
معرفی کتاب «قطره اشکی در اقیانوس»
دوینو فابر سالهاست میجنگد.
نه به آن معنای سادهای که تفنگی برداشته باشد و دشمنش را هم دقیقاً بشناسد. او از آن آدمهایی است که زمانی باور کردهاند تاریخ را میشود تغییر داد. اگر فقر هست، اگر فاشیسم دارد قدرت میگیرد، اگر آدمها تحقیر میشوند، نباید فقط نشست و تماشا کرد. باید سازمان پیدا کرد، باید مبارزه کرد و باید چیزی را ساخت که از این جهان بهتر باشد.
برای همین فابر کمونیست شده.
مشکل از جایی شروع میشود که حزبی که قرار بود آدمها را آزاد کند، کمکم از اعضایش میخواهد چیزی را کنار بگذارند که بدون آن آزادی چندان معنایی ندارد: وجدان خودشان.
داستان «قطرهاشکی در اقیانوس» میان سالهای پرتلاطم ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۴ میگذرد؛ دورانی که نازیسم در اروپا بالا میآید، مخالفان سیاسی مجبور به فرار میشوند، جنگ از راه میرسد و در همان زمان، استالینیسم هم در درون جنبشی که بسیاری از شخصیتهای کتاب زندگیشان را وقفش کردهاند، شروع به بلعیدن آدمهای خودش میکند.
برای فابر سؤال دیگر این نیست که «حق با چپ است یا راست؟» سؤال سختتر شده:
اگر حزب به تو بگوید چیزی را که با چشم خودت دیدهای ندیدهای چه؟ اگر رفیقت یکشبه «خائن» اعلام شود چه؟ اگر برای رسیدن به جامعهای انسانی از تو بخواهند کاری غیرانسانی را توجیه کنی چه؟ و اگر از حزب بیرون بیایی، آیا تمام سالهایی که برای یک آرمان جنگیدهای به اشتباه تبدیل میشوند؟
اشپربر شخصیتهایش را دقیقاً در همین جای ناراحتکننده نگه میدارد.
اینها آدمهایی نیستند که صبح از خواب بیدار شوند و ناگهان بفهمند «استالینیسم بد است» و بعد با وجدانی آسوده زندگی تازهای شروع کنند. برای بعضیشان حزب فقط یک تشکیلات سیاسی نیست؛ دوستانشان آنجایند، جوانیشان آنجاست، کشتههایشان آنجایند و تمام تصویری که از آینده ساختهاند به آن گره خورده.
جداشدن از چنین چیزی شبیه عوضکردن عقیده نیست. شبیه از دست دادن وطن است.
و وضع دوینو فابر از این هم بدتر میشود؛ چون او عملاً دو بار بیوطن میشود. از آلمان باید بهخاطر نازیها فرار کند و از خانهی سیاسی خودش هم بهخاطر استالینیشدن حزب بیرون میآید. دشمن قدیمی هنوز دنبالش است و رفقای قدیمی هم دیگر او را از خودشان نمیدانند.
این «میان دو صندلی ماندن» شاید بهترین راه ورود به قطرهاشکی در اقیانوس باشد.
حزب میتواند اشتباه کند؟
بخش اول کتاب نامی دارد که تصویر اصلی کل رمان را میسازد: بوتهی سوخته.
تصویر از همان بوتهی معروف کتاب مقدس میآید؛ بوتهای که میسوزد اما خاکستر نمیشود. در داستان اشپربر، آدمها هم زمانی دور آتشی جمع شدهاند که فکر میکردند خاموششدنی نیست: آرمان انقلاب.
قرار بود این آتش تاریکی و سرما را تمام کند. اما یک روز بعضیها سرشان را بلند میکنند و چیزی میبینند که گفتنش خطرناک است: بوته سوخته.
آرمان همان آرمان نیست. اربابهای تازه پیدا شدهاند، بردههای تازه پیدا شدهاند و قدرت، فقط اسمهایش را عوض کرده است. بدتر اینکه به آدمها دستور داده میشود همچنان بخوانند که آتش روشن است و همه را گرم میکند؛ حتی وقتی از سرما میلرزند.
تقریباً تمام بحران اخلاقی کتاب همینجاست. چقدر باید به یک آرمان وفادار ماند؟ آیا گفتن اینکه جنبشی از هدف اولیهاش منحرف شده خیانت است، یا درست برعکس، سکوتکردن خیانت بزرگتری است؟
شخصیتهای اشپربر جواب یکسانی ندارند. بعضی هنوز فکر میکنند باید در حزب ماند و از داخل اصلاحش کرد. بعضی حاضرند برای حفظ تشکیلات هر چیزی را توجیه کنند. بعضی از سیاست کنار میکشند و بعضی مثل فابر، با اینکه ایمان قبلیشان را از دست دادهاند، هنوز نمیتوانند نسبت به آنچه در جهان اتفاق میافتد بیتفاوت شوند.
اشپربر هم کار را برای خواننده آسان نمیکند.
او رمانش را طوری نمینویسد که از صفحهی اول یک شخصیت دانای کل کنارمان بایستد و آدمهای خوب و بد را نشانمان بدهد. آدمهای کتاب بحث میکنند، اشتباه میکنند، استدلالهای قانعکننده میآورند و مدتی بعد ممکن است خودشان قربانی همان منطقی شوند که از آن دفاع میکردند.
برای همین قطرهاشکی در اقیانوس علاوه بر رمان سیاسی، چیزی شبیه آزمایشگاه وجدان است.
وقتی دیگر به حزب اعتقاد نداری، با آرمانت چه کار میکنی؟
این سؤال برای فابر از خودِ جدایی سختتر است. خیلی آسان بود اگر میتوانست نتیجه بگیرد تمام آنچه زمانی به آن باور داشته دروغ بوده و برود دنبال زندگی خودش. ولی عدالت هنوز برایش مهم است. فاشیسم هنوز واقعی است. آدمها هنوز کشته میشوند. و اینکه استالین چیزی را به تباهی کشانده، الزاماً به این معنا نیست که فقر، بیعدالتی یا سرکوب ناگهان قابل قبول شدهاند. فابر دقیقاً در همین شکاف گیر میکند: دیگر نمیتواند مثل گذشته مؤمن باشد و نمیتواند بیتفاوت هم بشود.
در بخش دوم، این بیخانمانی سیاسی با بیخانمانی واقعی ترکیب میشود. شکستهای پیاپی ضدفاشیستها، آوارگی و گسترش جنگ، او را بیشتر به سمت یأس میبرند. اما اشپربر در همان وضعیت، راه دیگری برای فابر باز میکند: فکرکردن بدون فرمان تشکیلات، گفتوگو با آدمهایی که همفکرش نیستند و پیدا کردن معنا در رابطههای انسانی کوچکتر. یکی از مهمترین آدمهای زندگی او پروفسور اریش فون اشتتن است؛ روشنفکری لیبرال که از جوانی برای فابر نوعی مرجع فکری بوده و بحثهایشان به یکی از ستونهای فلسفی رمان تبدیل میشود.
این اتفاق خیلی مهم است. چون کتاب نمیگوید وقتی ایدئولوژی فرو میریزد، آدم باید دیگر به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشد. برعکس، سؤالش این است که آیا میشود بدون سپردن عقل و وجدانمان به یک دستگاه فکری، همچنان برای چیزی ایستاد؟ بعد جنگ واقعاً از راه میرسد
قطرهاشکی در اقیانوس فقط در اتاقهای روشنفکری و بحثهای حزبی باقی نمیماند. هرچه رمان جلوتر میرود، اروپایی که شخصیتها دربارهی آیندهاش بحث میکردند عملاً شروع به فروپاشی میکند.
در بخش سوم، اشپربر داستان را به اروپای شرقی و بالکان میبرد. یکی از خطوط مهم داستان به شهرک یهودی «وولینا» میرسد؛ جامعهای که خطر نابودی هرلحظه به آن نزدیکتر میشود. خط دیگری به مبارزهی پارتیزانها در یوگسلاوی مربوط است؛ مبارزانی که هم باید در برابر نازیها و اوستاشه بجنگند و هم با گروههایی درگیرند که میخواهند مقاومت را زیر فرمان مطلق نیروهای وفادار به شوروی ببرند.
اینجاست که سؤالهای بخش اول دیگر نظری نیستند. وقتی آدمها واقعاً دارند کشته میشوند، آزادی چقدر ارزش دارد؟ آیا برای شکستدادن یک دیکتاتوری میشود به دیکتاتوری دیگری تکیه کرد؟ آیا در شرایط اضطراری هنوز اخلاق معنا دارد؟ و اگر احتمال پیروزی تقریباً صفر باشد، مبارزهکردن چه فایدهای دارد؟ اشپربر جوابهای تمیز تحویل نمیدهد.
شاید به همین دلیل است که با وجود بیش از هزار صفحه، موضوع واقعی کتاب صرفاً «تاریخ کمونیسم» نیست. موضوعش انتخابهایی است که آدمها در شرایطی میکنند که هیچ گزینهی بینقصی روی میز نیست.
پس این کتاب هزار صفحهای چقدر سیاسی است؟
خیلی. اگر از رمانی که شخصیتهایش دربارهی تاریخ، انقلاب، اخلاق، مسئولیت و معنای عمل سیاسی بحث میکنند فراری هستید، بهتر است قبل از خرید این را بدانید. «قطرهاشکی در اقیانوس» وانمود نمیکند تمام ایدههایش را میشود پشت یک ماجرای پرهیجان پنهان کرد.
گفتوگو در این کتاب مهم است. فکرکردن مهم است. آدمها گاهی چند صفحه با هم حرف میزنند چون تصمیم سیاسی در جهان اشپربر فقط ابزاری برای جلو بردن قصه نیست؛ خودش بخشی از قصه است. بحران اصلی بسیاری از شخصیتها هم دقیقاً زمانی رخ میدهد که آنچه در ذهنشان درست به نظر میرسید با آنچه در واقعیت اتفاق افتاده برخورد میکند.
ولی کتاب صرفاً مقالهای سیاسی در لباس رمان هم نیست.
فابر خسته میشود، میترسد، دوست میدارد، دلتنگ میشود، آدم از دست میدهد، گوشهگیر میشود و دوباره به جهان برمیگردد. یکی از جذابترین وجوه شخصیتش همین است که چند بار به نقطهای میرسد که دیگر نمیخواهد چیزی را نجات بدهد، اما باز اتفاق یا انسانی کوچک او را از انزوا بیرون میکشد. حتی در بخشهای تاریکتر رمان، اشپربر راه نجات را الزاماً در «ایدئولوژی بهتر» پیدا نمیکند؛ گاهی یک رابطهی انسانی کوچک از تمام نظامهای فکری دوام بیشتری دارد.
چرا اسم کتاب «قطرهاشکی در اقیانوس» است؟
نام آلمانی کتاب Wie eine Träne im Ozean است: «همچون قطرهاشکی در اقیانوس». نام خیلی مناسبی برای رمانی است که مدام آدم منفرد را جلوی چیزی بسیار بزرگتر از خودش قرار میدهد: حزب، تاریخ، جنگ، فاشیسم، انقلاب. یک آدم در برابر تمام اینها چقدر است؟ تقریباً هیچ. یک قطره.
اگر یک نفر نپذیرد دروغ بگوید، مگر تاریخ متوقف میشود؟ اگر یک مبارز خودش را قربانی کند، مگر جنگ تمام میشود؟ اگر کسی در گوشهای از اروپا تصمیم اخلاقی درستی بگیرد، چه چیزی در مقیاس میلیونها انسان تغییر میکند؟
ممکن است هیچچیز. و همین جاست که عنوان کتاب دردناک میشود. چون اشپربر در تمام رمان دارد از ارزش همان «هیچچیز» دفاع میکند. اینکه تأثیر یک تصمیم کوچک است، آن تصمیم را بیمعنا نمیکند. اینکه رنج یک نفر در اقیانوس رنجهای تاریخ گم میشود، به این معنا نیست که رنجش واقعی نبوده.
جالبتر اینکه «قطرهاشکی در اقیانوس» در ابتدا فقط نام کل سهگانه نبود؛ یکی از فصلهای مهم بخش سوم همین عنوان را داشت و روایت شهرک وولینا در آن قرار گرفته بود. این بخش حتی جداگانه با مقدمهای از آندره مالرو نیز منتشر شد.
بخشی از کتاب
«برای درک موجود زنده باید دانست مردههای او کیستند.»
اشپربر بعد از این جمله سراغ آرزوهای ازدسترفته میرود؛ اینکه برای شناخت یک آدم فقط نباید دید امروز به چه چیزی اعتقاد دارد. باید فهمید قبلاً به چه چیزی ایمان داشته، چه کسی را از دست داده و کدام امیدش کشته شده است.
این شاید راه خوبی برای خواندن خود دوینو فابر هم باشد.
واقعیتهای جالب درباره قطره اشکی در اقیانوس
نویسنده تقریباً همان بحران شخصیتهایش را زندگی کرده بود
مانس اشپربر سال ۱۹۰۵ در گالیسیای آن زمانِ امپراتوری اتریش-مجارستان به دنیا آمد. خانوادهاش در جریان جنگ جهانی اول به وین رفتند. او در جوانی تحت تأثیر صهیونیسم، مارکسیسم و روانشناسی فردی قرار گرفت و مدتی شاگرد و همکار آلفرد آدلر بود. در سال ۱۹۲۷ به برلین رفت و عضو حزب کمونیست آلمان شد. بعد نازیها به قدرت رسیدند. اشپربر در ۱۹۳۳ بازداشت شد و پس از آزادی از آلمان گریخت. چند سال بعد، تحت تأثیر محاکمههای نمایشی مسکو و تصفیههای استالینی، در سال ۱۹۳۷ از کمونیسم حزبی برید. بنابراین وقتی در «قطرهاشکی در اقیانوس» از آدمی مینویسد که هم از نازیسم فراری است و هم دیگر نمیتواند خط حزب کمونیست را بپذیرد، مسئله برایش یک معمای تاریخیِ خواندهشده در کتابخانه نیست. خودش آن شکاف را زندگی کرده. بااینحال اشپربر تأکید داشت که سهگانه را نباید زندگینامهی مستقیم او دانست؛ اثر از تجربههای واقعیاش تغذیه میکند، اما دوینو فابر مساوی با مانس اشپربر نیست.
سه کتاب، یک رمان
«قطرهاشکی در اقیانوس» در اصل سه رمان است: Der verbrannte Dornbusch، Tiefer als der Abgrund و Die verlorene Bucht. این سه اثر در سال ۱۹۶۱ بهصورت سهگانهی واحد Wie eine Träne im Ozean منتشر شدند. نسخهی فارسی نشر نو هر سه را در یک مجلد بیش از هزارصفحهای گرد آورده است. همین ساختار توضیح میدهد چرا کتاب چنین دامنهی بزرگی دارد. قصه قرار نیست چند ماه از زندگی یک نفر را تعریف کند؛ بیش از یک دهه از فروپاشی سیاسی اروپا، تبعید، جنگ و تغییر آدمها را دنبال میکند.
اشپربر آن را زمانی نوشت که اصلاً معلوم نبود خودش زنده بماند
نگارش سهگانه از سالهای جنگ شروع شد. اشپربر بعدها در مقدمهی کتاب نوشت زمانی که حدود سیوپنج سال داشت اصلاً معلوم نبود از جنگ جان سالم به در ببرد و امکان انتشار نوشتهها هم چندان واقعی به نظر نمیرسید. بااینحال به نوشتن ادامه داد؛ نه برای بازسازی نوستالژیک گذشته، بلکه برای فهمیدن امیدهایی که نابود شده بودند. دستنوشتهی کامل سهگانه امروز در آرشیو ادبی کتابخانهی ملی اتریش نگهداری میشود.
کتاب خیلی دیر به اثر مهم نسل بعد تبدیل شد
سهگانه در زمان انتشار آلمانی فوراً تبدیل به موفقیتی عمومی نشد، اما در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ دوباره مورد توجه قرار گرفت؛ دورهای که بخشی از چپ اروپایی خودش داشت با میراث استالینیسم و شکست بعضی یقینهای سیاسی قدیمی حسابوکتاب میکرد. این هم احتمالاً یکی از دلایلی است که کتاب خارج از تاریخ خودش دوام آورده: قصه فقط نمیپرسد «چرا مردم کمونیست شدند؟»؛ میپرسد آدم چگونه متوجه میشود چیزی که زمانی برایش حقیقت بوده، دیگر قابل دفاع نیست. و بعد سؤال سختتر را میپرسد: حالا چه؟
از کتاب یک مجموعهی تلویزیونی پنجساعته ساختند
سال ۱۹۷۰ شبکههای WDR و ORF اقتباسی سهقسمتی از «قطرهاشکی در اقیانوس» ساختند. اقتباس عمدتاً روی سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۴ و بخشهای ابتدایی رمان تمرکز داشت.
اشپربر در پایان عمر یکی از مهمترین جوایز فرهنگی آلمان را گرفت
مانس اشپربر در سال ۱۹۸۳، یک سال پیش از مرگش، برندهی جایزهی صلح کتابفروشان آلمان شد. هیئت داوران مشخصاً از نویسندهای تقدیر کرد که مسیر گمراهیهای ایدئولوژیک قرن بیستم را طی کرده و توانسته خودش را از آنها آزاد کند، بدون اینکه استقلال قضاوتش را کنار بگذارد. توصیفی که تقریباً میتواند برای خود دوینو فابر هم نوشته شده باشد.
