
معرفی کتاب «مرگ به وقت بهار»
در روستای بینام «مرگ به وقت بهار»، هیچکس دقیقاً نمیداند قانونهای قدیمی از کجا آمدهاند؛ بااینحال همه اجراشان میکنند. دهان مردهها را با سیمان میبندند و جسدشان را در تنه درخت میگذارند. هر سال هم کسی وارد رودخانه زیر روستا میشود تا خطر سیل را بسنجد، حتی اگر خودش برنگردد.
راوی پسری چهاردهساله است که از کودکی یاد گرفته زیاد سؤال نپرسد. برای او این رسمها همانقدر عادیاند که خاکسپاری برای ما. ترس اصلی رمان هم از همین عادیشدن میآید: جامعه میتواند خشونت را به سنت تبدیل کند و بعد به اعضایش بقبولاند که راه دیگری برای زندگی وجود ندارد.
روستا از جهان بیرون بریده است و با ترس اداره میشود؛ ترس از رودخانه، موجودات ناشناخته و هرکسی که بخواهد متفاوت باشد. قانونها فقط رفتار آدمها را کنترل نمیکنند، بلکه شکل عاشقشدن، بزرگشدن و مردنشان را هم تعیین میکنند. بیشتر اهالی هیولا نیستند، اما برای حفظ نظم قدیمی حاضرند بخشی از چرخه خشونت بمانند.
فضای کتاب شبیه افسانهای است که تمام چراغهایش خاموش شده. آب، جنگل، زنبورها و فصلها حضوری زنده دارند، اما خبری از راهنمای مهربان یا پایان آرام نیست. مرسه رودوردا این جهان را توضیح نمیدهد؛ خواننده مثل راوی باید میان تصویرهای مبهم و رسمهای بیمنطق راه خودش را پیدا کند.
زبان شاعرانه کتاب با خشونت ماجرا تضاد عجیبی میسازد. چند سطر درباره گل و نور میخوانی و ناگهان به تصویری میرسی که بهسادگی از ذهن بیرون نمیرود. همین ترکیب باعث شده رمان را هم درباره دیکتاتوری و سرکوب بخوانند، هم درباره سنت، بلوغ، ترس جمعی و میل به آزادی.
این رمان برای خوانندهای نیست که قصهای خطی، جوابهای روشن و شخصیتهای آسوده میخواهد. اگر از داستانهایی خوشت میآید که جامعهای غریب میسازند تا دنیای واقعی را بیرحمانهتر نشان بدهند، این کابوس کوتاه و فشرده احتمالاً مدتها همراهت میماند.
«مرگ به وقت بهار» نوشته مرسه رودوردا با ترجمه نیلی انصار از سوی نشر بیدگل منتشر شده است.
بخشی از کتاب
تمام شب را پرسه زدم. خوابم نمیبرد، سراسر شب را سرگردان بودم و بالاخره فهمیدم که دلیل کارهای پدرم چه بود و برایم روشنتر شد که چه چیزی پیش رویم است، اما نمیتوانم بیانش کنم. چند روز بعد از آن شب فوت دلا رونگکلا، فرار کردم، بیشتر از صورتم فرار کردم تا دهکده. برایم سخت بود که بچهها در روز دنبالم میافتادند و فریاد میزدند زنش رهایش کرده، اما دیدن صورت متلاشی من برای آنها سختتر بود، و چون صورتم متلاشی بود دنبالم میافتادند و فریاد میزدند و میگفتند که بعد از اینکه زنم مرا گذاشت و رفت چه کارها کردند. شاید آن صورت مخوف من صورت واقعیام بود، صورتی که باید از بدو تولد میداشتم ولی با آن خودم را نمیشناختم؛ انگار انسان دیگری بودم، پدرم بودم و وقتی به خانهام رفتم دیدم که کسی آنجا نیست، چون زنم برگشته بود پیش پیرمردهای سلاخخانه، همان جایی که در کودکی زندگی میکرد، قبل از آنکه پدرم زندگیاش و دار و ندارش، به چنگ سایه بیفتند.
واقعیتهای جالب درباره مرگ به وقت بهار
اسم اولش «سایههای بهار» بود
مرسه رودوردا در نامهای به تاریخ ۱۸ سپتامبر ۱۹۶۱ نوشته بود که نام اولیه رمان «Ombres de primavera»، بهمعنی «سایههای بهار»، بوده است. او آن زمان هنوز درباره انتخاب عنوان نهایی مطمئن نبود و نظر ناشرش، جوان سالس، را پرسیده بود.
عنوان کتاب در ترجمهها تغییر کرده
عنوان کاتالانی کتاب «La mort i la primavera» است که ساختارش به «مرگ و بهار» نزدیکتر است. نسخه انگلیسی با عنوان «Death in Spring» و ترجمه فارسی با عنوان شاعرانهتر «مرگ به وقت بهار» منتشر شده است.
داورها دو شاهکار رودوردا را پشت سر هم رد کردند
رودوردا در سال ۱۹۶۰ رمان «میدان الماس» را برای جایزه ادبی سنت جوردی فرستاد و برنده نشد. سال بعد هم «مرگ به وقت بهار» را به همان رقابت سپرد و دوباره دست خالی ماند. امروز «میدان الماس» مشهورترین اثر اوست و «مرگ به وقت بهار» یکی از مهمترین و جاهطلبانهترین آثارش شناخته میشود.
همزمان داشت دو دنیای کاملاً متفاوت میساخت
رودوردا نوشتن «مرگ به وقت بهار» را زمانی پیش میبرد که مشغول نوشتن «میدان الماس» هم بود. یکی داستانی نسبتاً واقعگرایانه در بارسلوناست و دیگری کابوسی بیزمان با رودخانههای زنده، زنبورهای باهوش و آدمهایی که مردگانشان را داخل درخت میگذارند.
رمانی که بیست سال دست از سر نویسنده برنداشت
رودوردا نزدیک به بیست سال روی این اثر کار کرد و بارها بخشهای آن را تغییر داد، اما پیش از مرگ نتوانست نسخه نهایی را آماده کند. کتاب در سال ۱۹۸۶، سه سال پس از مرگ او، بهصورت پس از مرگ منتشر شد.
یک کتاب، چند نسخه متفاوت
از «مرگ به وقت بهار» دستنوشتهها و روایتهای متفاوتی باقی مانده است. به همین دلیل تدوین نسخههای پس از مرگ کتاب کار سادهای نبوده و نسخه سال ۲۰۱۷ دوباره با بازبینی آرنائو پونس منتشر شد؛ او حتی مقالهای با عنوانی نزدیک به «ویرایش یک راز» درباره این فرایند نوشت.
روستای بینام، نقشه داشت
نام و محل دقیق روستای داستان هیچوقت مشخص نمیشود، اما رودوردا برای این دنیای خیالی نقشه کشیده بود. این نقشه در آرشیو بنیاد مرسه رودوردا نگهداری میشود و نشان میدهد فضای بهظاهر رؤیایی رمان، در ذهن نویسنده جغرافیای مشخصی داشته است.
عجیبترین کتابش، شخصیترین کتابش بود
مرکز فرهنگ معاصر بارسلونا این اثر را سورئالترین و در عین حال زندگینامهایترین رمان رودوردا معرفی میکند. این نکته جالب است چون کتاب ظاهراً در دنیایی کاملاً خیالی میگذرد، اما ترس، تبعید، سرکوب و میل به فرار در آن به تجربههای شخصی نویسنده نزدیکاند.
فیلمی که یک ماه مانده به فیلمبرداری مرد
آگوستی ویارونگا، فیلمساز اسپانیایی، در سال ۱۹۹۱ قصد داشت از کتاب فیلم بسازد. فیلمنامه، لباسها، وسایل و حتی دکورهای شهر «سورت» آماده شده بودند، اما پروژه فقط یک ماه قبل از آغاز فیلمبرداری متوقف شد و هیچوقت به پرده سینما نرسید.
کابوس رودوردا بالاخره روی صحنه رفت
مارکوس مورائو و گروه رقص «لا ورونال» جهان کتاب را به یک اثر نمایشی و حرکتی تبدیل کردند. این اجرا در سال ۲۰۲۵ در دوسالانه ونیز روی صحنه رفت و بهجای روایت خطی داستان، روی بدن، خشونت، طبیعت و مقاومت تمرکز داشت.
ترجمه انگلیسی وارد رقابت بهترین ترجمه سال شد
ترجمه انگلیسی مارتا تننت در سال ۲۰۰۹ توسط انتشارات Open Letter منتشر شد. یک سال بعد، کتاب وارد فهرست بلند جایزه بهترین کتاب ترجمهشده سال ۲۰۱۰ شد، هرچند به فهرست نهایی نرسید.

