کار شود و اشتباه کرده باشد، خودش همان آدم دیوانه‌ای می‌شود که یک هواپیمای سالم و یک صنعت را به دردسر انداخته. این احتمالاً دلیل اصلی ماندگاری «راهی نیست؟» است. رمان در ظاهر درباره‌ی هواپیماهای دهه‌ی چهل است، اما مسئله‌اش هنوز خیلی آشناست: برای جلوگیری از یک فاجعه، چقدر مدرک کافی است؟ وقتی همه می‌گویند هنوز چیزی ثابت نشده، چه کسی باید جرئت کند بگوید: شاید وقتی ثابت شد، دیگر خیلی دیر باشد؟

یک نکته برای ثبت مشخصات در بخریم: درباره‌ی تعداد صفحات چاپ اول فارسی، منابع موجود یکدست نیستند؛ اطلاعیه‌های زمان انتشار ۳۷۲ و ۳۸۲ صفحه را هر دو ثبت کرده‌اند. چون کاتالوگ رسمی نشر نو فقط سال چاپ و وضعیت بازچاپ را می‌دهد، برای فیلد تعداد صفحات بهتر است عدد را مستقیم از شناسنامه‌ی نسخه‌ای که در انبار دارید وارد کنید.

بخشی از کتاب

«هنگامی که مسئول بخش سازه‌ای مؤسسه هواپیمایی سلطنتی در فارنبورو شدم، سی و چهار سال بیشتر نداشتم.» شروع رمان درباره‌ی هانی نیست. درباره‌ی مدیری است که قرار است هانی را کشف کند. و همین فاصله مهم است؛ چون ما هم مثل اسکات اول فقط یک دانشمند عجیب می‌بینیم و بعد آرام‌آرام مجبور می‌شویم سؤال ناخوشایندتری بپرسیم: اگر عجیب‌ترین آدم اتاق تنها کسی باشد که خطر را درست دیده چه؟

واقعیت‌های جالب درباره راهی نیست؟

شش سال بعد، اتفاقی شبیه داستان واقعاً برای هواپیمای مسافربری بریتانیا افتاد

<p>«راهی نیست؟» در <strong>۱۹۴۸</strong> منتشر شد. در ۱۹۵۲، هواپیمای <strong>de Havilland Comet</strong> وارد خدمت تجاری شد؛ نخستین جت مسافربری تجاری جهان. در سال ۱۹۵۴ دو کامت در حوادثی فاجعه‌بار از هم پاشیدند و کل ناوگان زمین‌گیر شد. تحقیقات بعدی نشان داد رشد ترک‌های خستگی در بدنه‌ی تحت فشار عامل اصلی یکی از سوانح بوده است. موزه‌ی RAF می‌گوید حدود هفتاد درصد لاشه‌ی یکی از هواپیماها بازیابی شد و همین بازسازی، نقش خستگی سازه را تأیید کرد. طبیعی بود که مردم یاد رمان شوت بیفتند. نویسنده شش سال قبل داستان هواپیمای مسافربری تازه‌ای را نوشته بود که به‌دلیل خستگی فلز ممکن بود در هوا متلاشی شود. بنیاد نویل شوت می‌گوید همین شباهت برای مدتی به او شهرت نویسنده‌ای «پیشگو» داد. اما یک تفاوت مهم را نباید حذف کرد.</p> <p>در «راهی نیست؟» مشکل <strong>دم هواپیما و بارهای آیرودینامیکی</strong> است. در کامت، ترک خستگی در <strong>بدنه‌ی تحت فشار</strong> و بر اثر چرخه‌های مکرر افزایش و کاهش فشار رشد می‌کرد. پس شوت سقوط کامت را «پیش‌بینی دقیق» نکرده بود. مسئله‌ی مهندسی را خیلی زود دیده بود.</p>

عجیب‌تر: تحقیقات واقعی کامت در همان فارنبورویی انجام شد که هانی آنجا کار می‌کند

<p>این شاید بهترین واقعیت پشت کتاب باشد. محل کار هانی در رمان، <strong>Royal Aircraft Establishment در فارنبورو</strong>، ساختگی نیست. مؤسسه واقعاً وجود داشت. بعد از سوانح کامت در سال ۱۹۵۴، همین RAE یکی از مراکز اصلی تحقیقات شد. قطعات لاشه‌های بازیابی‌شده را به فارنبورو آوردند و کنار هم چیدند و یک بدنه‌ی کامل کامت را نیز در مخزن عظیم آب قرار دادند تا هزاران چرخه‌ی فشار به آن وارد کنند و ببینند ترک چگونه شکل می‌گیرد. یعنی شش سال بعد از انتشار رمان، در همان مؤسسه‌ای که شخصیت داستانی شوت مشغول آزمایش خستگی روی هواپیما بود، مهندسان واقعی داشتند خستگی یک هواپیمای سقوط‌کرده را بررسی می‌کردند.</p>

اسم «کامت» هم یک تصادف بامزه دارد

<p>هواپیمای ساختگی رمان <strong>Reindeer</strong>، یعنی گوزن شمالی، نام دارد. یکی از نام‌های سنتی گوزن‌های سورتمه‌ی بابانوئل هم <strong>Comet</strong> است. بنیاد نویل شوت خودش به این هم‌زمانی عجیب اشاره کرده؛ هرچند دلیلی وجود ندارد که چیزی بیشتر از یک تصادف جالب بدانیمش.</p>

نویل شوت قبل از نویسنده‌شدن، واقعاً هواپیما می‌ساخت

<p>نام کاملش <strong>Nevil Shute Norway</strong> بود. در آکسفورد مهندسی خواند، با شرکت de Havilland کار کرد، بعد در پروژه‌ی کشتی هوایی عظیم <strong>R100</strong> به مقام معاون مهندس ارشد رسید و عملاً بخش بزرگی از پروژه را اداره کرد. بعدتر هم از بنیان‌گذاران شرکت هواپیماسازی <strong>Airspeed</strong> شد. حتی نام خانوادگی «Norway» را روی کتاب‌هایش نمی‌گذاشت. وقتی اولین رمانش منتشر شد تصمیم گرفت فقط از نام‌های اولش، <strong>Nevil Shute</strong>، استفاده کند، چون نمی‌خواست رمان‌نویسی به اعتبار حرفه‌ای‌اش به‌عنوان مهندس لطمه بزند. در نتیجه وقتی «راهی نیست؟» درباره‌ی جلسه‌های فنی، آزمایشگاه و کشمکش میان مهندس و مدیریت حرف می‌زند، نویسنده آن دنیا را فقط برای رمانش تحقیق نکرده بود. سال‌ها داخلش زندگی کرده بود.</p>

او از نزدیک دیده بود کم‌آزمایی یک هواگرد چه فاجعه‌ای می‌تواند بسازد

<p>شوت روی کشتی هوایی <strong>R100</strong> کار می‌کرد؛ پروژه‌ی خصوصی‌ای که رقیب دولتی‌اش <strong>R101</strong> بود. R100 آزمون‌های موفقی پشت سر گذاشت و شوت خودش در پرواز رفت‌وبرگشت آن به کانادا حضور داشت. R101 اما پس از تغییرات و آزمایش ناکافی، در سال ۱۹۳۰ در مسیر هند سقوط کرد و پروژه‌ی کشتی‌های هوایی بریتانیا عملاً پایان یافت. این به آن معنا نیست که «راهی نیست؟» مستقیماً بازنویسی حادثه‌ی R101 است. ولی توضیح می‌دهد چرا شوت تا این اندازه به یک موضوع حساس است: وقتی مدیر، برنامه‌ی زمانی، حیثیت سازمان و مهندس درباره‌ی «آیا به‌اندازه‌ی کافی آزمایش کرده‌ایم؟» با هم اختلاف پیدا می‌کنند، مسئله دیگر فقط فنی نیست.</p>

حتی یک سانحه‌ی قدیمی‌تر هم ممکن است تخم اولیه‌ی داستان را کاشته باشد

<p>خط زمانی بنیاد نویل شوت واقعه‌ی جالبی را در سال ۱۹۳۶ ثبت کرده است. شوت در قطار همراه مسئول تبلیغات Airspeed مقاله‌ای در <em>The Times</em> درباره‌ی سقوط یک هواپیمای تمام‌فلزی جدید <strong>Boeing 247</strong> خوانده بود؛ سانحه‌ای که در آن دم هواپیما جدا شده بود. بنیاد این اتفاق را در کنار انتشار «راهی نیست؟» در ۱۹۴۸ ثبت می‌کند. یعنی تصویر «هواپیمای مدرنی که ناگهان دمش را از دست می‌دهد» دست‌کم سال‌ها پیش از نوشتن رمان در ذهن مهندسِ شوت وجود داشته است.</p>

و وسط این همه مهندسی، کتاب تخته‌ی احضار روح هم دارد

<p>این قسمت را احتمالاً از روی خلاصه‌ی پشت جلد حدس نمی‌زنید. هانی، مردی که درباره‌ی عمر خستگی سازه‌ی هواپیما محاسبه می‌کند، به پدیده‌های روانی، هرم‌شناسی و <strong>نوشتن خودکار با پلانشت</strong> هم علاقه دارد. دخترش الس‌پث هم وارد این آزمایش‌ها می‌شود و این خط عجیب حتی با جست‌وجوی لاشه‌ی هواپیما ارتباط پیدا می‌کند. ترکیب عجیبی است: یک طرف آزمایش خستگی فلز. یک طرف چیزی تقریباً شبیه تخته‌ی ویجا. شوت ظاهراً تناقضی در کنار هم گذاشتن این دو نمی‌دید. در چند اثر دیگرش هم پدیده‌های پیش‌آگاهی و امور غیرقابل‌توضیح وارد جهان نسبتاً واقع‌گرای داستان می‌شوند. این ویژگی باعث می‌شود «راهی نیست؟» از یک تریلر مهندسی کاملاً خشک عجیب‌تر باشد.</p>

سه سال بعد از انتشار کتاب، جیمز استوارت شد تئودور هانی

<p>در سال <strong>۱۹۵۱</strong> هنری کاستر از رمان فیلم <strong>No Highway in the Sky</strong> را ساخت. <strong>جیمز استوارت</strong> نقش تئودور هانی را بازی کرد، <strong>مارلنه دیتریش</strong> مونیکا تیزدیل بود، <strong>گلینیس جانز</strong> نقش مارجری را داشت و <strong>جک هاوکینز</strong> در نقش دنیس اسکات ظاهر شد. فیلم در بریتانیا همان عنوان <em>No Highway</em> را حفظ کرد و برای اکران آمریکا عنوان <em>No Highway in the Sky</em> گرفت. جالب اینکه فیلم هم مثل کتاب خیلی زود ساخته شد: زمانی که حوادث مشهور کامت هنوز اتفاق نیفتاده بودند. تماشاگر سال ۱۹۵۱ داشت داستانی درباره‌ی خطری فرضی در خستگی هواپیما می‌دید. تماشاگر چند سال بعد دیگر می‌دانست چنین خطری تا چه حد واقعی است.</p>

خرید کتاب راهی نیست؟

نوشته‌ینویل شوتترجمه‌یعلی کهربایینشرفرهنگ نشر نوصفحه۳۷۲
۵۶٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: