یک اردک چوبی روی برکه حرکت می‌کند و مأمور امنیتی فریاد می‌زند: پناه بگیرید!

شبکه امنیتی؛ معرفی و بررسی کتابFürsorgliche Belagerung

«دقایقی پیش از پایان کنفرانس و پیش از رای‌گیری در جلسه حساس نهایی، ترس، ناگهان از او رخت بربست و جایش را کنجکاوی گرفت.»

جلد کتاب شبکه امنیتی — فرهنگ نشر نو
نوشته‌یهاینریش بُلترجمه‌یمحمدتقی فرامرزیصفحه۴۰۸

پیشنهاد بخریم

ببخشید، فعلا موجودش نداریم

معرفی کتاب «شبکه امنیتی»

فریتس تولم آرزوی عجیبی برای مردی در موقعیت خودش ندارد. دوست دارد بنشیند پرواز پرنده‌ها را تماشا کند. چای بخورد. به همسرش کِته نگاه کند که با همان نوازندگی آماتورش بتهوون می‌زند. و برای مدتی هیچ‌کس چیزی از او نخواهد. مشکل این است که فریتس تولم حالا آن‌قدر مهم شده که تقریباً دیگر اجازه ندارد یک آدم معمولی باشد. او در اصل تاریخ هنر خوانده و قرار نبوده وارد چنین زندگی‌ای شود. یک ارث، او را صاحب روزنامه کرده؛ روزنامه تبدیل به مجموعه‌ای بزرگ شده و حالا هم تولم را به ریاست یکی از قدرتمندترین انجمن‌های اقتصادی آلمان غربی رسانده‌اند. موقعیتی که روی کاغذ باید اوج موفقیت باشد. در عمل یعنی پلیس بیرون خانه‌اش ایستاده. محافظ همه‌جا همراهش است. تماس‌ها ممکن است شنود شوند. مهمان‌ها بررسی می‌شوند.

بسته‌ای که به خانه می‌رسد احتمالاً قبل از بازشدن باید از نظر وجود مواد منفجره کنترل شود. و هر چیز غیرعادی‌ای می‌تواند حمله‌ای تروریستی باشد. حتی یک اردک.

بله، اردک

تولم یک روز کنار برکه با نوه‌ی کوچکش است. ناگهان یکی از اردک‌ها رفتار عجیبی می‌کند. از بقیه جدا می‌شود، به سمت ساحل می‌آید و حرکتش طبیعی نیست. مأمور جوان امنیتی که همان اطراف مراقب تولم است بیرون می‌پرد، فریاد می‌زند پناه بگیرید و تولم و بچه را روی زمین می‌خواباند. ممکن است داخل اردک بمب گذاشته باشند. بعد معلوم می‌شود اصلاً اردک واقعی نیست. یک اردک چوبی است که خدمتکار خانه در زیرزمین پیدا کرده و برای شوخی روی آب انداخته. اتفاقی نیفتاده. هیچ تروریستی پشت بوته‌ها نبوده. هیچ بمبی منفجر نشده. ولی دیگر نمی‌شود به اردک روی برکه هم فقط به چشم اردک نگاه کرد. تقریباً تمام «شبکه امنیتی» در همین صحنه جمع شده است. امنیت قرار است اجازه بدهد تولم زندگی کند.

اما برای اینکه از زندگی او محافظت شود، اول باید هر بخش معمولی زندگی به یک خطر احتمالی تبدیل شود.

فریتس تولم زندانی است، فقط زندانش خیلی بزرگ و گران است

هیچ‌کس به او دستبند نزده. هر وقت بخواهد غذای خوب دارد. خانه دارد. راننده دارد. پول دارد. قدرت دارد. و تعداد زیادی آدم مسلح وظیفه دارند زنده نگهش دارند. اما آزادی؟ آنجا وضعیت پیچیده‌تر است. تولم و همسرش حتی روی تراس خانه‌ی خودشان گاهی زیر چتر می‌ایستند و آرام با هم حرف می‌زنند، به این امید که تجهیزات شنود نتوانند گفت‌وگویشان را بگیرند. همین تصویر احتمالاً بهترین توضیح برای کتاب است. خانه هنوز مال خودشان است. ولی دیگر نمی‌توانند مطمئن باشند کدام قسمت آن واقعاً خصوصی است. هرکس وارد می‌شود باید بررسی شود. هر تماس ممکن است اطلاعات امنیتی داشته باشد. هر دوستی ممکن است به دلیل ارتباطش با شخص دیگری مشکوک شود. و بدتر از همه اینکه شبکه‌ی حفاظتی فقط برای مراقبت از خانواده نیست.

به شکلی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده به شبکه‌ای برای مراقبت کردن از خود خانواده. فرق این دو فقط یک حرف اضافه است. ولی برای کسی که داخل شبکه زندگی می‌کند، فرق بسیار بزرگی است.

مشکل این است که خطر کاملاً خیالی هم نیست

اگر بُل فقط چند مأمور پارانویید می‌ساخت که از اردک چوبی می‌ترسند، طرف‌گرفتن خیلی راحت بود. می‌گفتیم امنیت زیاده‌روی کرده و تمام. اما خانواده‌ی تولم واقعاً به آدم‌هایی وصل هستند که حکومت دنبالشان می‌گردد. بعضی از فرزندان فریتس دقیقاً برخلاف دنیایی زندگی می‌کنند که پدرشان حالا نماینده‌ی رسمی آن شده است. رولف، یکی از پسرها، زمانی در جریان اعتراض‌های سیاسی با قانون درگیر شده و حتی به‌دلیل آتش‌زدن خودرو زندان رفته است. او دیگر طرفدار خشونت نیست، اما گذشته‌اش پاک نشده و آدم‌های زندگی قبلی‌اش هم ناپدید نشده‌اند. همسر سابقش ورونیکا با مردی به نام هاینریش بِوِرلو وارد زندگی زیرزمینی شده. بِورلو هم غریبه نیست. کسی است که خانواده‌ی تولم از قبل می‌شناخته‌اند.

بعد پای بچه‌ها، دوست‌ها، همسرهای سابق و آدم‌هایی که زمانی تقریباً عضو خانواده بوده‌اند وسط می‌آید. در چنین وضعیتی سؤال مأموران امنیتی خیلی هم بی‌معنی نیست: اگر تروریست‌ها بخواهند به تولم نزدیک شوند، از چه راهی بهتر از خود خانواده؟ و سؤال بُل از همین‌جا آغاز می‌شود: اگر دولت برای پیدا کردن خطر مجبور شود تمام روابط یک خانواده را زیر نظر بگیرد، چه چیزی از آن خانواده باقی می‌ماند؟

حتی عاشق‌شدن هم به پرونده‌ی امنیتی تبدیل می‌شود

سابینه، دختر تولم، خودش تحت حفاظت پلیس است. یکی از محافظ‌هایش هوبرت هندلر است. وظیفه‌ی هوبرت ساده است: مراقب باشد کسی به سابینه آسیب نزند. بعد خودش عاشق سابینه می‌شود. سابینه هم عاشق او می‌شود. و ناگهان یکی از عجیب‌ترین تناقض‌های کتاب شکل می‌گیرد. مردی که قرار بوده فاصله‌ی امن میان زندگی خصوصی سابینه و خطر بیرونی باشد، خودش وارد زندگی خصوصی او شده است. شبکه‌ای که قرار بود فقط بدن آدم را محافظت کند، حالا داخل عشق، ازدواج و خانواده هم رفته. سابینه ازدواج موفقی ندارد. هوبرت هم زن و فرزند دارد. یعنی مسئله دیگر فقط «محافظ و شخص تحت حفاظت عاشق هم شده‌اند» نیست. چند خانواده قرار است با نتیجه‌ی این اتفاق زندگی کنند. و در تمام این مدت دستگاه امنیتی هم همان اطراف ایستاده.

حتی وقتی تولم متوجه می‌شود دخترش باردار است، از خود دخترش نشنیده. خبر از مسیری کاملاً نامعمول به او می‌رسد. مردی که رئیس یک سازمان قدرتمند است و احتمالاً درباره‌ی مسائل بزرگ اقتصادی کشور اطلاعات محرمانه دارد، یکی از آخرین کسانی است که می‌فهمد در خانواده‌ی خودش چه خبر است. این شوخی تلخ مخصوص بُل است. آدم ممکن است درباره‌ی کشور قدرت داشته باشد و درباره‌ی بچه‌های خودش تقریباً هیچ.

در این کتاب تقریباً هیچ‌کس تمام حقیقت را نمی‌داند

«شبکه امنیتی» فقط از چشم فریتس تولم روایت نمی‌شود. صدا مدام عوض می‌شود. یک بخش به تولم نزدیک می‌شویم. بعد سابینه. بعد هوبرت. بعد همسر هوبرت. بعد رولف. بعد مأمور مسئول امنیت. بعد آدم‌هایی که به طرف دیگر ماجرا نزدیک‌ترند. حتی شخصیت‌هایی که ممکن است از نگاه دولت «تروریست» یا «مظنون» باشند فقط از بیرون دیده نمی‌شوند. این چندصدایی مهم است، چون اگر تمام رمان را یک مأمور پلیس تعریف می‌کرد، احتمالاً داستان درباره‌ی شکار تروریست‌ها می‌شد. اگر یک عضو گروه زیرزمینی تعریف می‌کرد، می‌شد داستان شورش علیه نظام. اگر تولم به‌تنهایی راوی بود، می‌شد ماجرای قربانی تروریسم. بُل هیچ‌کدام را انتخاب نمی‌کند. مدام جایمان را عوض می‌کند. کسی که در یک فصل مشکوک است، در فصل دیگر آدمی است با خانواده، ترس، عشق و خاطره.

کسی که در یک فصل نماد قدرت است، چند صفحه بعد پیرمرد خسته‌ای است که فقط دلش می‌خواهد برای مدتی کسی او را به حال خودش بگذارد. حتی پلیس‌ها هم ماشین‌های بی‌چهره‌ی سرکوب نیستند. آن‌ها هم مجبورند ساعت‌ها مراقب آدم‌هایی باشند که اجازه ندارند لحظه‌ای از چشمشان دور شوند. شبکه فقط آدم‌های داخل خانه را خسته نمی‌کند. آدم‌های محافظ شبکه را هم می‌خورد.

امنیت تا کجا باید ادامه پیدا کند؟

فرض کنیم واقعاً کسی می‌خواهد فریتس تولم را بکشد. پس وجود محافظ منطقی است. ماشین ضدگلوله هم شاید منطقی باشد. کنترل بسته‌ها هم. بررسی آدم‌های ناشناس هم. اما کجا باید متوقف شد؟ آیا مکالمه‌ی خصوصی زن و شوهر هم باید شنیده شود؟ آیا دوستان فرزندان باید زیر نظر باشند؟ آیا سابقه‌ی سیاسی هر آدمی که به خانواده نزدیک می‌شود باید بررسی شود؟ آیا یک اسباب‌بازی روی آب باید بالقوه بمب فرض شود؟ مشکل شبکه‌ی امنیتی این است که خودش نمی‌تواند نقطه‌ی پایانش را پیدا کند. هرچه اطلاعات بیشتری جمع می‌کند، خطرهای احتمالی بیشتری می‌بیند. هرچه خطر بیشتری می‌بیند، به اطلاعات بیشتری احتیاج پیدا می‌کند. و هرچه بیشتر مراقبت می‌کند، آدم‌های تحت مراقبت بیشتر حس می‌کنند در زندان‌اند.

اگر اعتراضی کنند، همین اعتراض می‌تواند مشکوک به نظر برسد. «چرا با کنترل مخالفت داری؟ چیزی برای پنهان‌کردن داری؟» دایره تقریباً کامل است.

تروریسم در کتاب خیلی کم دیده می‌شود و خیلی زیاد حضور دارد

این یکی از هوشمندانه‌ترین انتخاب‌های بُل است. کتاب پر از انفجار پشت انفجار نیست. قرار نیست هر چند صفحه یک عملیات تروریستی بخوانیم. بخش بزرگی از خشونت فقط احتمال است. ممکن است اتفاق بیفتد. شاید همین بسته بمب باشد. شاید آن دوچرخه تله باشد. شاید فلان مهمان اطلاعاتی منتقل کند. شاید یک نفر از داخل خانواده راه ورود را باز کند. ترس برای زنده‌ماندن لازم نیست هر روز چیزی منفجر کند. کافی است آدم مطمئن نباشد. در نتیجه تروریست حتی وقتی در صحنه نیست، دارد برنامه‌ی زندگی بقیه را تعیین می‌کند. این شاید یکی از مهم‌ترین حرف‌های کتاب باشد. خشونت فقط وقتی موفق نمی‌شود که کسی را بکشد. گاهی کافی است کاری کند یک جامعه برای مقابله با آن، شیوه‌ی زندگی خودش را تغییر بدهد. بعد ترس وارد خانه می‌شود.

و دیگر مشخص نیست کدام بخش زندگی را تروریست‌ها گرفته‌اند و کدام بخش را خود آدم‌ها برای محافظت از خودشان تحویل داده‌اند.

آلمان غربیِ این کتاب واقعاً چنین ترسی را تجربه کرده بود

برای فهمیدن «شبکه امنیتی» دانستن چند چیز درباره‌ی آلمان غربی دهه‌ی هفتاد کمک زیادی می‌کند. گروه فراکسیون ارتش سرخ یا RAF در آن سال‌ها دست به بمب‌گذاری، ترور، سرقت و آدم‌ربایی می‌زد. اوج بحران در سال ۱۹۷۷ بود؛ دوره‌ای که بعدها به نام «پاییز آلمانی» شناخته شد. در سپتامبر همان سال، هانس مارتین شلایر، رئیس اتحادیه‌ی کارفرمایان آلمان غربی، در شهر کلن ربوده شد. راننده و سه مأمور همراه او در عملیات کشته شدند. بعد هواپیمای لوفت‌هانزا «لاندسهوت» ربوده شد. رهبران زندانی RAF در اشتامهایم مردند. و در نهایت جسد شلایر پیدا شد. برای چند هفته مسئله‌ی تروریسم تقریباً تمام آلمان غربی را در وضعیت اضطراب قرار داده بود.

ایست‌های بازرسی، تعقیب گسترده، عکس مظنونان، فشار رسانه‌ای و بحث درباره‌ی اینکه دولت برای مقابله با تروریسم تا کجا حق دارد آزادی‌های فردی را محدود کند، بخشی از فضای واقعی جامعه بود. «شبکه امنیتی» فقط دو سال بعد، در ۱۹۷۹ منتشر شد. بنابراین وقتی فریتس تولم، رئیس یک انجمن قدرتمند، تبدیل به هدف احتمالی تروریست‌ها می‌شود، خواننده‌ی آلمانی آن دوره برای تصورکردن چنین خطری احتیاجی به تخیل زیادی نداشت. اما تولم کپی هانس مارتین شلایر نیست. بُل نمی‌خواهد واقعه‌ی تاریخی ۱۹۷۷ را با اسم‌های دیگر دوباره تعریف کند. کار جالب‌ترش این است که سؤال کند بعد از چنین وقایعی چه بلایی سر زندگی روزمره می‌آید.

خود هاینریش بُل هم بیرون این ماجرا نایستاده بود

این قسمت برای فهم کتاب خیلی مهم است. بُل در دهه‌ی هفتاد خودش یکی از چهره‌های اصلی بحث عمومی درباره‌ی RAF، رسانه‌ها و واکنش دولت بود. او خشونت و قتل را تأیید نمی‌کرد. اما هم‌زمان به شیوه‌ای که بخشی از رسانه‌های عامه‌پسند درباره‌ی متهمان، روشنفکران چپ و آدم‌های مرتبط با آن‌ها می‌نوشتند اعتراض داشت. همین موضع باعث شد خودش هم بارها متهم شود که با تروریست‌ها همدلی دارد. در اوج بحران سال ۱۹۷۷ حتی در محل ربوده‌شدن شلایر، بعضی مردم علناً می‌گفتند پلیس باید برود خانه‌ی بُل را بگردد. همان سال دولت ایالت بادن-وورتمبرگ از بُل و چند چهره‌ی دیگر خواست برای آزادی شلایر خطاب به آدم‌ربایان پیام بدهند. بُل در آن پیام از آن‌ها خواست «معامله‌ی مرگبار جان انسان با جان انسان» را کنار بگذارند.

بعد هم در مصاحبه‌ای گفت احتیاجی ندارد هر بار اعلام کند از ترور و قتل فاصله می‌گیرد، چون هیچ‌وقت خودش را با آن‌ها یکی ندانسته است. برای بُل مشکل این بود که فضای سیاسی کم‌کم فقط دو انتخاب باقی می‌گذاشت: یا هر کاری دولت برای امنیت انجام می‌دهد تأیید کن، یا ممکن است طرفدار تروریست‌ها حساب شوی. «شبکه امنیتی» دقیقاً با همین دوتایی ساده مخالفت می‌کند. می‌شود تروریسم را محکوم کرد و هم‌زمان از پلیسی‌شدن زندگی ترسید. می‌شود قربانی را دید و درباره‌ی حقوق متهم هم سؤال داشت. می‌شود از دولت خواست از جان آدم‌ها حفاظت کند و باز پرسید: چه مقدار حفاظت، زندگی را نابود می‌کند؟

بُل پنج سال قبل همین فضا را از طرف دیگری نوشته بود

اگر «آبروی از دست‌رفته‌ی کاترینا بلوم» را خوانده باشید، «شبکه امنیتی» از بعضی جهات شبیه طرف دیگر همان ماجراست. در «کاترینا بلوم»، زنی معمولی به‌دلیل ارتباط کوتاهش با مردی تحت تعقیب، وارد ماشین پلیس و مطبوعات می‌شود. زندگی‌اش زیرورو می‌شود. رسانه برایش هویت می‌سازد. و آدمی که تا دیروز کسی به او توجه نداشت، ناگهان تبدیل به پرونده‌ای عمومی می‌شود. در «شبکه امنیتی» این بار سراغ آدم‌هایی می‌رویم که خودشان جزو طبقه‌ی قدرتمند جامعه‌اند. فریتس تولم فقیر و بی‌دفاع نیست. رسانه دارد. پول دارد. آشنا دارد. پلیس از او محافظت می‌کند. ولی نتیجه‌ی عجیب این است که قدرت هم نمی‌تواند حریم خصوصی‌اش را برگرداند. کاترینا بلوم چون ضعیف است زیر دستگاه له می‌شود. تولم آن‌قدر مهم است که دستگاه دورش دیوار می‌کشد.

دو مسیر متفاوت. اما آخر هر دو به یک سؤال می‌رسند: یک جامعه‌ی ترسیده با زندگی خصوصی آدم‌ها چه می‌کند؟

چرا اسم کتاب «شبکه امنیتی» است؟

اینجا یک نکته‌ی جالب وجود دارد. عنوان آلمانی کتاب: Fürsorgliche Belagerung است. ترجمه‌ی کلمه‌به‌کلمه‌اش ساده نیست، ولی چیزی نزدیک به: «محاصره‌ی مراقبت‌آمیز» یا «محاصره‌ی دلسوزانه» می‌دهد. همین تناقض اصل عنوان است. «مراقبت» کلمه‌ای گرم است. کسی از تو مراقبت می‌کند. «محاصره» دقیقاً برعکس است. راه‌ها بسته‌اند. کسی اجازه نمی‌دهد آزادانه رفت‌وآمد کنی. بُل این دو را کنار هم گذاشته. تو را محاصره کرده‌اند. برای خیر خودت. عنوان انگلیسی کتاب The Safety Net، یعنی «شبکه‌ی ایمنی/امنیتی» است و عنوان فارسی هم از همین نسخه آمده است. «شبکه امنیتی» معنای مهمی از رمان را منتقل می‌کند: شبکه‌ای که دور خانواده کشیده شده. ولی عنوان اصلی آلمانی یک تلخی اضافه دارد. این شبکه فقط تور نجات نیست.

محاصره است. و شاید فریتس تولم بیشتر از هر چیز همین را حس می‌کند.

مردی که بالای هرم قدرت است، حتی روزنامه‌ی خودش را هم واقعاً کنترل نمی‌کند

فریتس از شخصیت‌های جالب بُل است چون میلی به تصویر کلاسیک «سرمایه‌دار قدرتمند» ندارد. قرار نبوده ناشر شود. قرار نبوده رئیس انجمن شود. قدرت به‌نوعی سراغ او آمده. حالا پشت میزهایی می‌نشیند که باید «با شخصیت خودش پرشان کند»، سخنرانی می‌کند و عباراتی مثل رشد، توسعه، منافع مشترک و آینده را تحویل خبرنگارها می‌دهد. حتی گاهی خودش هم از روانی و قانع‌کننده‌بودن حرف‌هایش تعجب می‌کند. اما هرچه مقامش بالاتر می‌رود، کنترلش بر چیزهای ساده‌تر کمتر می‌شود. نمی‌داند دخترش چه تصمیمی گرفته. نمی‌داند بچه‌هایش درباره‌ی او چه فکری می‌کنند. نمی‌تواند روی تراس خودش راحت حرف بزند. نمی‌تواند مطمئن باشد خبری که در روزنامه‌اش منتشر شده واقعاً چیزی است که خودش می‌خواسته منتشر شود. قدرت عمومی زیاد شده. اختیار خصوصی کم شده.

این جابه‌جایی شاید از خود ماجرای تروریسم هم برای بُل مهم‌تر باشد.

نسخه‌ی فارسی «شبکه امنیتی»

نسخه‌ی فارسی کتاب را محمدتقی فرامرزی ترجمه کرده و فرهنگ نشر نو منتشر کرده است. چاپ نخست این نسخه در سال ۱۳۹۸ منتشر شده. کتاب ۴۰۸ صفحه دارد، در قطع رقعی با جلد شومیز منتشر شده و شابک آن 9786004901420 است. طبق اطلاعات فعلی نشر نو، این چاپ در حال حاضر اتمام چاپ است. نکته‌ی قابل توجه اینکه در صفحه‌ی رسمی ناشر، منبع ترجمه The Safety Net درج شده؛ یعنی نسخه‌ی انگلیسی رمان مبنای ترجمه‌ی فارسی بوده است. «شبکه امنیتی» رمان تروریست‌ها نیست. حتی رمان پلیس هم نیست. بیشتر از هرچیز رمان آدم‌هایی است که وسط دعوای این دو گیر افتاده‌اند. تروریست می‌گوید: برای مبارزه با سیستم باید به آن ضربه زد. سیستم می‌گوید: برای جلوگیری از ضربه باید بیشتر بدانیم، بیشتر ببینیم، بیشتر کنترل کنیم.

و وسط این دو، فریتس تولم ایستاده. آدمی که خودش نماد همان سیستم شده، ولی در خانه‌ی خودش هم نمی‌تواند مطمئن باشد کسی صدایش را نمی‌شنود. آن اردک چوبی شاید هیچ خطری نداشت. اما از لحظه‌ای که مأمور امنیتی احتمال داد بمب باشد، دیگر برای چند دقیقه اردک نبود. خطر بود. و شاید ترسناک‌ترین چیز در «شبکه امنیتی» همین باشد: اگر برای مدت کافی همه‌چیز را به چشم تهدید نگاه کنیم، یک روز ممکن است دیگر چیزی باقی نماند که فقط خودش باشد. اردک، اردک نیست. دوست، فقط دوست نیست. پسر، فقط پسر نیست. عاشق، فقط عاشق نیست. و خانه دیگر فقط خانه نیست. همه‌چیز بخشی از پرونده است. آن‌وقت شاید امنیت هنوز وجود داشته باشد. ولی زندگی‌ای که قرار بوده از آن محافظت کند، کجاست؟

بخشی از کتاب

«دقایقی پیش از پایان کنفرانس و پیش از رای‌گیری در جلسه حساس نهایی، ترس، ناگهان از او رخت بربست و جایش را کنجکاوی گرفت.» ترجمه‌ی محمدتقی فرامرزی تولم در بخش بزرگی از رمان دقیقاً میان همین دو حالت حرکت می‌کند: ترس و کنجکاوی. می‌ترسد چه کسی قرار است حمله کند. و هم‌زمان انگار خودش هم می‌خواهد بفهمد این جامعه چطور به جایی رسیده که برای زنده نگه‌داشتن یک انسان مجبور است زندگی‌اش را از او بگیرد.

واقعیت‌های جالب درباره شبکه امنیتی

رمان فقط دو سال بعد از «پاییز آلمانی» منتشر شد

<p>نسخه‌ی اصلی «شبکه امنیتی» در سال ۱۹۷۹ توسط انتشارات Kiepenheuer &amp; Witsch منتشر شد. یعنی فاصله‌ی بسیار کمی با وقایع سال ۱۹۷۷ داشت. ربوده‌شدن شلایر، حملات RAF، هواپیماربایی لاندسهوت و بحران سیاسی آن پاییز هنوز برای مخاطب آلمانی خاطره‌ای تازه بود. بُل درباره‌ی یک دوره‌ی تاریخی دور نمی‌نوشت. داشت درباره‌ی اضطرابی می‌نوشت که هنوز از جامعه بیرون نرفته بود.</p>

رئیس اتحادیه‌ی واقعی هم در همان شهر ربوده شده بود

<p>این شباهت تاریخی را نمی‌شود ندید. فریتس تولم رئیس یک انجمن بسیار قدرتمند است و به همین دلیل هدف بالقوه‌ی تروریست‌ها محسوب می‌شود. در دنیای واقعی، هانس مارتین شلایر رئیس اتحادیه‌ی کارفرمایان آلمان بود و RAF او را در سپتامبر ۱۹۷۷ در <strong>کلن</strong> ربود. بُل هم اهل کلن بود و بخش بزرگی از آثارش در همین شهر و مناطق اطراف آن اتفاق می‌افتند. تولم نسخه‌ی داستانی مستقیم شلایر نیست؛ شخصیت، سابقه و خانواده‌اش مسیر دیگری دارند. اما خواننده‌ی سال ۱۹۷۹ قطعاً می‌دانست چرا «رئیس یک انجمن قدرتمند» ناگهان به آدمی تبدیل می‌شود که برای خروج از خانه به محافظ مسلح احتیاج دارد.</p>

صحنه‌ی اردک چوبی واقعاً در متن اصلی کتاب است

<p>اگر معرفی کوتاهی از کتاب بخوانید احتمالاً با کلماتی مثل «تروریسم»، «سرمایه‌داری»، «نظارت» و «آزادی» روبه‌رو می‌شوید. ولی یکی از بهترین تصویرهای خود بُل یک اردک چوبی است. مأمور امنیتی حرکت غیرعادی آن را می‌بیند، تصور می‌کند بمبی است که در قالب اردک مخفی شده و فریتس و نوه‌اش را روی زمین می‌اندازد. بعد مشخص می‌شود خدمتکار خانه فقط برای شوخی آن را داخل برکه گذاشته. بُل می‌توانست ده صفحه درباره‌ی پارانویا بنویسد. اردک خیلی بهتر کار می‌کند.</p>

بُل خودش در سال ۱۹۷۷ بخشی از ماجرای شلایر شد

<p>بعد از ربوده‌شدن هانس مارتین شلایر، دولت بادن-وورتمبرگ از چهار چهره‌ی عمومی، از جمله هاینریش بُل، خواست مستقیم خطاب به آدم‌ربایان درخواست کنند او را آزاد کنند. بُل و سه نفر دیگر در پیامشان هشدار دادند که کشتن بیشتر، هر چیزی را که آدم‌ربایان تصور می‌کنند برایش می‌جنگند نابود خواهد کرد. این جزئیات مهم است، چون گاهی رابطه‌ی بُل با RAF طوری خلاصه می‌شود که انگار او طرف گروه ایستاده بود. موضوع برای خودش متفاوت بود. او با خشونت مخالف بود، ولی از فضای رسانه‌ای و سیاسی‌ای هم که هر انتقاد از دولت را «همدلی با ترور» حساب می‌کرد ناراضی بود. همین موقعیت پیچیده بعداً وارد «شبکه امنیتی» شد.</p>

چند سال بود که بُل را «طرفدار تروریست‌ها» می‌خواندند

<p>بحث از ۱۹۷۷ شروع نشده بود. بُل اوایل دهه‌ی هفتاد مقاله‌ای درباره‌ی نحوه‌ی پوشش خبری RAF و اولریکه ماینهوف نوشت و به رفتار مطبوعات عامه‌پسند، مخصوصاً روزنامه‌ی بیلد، حمله کرد. بعد از آن خودش وارد مرکز جنجال شد. منتقدان محافظه‌کار او را به نرمش یا همدلی با تروریست‌ها متهم کردند. بُل این اتهام را رد می‌کرد و معتقد بود نقد برخورد رسانه و دولت با یک گروه تروریستی به معنای تأیید آن گروه نیست. «آبروی از دست‌رفته‌ی کاترینا بلوم» در ۱۹۷۴ از دل همین درگیری درآمد. «شبکه امنیتی» در ۱۹۷۹ همان بحث را گسترده‌تر کرد و این بار پلیس، صاحبان سرمایه، خانواده‌ها، معترضان و حتی تروریست‌ها را داخل یک شبکه‌ی واحد گذاشت.</p>

خود عنوان اصلی از عنوان فارسی تلخ‌تر است

<p>نام آلمانی <em>Fürsorgliche Belagerung</em> است. «Belagerung» یعنی محاصره. «Fürsorglich» یعنی مراقبت‌کننده، خیرخواه یا دلسوز. تقریباً چیزی شبیه: <strong>«محاصره‌ی خیرخواهانه».</strong> دو کلمه‌ای که نباید کنار هم بنشینند. دولت می‌گوید: ما شما را محاصره کرده‌ایم چون نمی‌خواهیم کسی به شما آسیب بزند. و بُل می‌پرسد: خیلی خوب. ولی حالا چه‌طور زندگی کنیم؟ نسخه‌ی انگلیسی عنوان را به <em>The Safety Net</em> تغییر داده و نسخه‌ی فارسی «شبکه امنیتی» هم بر اساس همین عنوان انگلیسی منتشر شده است.</p>

ترجمه‌ی فارسی از نسخه‌ی انگلیسی است

<p>طبق شناسنامه‌ی رسمی نشر نو، مبنای ترجمه‌ی محمدتقی فرامرزی <strong>The Safety Net</strong> ثبت شده، نه متن آلمانی <em>Fürsorgliche Belagerung</em>. این نکته برای کسانی که به زبان واسطه در ترجمه اهمیت می‌دهند بد نیست قبل از خرید بدانند. ترجمه‌ی انگلیسی رمان را لیلا ونویتس انجام داده بود؛ مترجمی که چند اثر مهم دیگر بُل را هم به انگلیسی برگرداند.</p>

کتاب حتی قبل از شروع داستان، شبیه نمایشنامه آدم‌هایش را معرفی می‌کند

<p>تعداد شخصیت‌ها کم نیست. خانواده‌ی تولم. همسرهای فعلی و سابق. بچه‌ها. محافظ‌ها. آدم‌های زیرزمینی. همسایه‌ها. صاحبان صنایع. برای همین ابتدای نسخه‌ی کتاب فهرستی از آدم‌های اصلی می‌آورد که کمی یادآور معرفی شخصیت‌های یک نمایشنامه است. بعد بُل شروع می‌کند صدا را میان آن‌ها جابه‌جا کردن. این ساختار باعث می‌شود «شبکه امنیتی» از آن رمان‌هایی نباشد که یک قهرمان دارد و بقیه دورش می‌چرخند. خودِ شبکه قهرمان اصلی است. هرکس یک نقطه‌ی آن را می‌بیند.</p>

روایت اصلی فقط چند روز را پوشش می‌دهد

<p>با وجود اینکه گذشته‌ی آدم‌های زیادی وارد داستان می‌شود، زمان حالِ اصلی رمان بسیار فشرده است. در مدت کوتاهی، روابط خانوادگی، گذشته‌های سیاسی، عشق‌ها و پرونده‌های امنیتی یکی‌یکی روی هم می‌افتند. همین فشردگی به کتاب حس محاصره می‌دهد. جایی برای دورشدن نیست. تقریباً هر اتفاق تازه‌ای یکی از رشته‌های شبکه را به رشته‌ی دیگری وصل می‌کند.</p>

«شبکه امنیتی» ادامه‌ی طبیعی دغدغه‌ی «کاترینا بلوم» است

<p>بین این دو کتاب پنج سال فاصله است. در «کاترینا بلوم» سؤال بُل این بود که رسانه و پلیس در فضای ترس چه بلایی بر سر یک فرد معمولی می‌آورند. در «شبکه امنیتی» سؤال بزرگ‌تر شده: اگر یک جامعه‌ی کامل برای مقابله با ترور به نظارت عادت کند چه؟ جالب اینکه این بار قربانیان نظارت فقط آدم‌های بی‌قدرت نیستند. حتی کسانی که دستگاه برای حفاظت از آن‌ها ساخته شده هم زیر فشار همان دستگاه قرار می‌گیرند. پلیس از فریتس تولم محافظت می‌کند. فریتس تولم از پلیس فرار نمی‌کند. ولی باز هم نمی‌تواند آزادانه روی تراس خودش با زنش حرف بزند. این شاید پیچیده‌ترین شکل زندان باشد: زندان‌بانی که واقعاً می‌خواهد زنده بمانی.</p>

خرید کتاب شبکه امنیتی

نوشته‌یهاینریش بُلترجمه‌یمحمدتقی فرامرزینشرفرهنگ نشر نوصفحه۴۰۸
۶۲٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: