بالای دو هزار متر، دنیا کمتر مزاحم آدم می‌شود

خداحافظ گاری کوپر؛ معرفی و بررسی کتاب

وقتی آدم کشوری به این بزرگی و نیرومندی پشت سر دارد، راهی جز فرار برایش نمی‌ماند.ترجمه‌ی سروش حبیبی.

جلد کتاب خداحافظ گاری کوپر — انتشارات نیلوفر

همه نسخه‌ها فعلاً ناموجودند

نسخه‌ای که می‌خوای رو انتخاب کن

نوشته‌یرومن گاریترجمه‌یسروش حبیبیصفحه۲۸۸

پیشنهاد بخریم

ببخشید، فعلا موجودش نداریم

معرفی کتاب «خداحافظ گاری کوپر»

لنی بیست‌ویک سالش است و فعلاً یک برنامه‌ی نسبتاً ساده برای زندگی دارد: هرچه بالاتر، بهتر. بالای دو هزار متر برف هست، اسکی هست و آدم‌ها کمتر درباره‌ی وظیفه، آینده، سیاست، پول، کشور و اینکه «بالاخره می‌خواهی با زندگی‌ات چه کار کنی؟» سؤال می‌کنند. پایین کوه اما تمدن شروع می‌شود. و لنی دقیقاً از همان فرار کرده است.

او جوانی آمریکایی است که نمی‌خواهد به جنگ ویتنام کشیده شود، آمریکا را ترک کرده و خودش را به کوه‌های آلپ سوئیس رسانده؛ به خانه‌ی باگ، جایی که چند جوان دیگر مثل خودش دور هم جمع شده‌اند. بیشترشان آمریکایی‌اند، اهل اسکی‌اند و تقریباً هیچ علاقه‌ای به برگشتن به زندگی معمولی ندارند. خانه‌ی باگ بیشتر شبیه پناهگاه کسانی است که از پایین کوه استعفا داده‌اند.

لنی از بین همه‌شان شاید جدی‌تر از بقیه فرار می‌کند. دوست ندارد پول داشته باشد، چون پول خیلی زود آدم را صاحب می‌شود. دوست ندارد کار ثابتی داشته باشد. زیاد علاقه‌ای به تحصیلات، بحث‌های روشنفکری یا ساختن آینده ندارد. حتی رابطه‌ی عاطفی هم برایش کمی مشکوک است؛ چون هر چیزی که اهمیت پیدا کند، می‌تواند تبدیل به بندی شود که آزادی‌ات را از تو می‌گیرد. تنها جایی که خیالش راحت است روی اسکی است.

گاری در توضیح خودِ رمان، لنی را آدمی معرفی می‌کرد که تلاش می‌کند از هر نوع پیوند و مسئولیتی فرار کند و حاضر نیست چیزی را که پایین‌تر از دو هزار متر اتفاق می‌افتد چندان جدی بگیرد.

مشکل این است که برف همیشگی نیست. تابستان می‌آید. برف آب می‌شود. و حتی آدمی که تصمیم گرفته هیچ احتیاجی به جهان نداشته باشد، بالاخره گرسنه می‌شود. لنی مجبور می‌شود از ارتفاعات پایین بیاید و برود ژنو. همین پایین‌آمدن، تمام نقشه‌ی زندگی‌اش را به هم می‌زند. پایین کوه پول هست؛ و لنی از پول خوشش نمی‌آید

لنی برای پول وارد کاری می‌شود که بهتر بود چند سؤال بیشتر درباره‌اش می‌پرسید. ولی یکی از خصوصیاتش این است که درباره‌ی خیلی چیزها ترجیح می‌دهد سؤال نکند.

ماجرا پای او را به قاچاق طلا و پول، عبور از مرز و آدم‌هایی باز می‌کند که دقیقاً نماینده‌ی همان جهانی‌اند که لنی برای فرار از آن به کوه پناه برده بود. مسئله در نهایت به خودِ اسکی محدود نمی‌ماند؛ گاری قهرمانش را از آن فضای تمیز، سفید و تقریباً انتزاعی پایین می‌کشد و وسط پول، سیاست، روابط انسانی و معامله قرار می‌دهد.

و بعد جس از راه می‌رسد. اگر لنی از دنیا فرار می‌کند، جس تقریباً عکس اوست.

دختر یک دیپلمات آمریکایی در ژنو است، تحصیل‌کرده‌تر است، درباره‌ی سیاست و جامعه حرف می‌زند، با آدم‌های معترض رفت‌وآمد دارد و هنوز به شکل‌های مختلف می‌خواهد کاری درباره‌ی بی‌عدالتی جهان بکند. او در فعالیت‌های اجتماعی و حمایت از حیوانات درگیر است و برخلاف لنی نمی‌تواند راحت بگوید هیچ‌چیز به من مربوط نیست.

فقط یک مشکل وجود دارد: جس هم به‌اندازه‌ی لنی گم شده. یکی با اسکی از خودش فرار می‌کند. یکی با سیاست. لنی می‌خواهد به هیچ چیز تعلق نداشته باشد و جس تقریباً به هر چیزی که بتوان اسم «آرمان» رویش گذاشت چنگ می‌زند.

گاری در معرفی اصلی کتاب، این دو را نمایندگان نسلی می‌دانست که الزاماً «نسل ازدست‌رفته» نیست، اما در یک برهوت اخلاقی و معنوی گیر افتاده؛ چیزی تمام شده و چیز تازه‌ای هم هنوز نتوانسته شروع شود.

طبیعی است که این دو نفر عاشق هم شوند. و برای لنی، عشق تقریباً بدترین اتفاق ممکن است. برای کسی که هیچ چیز نمی‌خواست، یک نفر ناگهان مهم می‌شود

اگر لنی فقط از سربازی فرار کرده بود، «خداحافظ گاری کوپر» می‌شد رمانی درباره‌ی یک فراری جنگ. ولی لنی از وابسته‌شدن فرار می‌کند. تفاوتش همین‌جاست. او می‌خواهد چیزی برای ازدست‌دادن نداشته باشد. نه شغل. نه ثروت. نه وطن. نه برنامه‌ی پنج‌ساله. نه زنی که یک روز بتواند ترکش کند. آزادی برای لنی یعنی تا حد ممکن کمتر به جهان متصل بودن. گاری با ورود جس سؤال کوچکی جلوی او می‌گذارد: اگر برای آزاد ماندن مجبور شوی هیچ‌کس را دوست نداشته باشی، دقیقاً از چه چیزی آزادی؟

رابطه‌ی لنی و جس هم عاشقانه‌ی ساده‌ای نیست. هر دو وانمود می‌کنند سخت‌تر و مستقل‌تر از چیزی هستند که واقعاً هستند. هر دو سعی می‌کنند طرف مقابل را بفهمند، کنترل کنند یا از او جلو بزنند و هر دو مدام خلاف چیزهایی که درباره‌ی خودشان ادعا می‌کنند رفتار می‌کنند. منتقدان اولیه‌ی کتاب نیز این رابطه را یکی از محورهای اصلی کمدی و تناقض رمان می‌دانستند.

لنی می‌گوید از تعلق فراری است. بعد حسادت می‌کند. از پول بیزار است. بعد به پول احتیاج پیدا می‌کند. از سیاست فرار کرده. بعد زندگی‌اش به آدم‌هایی گره می‌خورد که سیاست، دیپلماسی و پول برایشان همه‌چیز است. می‌خواهد هیچ مسئولیتی قبول نکند. بعد متوجه می‌شود دوست‌داشتن آدم دیگری، خواهی‌نخواهی مقداری مسئولیت همراه خودش می‌آورد.

گاری مدام این تناقض‌ها را می‌چیند، اما لنی را مسخره نمی‌کند تا شکستش بدهد. بیشتر با محبت تماشایش می‌کند که برای دفاع از یک آزادی تقریباً غیرممکن دست‌وپا می‌زند. خود گاری هم هنگام معرفی کتاب گفته بود لنی و جس برایش جوان‌هایی «سرگردان، دوست‌داشتنی و اغلب بسیار خنده‌دار» هستند.

لنی خیلی حرف‌ها را نمی‌فهمد؛ و گاهی همین باعث می‌شود بهتر بفهمد

یکی از لذت‌های اصلی «خداحافظ گاری کوپر» صدای لنی است. او روشنفکر نیست.

مدرسه را زود رها کرده، با واژه‌ها رابطه‌ی عجیبی دارد و خیلی از کلمات فلسفی و سیاسی‌ای را که اطرافیانش استفاده می‌کنند دقیق نمی‌فهمد. بعد آن‌ها را به شیوه‌ی خودش تعبیر می‌کند و گاهی نتیجه‌ای می‌گیرد که از تمام توضیحات آدم‌های باسواد اطرافش بامزه‌تر و حتی دقیق‌تر است.

این ویژگی فقط برای خنداندن نیست. آدم‌های اطراف لنی دائماً به جهان اسم می‌دهند. سرمایه‌داری. مارکسیسم. روان‌شناسی. تعهد. انقلاب. نسل جدید. آزادی. لنی بعضی وقت‌ها دقیقاً چون واژه را درست بلد نیست، می‌بیند پشت آن چه رفتار ساده‌ای پنهان شده است. مثلاً آدم ممکن است ساعت‌ها درباره‌ی آزادی حرف بزند و هم‌زمان تمام زندگی دیگران را کنترل کند. یا درباره‌ی انقلاب سخنرانی کند، ولی در کوچک‌ترین روابط شخصی همان قواعد قدیمی قدرت را تکرار کند. گاری گفته بود در نوشتن کتاب عمداً تلاش کرده زبان این گروه از جوان‌ها را حفظ کند؛ زبانی که گاهی به‌جای ایجاد ارتباط، برای فاصله‌گرفتن از دیگران استفاده می‌شود. همین‌جا طنز مخصوص رومن گاری خودش را نشان می‌دهد. جمله شروع می‌شود مثل یک حرف جدی درباره‌ی تمدن، سیاست یا روان‌شناسی. بعد دو خط جلوتر خودش را مسخره می‌کند. یا شخصیت با اطمینان نظریه‌ای صادر می‌کند و زندگی تقریباً بلافاصله خلافش را ثابت می‌کند.

نانسی هیوستون بعدها همین کیفیت در نثر «خداحافظ گاری کوپر» را یکی از جاهایی دانست که طنز خاص گاری ــ طنزی که بعدها در کتاب‌های امیل آژار به اوج رسید ــ دارد شکل کامل‌تری پیدا می‌کند.

اصلاً گاری کوپر این وسط چه کار می‌کند؟

این شاید بهترین سؤال درباره‌ی عنوان کتاب باشد.

گاری کوپر بازیگر بزرگ سینمای کلاسیک آمریکا بود؛ ستاره‌ای که طی چند دهه، تصویر مرد آمریکایی کم‌حرف، مطمئن، درستکار و اهل عمل را روی پرده ساخت. او دوبار اسکار بهترین بازیگر گرفت و به‌خصوص نقش‌هایش در فیلم‌هایی مثل High Noon با تصویر قهرمان تنهایی گره خورد که می‌داند چه چیزی درست است و بدون توضیح زیاد همان کار را انجام می‌دهد.

لنی عکس گاری کوپر را همراه خودش نگه می‌دارد و حتی از نظر ظاهر هم شباهتی به او دارد. اما چیزی که اهمیت دارد شباهت صورت نیست. گاری کوپر برای رومن گاری نماینده‌ی نوعی آمریکای قدیمی است: آمریکایی که هنوز می‌توانست خودش را قهرمان داستان بداند. آدم خوب‌ها معلوم بودند. آدم بدها معلوم بودند. قهرمان طرف درست می‌ایستاد. آخر فیلم هم عدالت برنده می‌شد. اما لنی متعلق به آمریکا و نسلی است که دیگر نمی‌تواند با همان اطمینان زندگی کند. جنگ ویتنام در حال تبدیل‌شدن به مسئله‌ای بزرگ است. جنبش‌های حقوق مدنی جامعه را تکان داده‌اند. نسل جوان نسبت به دولت، مصرف‌گرایی، خانواده و تمام پاسخ‌های آماده‌ی نسل قبلی مشکوک شده است. گاری خودش در توضیح عنوان نوشت که «خداحافظ گاری کوپر» خداحافظی با آمریکایی است که به خودش و حقانیتش مطمئن بود؛ پسران آن آمریکا دیگر شبیه قهرمان قدیمی نیستند. این یعنی عنوان کتاب خطاب به خود بازیگر نیست. گاری کوپر چند سال پیش از شکل‌گیری رمان، در سال ۱۹۶۱ درگذشته بود. «خداحافظ گاری کوپر» یعنی: خداحافظ قهرمانی که جواب همه‌چیز را می‌دانست. لنی هیچ جوابی ندارد. و اتفاقاً همین دلیل مهم‌بودنش است. یک طرف لنی است، طرف دیگر کسانی که می‌خواهند جهان را نجات بدهند

گاری فقط لنی را دست نمی‌اندازد. جس و دوستان سیاسی‌اش هم از طنز او در امان نیستند. آن‌ها درست برخلاف لنی می‌خواهند در همه‌چیز موضع داشته باشند. جامعه را تحلیل کنند. سیستم را تغییر دهند. سرمایه‌داری را نقد کنند. برای آینده نسخه داشته باشند. اما گاری علاقه‌ای ندارد یکی از این دو طرف را برنده اعلام کند. فرار لنی تا حدی مضحک است. فعالیت سیاسیِ نمایشی بعضی دوستان جس هم مضحک است. کسی که می‌گوید «هیچ چیز به من مربوط نیست» بالاخره مجبور می‌شود مسئولیت چیزی را قبول کند. کسی هم که می‌گوید «همه‌چیز به من مربوط است» ممکن است بفهمد هنوز از پس زندگی خودش برنمی‌آید.

منتقد لوموند هنگام انتشار فرانسوی کتاب در سال ۱۹۶۹ دقیقاً به همین دو قطب اشاره کرده بود: لنی آزادی را تا جایی می‌برد که به نوعی بیگانگی کامل می‌رسد، درحالی‌که جس و دوستانش نمونه‌ی جوانانی هستند که می‌خواهند جهان را اصلاح کنند اما خودشان هنوز نمی‌دانند جای‌شان در آن کجاست.

این تعادل باعث شده کتاب بعد از چند دهه هنوز فقط سند سیاسی دهه‌ی شصت نباشد. حتی اگر جنگ ویتنام، سیاست آمریکا و فضای آن دوره را کنار بگذاریم، سؤال لنی هنوز قابل فهم است: چقدر از چیزهایی که «انتخاب» کرده‌ایم واقعاً انتخاب خودمان بوده؟ شغل. کشور. سبک زندگی. عقیده. ازدواج. پول. آینده. و اگر تصمیم بگیریم از همه‌شان فرار کنیم، آیا بالاخره به خودِ آزادمان می‌رسیم یا فقط آدمی می‌شویم که دائم در حال فرار است؟

بخشی از کتاب

لنی درباره‌ی آمریکا می‌گوید:

«وقتی آدم کشوری به این بزرگی و نیرومندی پشت سر دارد، راهی جز فرار برایش نمی‌ماند.»

شوخی جمله این است که معمولاً داشتن یک کشور قدرتمند پشت سر آدم باید باعث احساس امنیت شود.

برای لنی برعکس است.

هرچه آن «پشت سر» بزرگ‌تر باشد، بیشتر حس می‌کند چیزی دارد دنبالش می‌آید.

واقعیت‌های جالب درباره خداحافظ گاری کوپر

اسم اصلی کتاب اصلاً «خداحافظ گاری کوپر» نبود

اولین نسخه‌ی رمان به زبان انگلیسی نوشته شد. کتاب در سال ۱۹۶۵ در آمریکا توسط Harper & Row با عنوان The Ski Bum منتشر شد؛ عنوانی که تقریباً می‌شود آن را «ولگرد اسکی‌باز» ترجمه کرد. حتی پیش از انتشار کتابی، متن در سال ۱۹۶۴ در Ladies’ Home Journal منتشر شده بود. چهار سال بعد، در سال ۱۹۶۹، نسخه‌ی فرانسوی با عنوان Adieu Gary Cooper از گالیمار منتشر شد. همین عنوان فرانسوی است که در ایران هم ماندگار شده. یعنی اگر کتاب فقط با عنوان انگلیسی اولیه‌اش شناخته می‌شد، احتمالاً امروز به‌جای این اسم مرموز و خاطره‌انگیز، با چیزی در مایه‌های «اسکی‌باز آواره» روبه‌رو بودیم. و مقدار زیادی از معنای نمادین کتاب از بین می‌رفت.

رمان قبل از شورش‌های معروف ۱۹۶۸ شکل گرفته بود

فضای «خداحافظ گاری کوپر» آن‌قدر با شورش جوانان دهه‌ی شصت جور است که ممکن است تصور کنیم گاری بعد از اعتراضات دانشجویی ۱۹۶۸ آن را نوشته. اما نه. طبق تاریخ‌هایی که در نسخه‌ی فرانسوی آمده، شکل‌گیری کتاب از نوامبر ۱۹۶۳ در باخا کالیفرنیا شروع شده و کار روی نسخه‌ی فرانسوی در مارس ۱۹۶۸، یعنی پیش از وقایع معروف مه ۱۹۶۸ فرانسه، به پایان رسیده بود. منتقد لوموند هنگام انتشار هم به همین نکته اشاره کرد. خود گاری نیز زمان داستان را حدود سال‌های ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ می‌دانست؛ زمانی که موج بزرگ نافرمانی و اعتراض جوانان تازه داشت شکل می‌گرفت. برای همین کتاب بیشتر از اینکه واکنش به شورش نسل جوان باشد، انگار بوی چیزی را گرفته که هنوز کاملاً اتفاق نیفتاده بود.

رومن گاری آمریکا را فقط از روزنامه نمی‌شناخت

گاری سال‌ها دیپلمات فرانسه بود و در دهه‌ی ۱۹۵۰ مدتی طولانی در آمریکا زندگی کرد؛ از جمله به‌عنوان سرکنسول فرانسه در لس‌آنجلس. گالیمار و انجمن دوستان رومن گاری هر دو دوره‌ی آمریکایی زندگی دیپلماتیک او را ثبت کرده‌اند. بنابراین آمریکا برایش یک کشور دوردست نبود که بخواهد صرفاً درباره‌اش هجو سیاسی بنویسد. «خداحافظ گاری کوپر» بخشی از مجموعه‌ای بود که خودش «کمدی آمریکایی» نامیده بود و جلد دوم آن محسوب می‌شد. جلد دیگر این مجموعه «ستاره‌خواران» بود. طنز کتاب هم از بیرون نگاه‌کردن به آمریکایی‌ها نمی‌آید؛ بیشتر شبیه نگاه کسی است که مدتی میانشان زندگی کرده، شیفته‌ی بخشی از فرهنگشان شده و هم‌زمان تناقض‌هایشان را خوب دیده است.

گاری خودش لنی و جس را «نسل گمشده» نمی‌دانست

این تفاوت کوچک ولی مهم است. در معرفی نسخه‌ی اصلی فرانسوی، گاری آن‌ها را نه perdue، یعنی «گمشده»، بلکه paumée توصیف کرد؛ چیزی نزدیک‌تر به «سرگردان» یا «گیج و بی‌جهت». از نگاه او این جوان‌ها نابود نشده‌اند. فقط میان دو جهان گیر کرده‌اند: چیزی که دیگر کار نمی‌کند، و چیزی که هنوز به وجود نیامده است. این شاید بهترین توضیح برای خود لنی باشد. او نمی‌داند چه می‌خواهد. اما خیلی دقیق می‌داند چه چیزهایی را نمی‌خواهد.

گاری کوپرِ واقعی یکی از بزرگ‌ترین قهرمان‌های سینمای آمریکا بود

اگر امروز اسم گاری کوپر برایمان فقط نام روی جلد یک رمان باشد، بخش مهمی از شوخی عنوان گم می‌شود. کوپر یکی از ستاره‌های اصلی دوران کلاسیک هالیوود بود و شخصیت سینمایی‌اش سال‌ها با مرد کم‌حرف، درستکار، مستقل و قهرمان آمریکایی پیوند داشت. او دو اسکار بهترین بازیگر گرفت؛ یکی از آن‌ها برای نقش کلانتر ویل کین در نیمروز / High Noon بود. لنی دقیقاً وارث نامناسب همین قهرمان است. خوش‌قیافه است. کم‌حرف است. استقلال را دوست دارد. اما دیگر نمی‌داند آدم خوب‌ها چه کسانی‌اند، طرف درست کجاست و اصلاً چرا باید برای کشوری که از او انتظار قهرمان‌بازی دارد جان بدهد. گاری همین فاصله‌ی میان دو نسل را تبدیل کرده به عنوان کتاب.

یک فیلم هم از کتاب ساختند؛ ولی ظاهراً خیلی وفادار نبود

رمان در سال ۱۹۷۱ با همان عنوان انگلیسی The Ski Bum به فیلم تبدیل شد. زالمن کینگ و شارلوت رمپلینگ در آن بازی کردند. اما روند اقتباس سال‌ها طول کشید و نسخه‌ی نهایی تغییرات زیادی نسبت به رمان داشت؛ منابع مربوط به فیلم حتی اشاره می‌کنند که داستان نهایی فاصله‌ی قابل‌توجهی از کتاب گاری گرفته بود. این احتمالاً یکی از آن مواردی است که خواندن کتاب تجربه‌ی مطمئن‌تری از دیدن اقتباسش است.

خرید کتاب خداحافظ گاری کوپر

فعلاً ناموجودنشر انتشارات نیلوفر، نشر جامی۳۴۵٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: