
معرفی کتاب «پیجو»
جانی کارتر دوباره ساکسیفونش را گم کرده. این بار در متروی پاریس.
دو روز دیگر اجرا دارد، پول خریدن ساز تازه را ندارد، تب کرده، تقریباً برهنه لای پتویی کثیف افتاده و دِدِه، زنی که با او زندگی میکند، از برونو خواسته زود خودش را برساند.
برای برونو البته این چیزها چندان تازه نیست.
جانی یکی از بزرگترین نوازندههای ساکسیفون جَز دنیاست و در زندگی روزمره تقریباً استعداد عجیبی برای خرابکردن همهچیز دارد. سازهایش را گم میکند یا میشکند، پول ندارد، مواد مصرف میکند، بیمار میشود، آدمهای اطرافش را خسته میکند و درست وقتی همه فکر میکنند دیگر چیزی از او باقی نمانده، ساکسیفون را دستش میگیرد و کاری میکند که هیچکس نمیتواند توضیحش بدهد.
برونو این وضعیت را بهتر از بیشتر آدمها میشناسد.
او منتقد جَز، دوست جانی و نویسندهی زندگینامهی اوست. کتابش دربارهی جانی موفق شده، چاپهای مختلف خورده و حالا برونو تا حدی همان کسی است که به دیگران توضیح میدهد «جانی کارتر کیست».
مشکل «پیجو» دقیقاً از همینجا شروع میشود. شاید برونو بیشتر از همه دربارهی جانی بداند. ولی آیا واقعاً او را فهمیده؟
«پیجو» داستان بلند یا نوولایی از خولیو کورتاثار است که نخستین بار در سال ۱۹۵۹ در مجموعهی سلاحهای پنهان / Las armas secretas منتشر شد. آن مجموعه پنج داستان داشت و «El perseguidor» طولانیترین و یکی از مهمترین آنها بود. نسخهی فارسی نشر نو این اثر را بهصورت مستقل منتشر کرده است.
اگر فقط اتفاقهای بیرونی را نگاه کنیم، قصه خیلی پیچیده نیست. جانی کارتر نوازندهی بزرگ جَز است و دارد خودش را نابود میکند.
برونو و دوستانش سعی میکنند برایش ساز پیدا کنند، کنسرتهایش را سر و سامان بدهند، مراقب باشند قبل از اجرا مواد مصرف نکند و هر بار که زندگیاش از هم میپاشد دوباره جمعش کنند.
اما جانی مشکل دیگری دارد که با پیدا کردن یک ساکسیفون تازه حل نمیشود. زمان برای او درست کار نمیکند. وقتی جانی دربارهی مترو حرف میزند، منظورش فقط این نیست که حواسش پرت شده و سازش را جا گذاشته. میگوید بین دو ایستگاه اتفاقی برایش افتاده.
قطار شاید فقط یک دقیقه و نیم حرکت کرده، ولی جانی در همان فاصله آنقدر فکر کرده، خاطره دیده و چیزهایی را از سر گذرانده که به حساب خودش باید دستکم پانزده دقیقه طول کشیده باشد.
برونو مثل ما میتواند جواب سادهای بدهد: زمان همان زمان است. ساعت وجود دارد. فاصلهی دو ایستگاه را میشود اندازه گرفت. یک دقیقه و نیم یعنی یک دقیقه و نیم. اما جانی میداند تجربهای که داشته داخل آن یک دقیقه و نیم جا نمیشود. این وسواس از مترو شروع نمیشود و همانجا هم تمام نمیشود. وقتی موسیقی میزند باز همان اتفاق میافتد. زمان شل میشود. چیزی که قبل و بعد داشت، ناگهان به لحظهای تبدیل میشود که انگار از ساعت بیرون افتاده. در متن اسپانیایی، جانی در یکی از کلیدیترین لحظههای داستان میگوید: «Esto lo estoy tocando mañana.» یعنی، به ترجمهی لفظی: «این را دارم فردا مینوازم.» یک جملهی بیمعنی؟ برای برونو شاید. برای جانی نه. جانی دنبال چه چیزی میگردد؟
اینجاست که عنوان فارسی «پیجو» خیلی خوب کار میکند. عنوان اصلی El perseguidor است؛ کسی که دنبال چیزی میرود، تعقیب میکند، پی میجوید. ولی برونو در آغاز ماجرا تقریباً جانی را مثل آدمی میبیند که تحت تعقیب است. مواد دنبالش است. بیماری دنبالش است. فقر و بینظمی و جنون دنبالشاند. مرگ هم فاصلهی زیادی ندارد. بعد یک اجرای جانی را دوباره گوش میکند و چیزی میفهمد: جانی قربانیای نیست که فقط از چیزی فرار کند. خودش دنبال چیزی افتاده.
هر بار که ساکسیفون میزند، هر بار دربارهی مترو و زمان حرف میزند و حتی در بسیاری از رفتارهای ویرانگرش، انگار میخواهد به جایی برسد که پشت زندگی معمولی پنهان شده است. مقالهی دانشگاهی منتشرشده در Estudios Filológicos نیز همین نقطه را کلید عنوان داستان میداند: برونو سرانجام درمییابد که جانی نه «تعقیبشونده»، بلکه تعقیبکننده است.
خود جانی نمیتواند دقیق توضیح بدهد دنبال چیست. و شاید اگر میتوانست، دیگر نیازی به موسیقی نداشت. گاهی از یک «در» حرف میزند. انگار چیزی آن طرف این زندگی روزمره هست و موسیقی برای چند لحظه در را باز میکند. بعد قطعه تمام میشود. در دوباره بسته میشود. و جانی میماند این طرف. مشکل اینجاست که بعد از یکبار دیدن آن طرف، زندگی عادی دیگر چندان قانعکننده نیست. برونو دقیقاً عکس جانی است
یکی از بهترین تصمیمهای کورتاثار این است که اجازه نمیدهد جانی خودش داستان را تعریف کند. راوی برونو است. مردی سالم. مرتب. دارای خانه، همسر، شغل و اعتبار. زندگیاش تقریباً همهی چیزهایی را دارد که زندگی جانی ندارد. او ساعت را میفهمد. قرار ملاقات را میفهمد. قیمت صفحهی موسیقی را میفهمد. قرارداد کنسرت را میفهمد. زندگینامه مینویسد و میتواند موسیقی جانی را در قالب فصل، تاریخ، سبک و تحلیل مرتب کند. همین آدم قرار است دربارهی کسی حرف بزند که تقریباً هیچکدام از این نظمها را به رسمیت نمیشناسد.
در یک لحظهی مهم، خود برونو متوجه این فاصله میشود: جانی با تمام فلاکتش کاری میکند که او در برابر سلامت، خانه، همسر و مخصوصاً اعتبار حرفهای خودش احساس کوچکی کند.
این تضاد باعث میشود «پیجو» فقط پرترهی یک موسیقیدان نابغه نباشد. پرترهی منتقدی هم هست که کنار نابغه ایستاده و سعی دارد بفهمد با چیزی که از چارچوبهای نقدش بزرگتر است چه کار کند. برونو جانی را دوست دارد. برای او پول خرج میکند. ساز پیدا میکند. نگران سلامتش است. اما همزمان از او استفاده هم میکند. جانی برای برونو فقط دوست نیست؛ موضوع موفقترین کتابش هم هست. و برونو هرچه بیشتر به راز جانی نزدیک میشود، بیشتر میترسد آن چیزی را ببیند که ممکن است تصویر مرتب و قابلفروش کتابش را خراب کند. میشود دربارهی یک نابغه کتاب نوشت و خود نابغه را جا انداخت؟
این شاید بیرحمانهترین شوخی «پیجو» باشد. برونو زندگینامهی جانی را نوشته. اتفاقهای مهم را آورده. اجراها را بررسی کرده. دورههای موسیقیاش را توضیح داده. کتاب هم موفق بوده. اما وقتی جانی دربارهی آن حرف میزند، احساس میکند چیزهایی کم است. نه صرفاً چند واقعهی زندگی. چیزی اساسیتر.
انگار برونو موفق شده کتابی دقیق دربارهی جانی بنویسد و خودِ جانی را از آن حذف کند. پژوهشهای داستان نیز روی همین شکاف تأکید کردهاند: زندگینامهی برونو هنرمند را به چیزی مرتب و قابلفهم تبدیل میکند، درحالیکه آن جستوجوی اصلی که جانی را به حرکت درمیآورد تقریباً از کتاب بیرون مانده است.
این مسئله فقط دربارهی زندگینامهنویسی نیست. کورتاثار عملاً دارد دربارهی خودِ نقد هنری هم سؤال میپرسد. فرض کنید اجرای جانی را شنیدهاید. بعد برونو بیاید و توضیح بدهد چرا آن اجرا مهم است، از چه تکنیکی استفاده شده و چه جایگاهی در تاریخ جَز دارد. آیا حالا موسیقی را فهمیدهاید؟ یا فقط اطلاعات بیشتری دربارهاش دارید؟ جانی میتواند چیزی را با ساکسیفون بزند که برونو ده صفحه دربارهاش بنویسد. ولی شاید آن ده صفحه حتی یک میلیمتر هم به چیزی که جانی آن لحظه تجربه کرده نزدیک نشود. و البته ما هم «پیجو» را از زبان همین برونو میخوانیم. یعنی کورتاثار راه خروج سادهای برایمان نگذاشته. تنها پنجرهی ما به جانی، آدمی است که خودش اعتراف میکند شاید نتواند جانی را ببیند.
جَز اینجا تزئین صحنه نیست
میشد همین داستان را دربارهی نقاش، شاعر یا نویسنده نوشت. کورتاثار مدتی دقیقاً به چنین شخصیتهایی فکر کرده بود. اما بعد خبر مرگ چارلی پارکر را خواند. و ناگهان فهمید شخصیتش را پیدا کرده است.
کورتاثار سالها بعد در گفتوگویی با اِولین پیکون گارفیلد توضیح داد که پیش از آن به یک نقاش یا نویسنده فکر کرده بود، اما چنین شخصیتی بیش از حد آگاهانه و روشنفکرانه میشد. وقتی پارکر در سال ۱۹۵۵ مرد، کورتاثار فهمید نوازندهای با نبوغ خارقالعاده و زندگی شخصی آشفته همان چیزی است که میخواهد.
پس جانی کارتر از چارلی پارکر آمده. اما جانی کارتر همان چارلی پارکر نیست. این تفاوت خیلی مهم است.
چارلی «برد» پارکر نوازندهی ساکسیفون آلتو و یکی از چهرههای اصلی شکلگیری بِیباپ بود. زندگی حرفهای بسیار کوتاهی داشت و در سال ۱۹۵۵، فقط در ۳۴سالگی، پس از سالها مشکلات مربوط به مواد و الکل از دنیا رفت.
کورتاثار بخشی از اتفاقها و آدمهای زندگی پارکر را وارد داستان کرد. ولی مهمترین چیز را خودش ساخت. او در همان مصاحبه صریحاً گفت جستوجوی متافیزیکی جانی اختراع خودش بوده است. پارکر به او بدن، موسیقی، سقوط و مرگ شخصیت را داد. کورتاثار از آنها آدمی ساخت که مشکلش فقط اعتیاد نیست. مشکلش این است که یکبار چیزی پشت دیوار زمان دیده و دیگر نمیتواند وانمود کند این دیوار تمام جهان است. بِیباپ هم انتخاب اتفاقیای نیست
جَزی که جانی میزند موسیقی آرام پسزمینهی یک کافه نیست.
شخصیت او بر اساس یکی از مهمترین نوازندگان bebop ساخته شده؛ سبکی که پارکر همراه موزیسینهایی مثل دیزی گیلسپی و تلونیوس مانک در تحول آن نقشی اساسی داشت. این موسیقی با سرعت، پیچیدگی هارمونیک و بداههپردازیِ بسیار آزادتر شناخته میشد.
و کورتاثار دقیقاً به همین آزادی احتیاج دارد. جانی یک ملودی را مثل شیئی ثابت تحویل نمیگیرد. داخلش میرود. از آن منحرف میشود. راه دیگری پیدا میکند. برمیگردد. چیزی را همان لحظه اختراع میکند که چند ثانیه قبل وجود نداشته. «پیجو» هم تا حدی همینطور نوشته شده است. بحثی شروع میشود. جانی منحرف میشود. مترو میآید وسط. کودکی میآید. زمان میآید. یک خاطره. یک جملهی ظاهراً بیربط. و بعد چند صفحه بعد تازه متوجه میشویم داشتیم دور یک موضوع واحد حرکت میکردیم. برای همین جَز در این کتاب فقط موضوع نیست. شکل فکرکردن داستان هم هست. پژوهشهای ادبی دربارهی اثر بارها روی رابطهی میان بداههپردازی جَز و فرم روایی «پیجو» تأکید کردهاند.
این داستان دربارهی اعتیاد است؟
بله. ولی اگر فقط این را ببینیم، احتمالاً همان اشتباهی را میکنیم که برونو گاهی میکند. جانی بیمار است. مواد و الکل واقعاً زندگیاش را ویران میکنند.
کورتاثار این وضعیت را رمانتیک نمیکند. جانی آدم راحتی برای دوستداشتن نیست. اطرافیانش باید خرابکاریهایش را جمع کنند و گاهی رفتارهایش مستقیماً به خودش و بقیه آسیب میزند.
اما داستان نمیگوید چون جانی خودویرانگر است پس نابغه است.
حتی رابطهی تاریخی جانی با پارکر هم دقیقاً مستند نیست. برای نمونه، پژوهشگران اشاره کردهاند که کورتاثار وابستگی شدید پارکر به هروئین را مستقیماً وارد داستان نکرده و بیشتر روی ماریجوانا و الکل تمرکز کرده است.
جستوجوی جانی هم محصول مواد نیست. خودش حتی هنگام تعریف تجربهی مهم مترو اصرار دارد آن روز چیزی مصرف نکرده بوده است. مواد شاید راه دیگری برای فرار باشند. ولی آن چیزی که جانی با موسیقی پیدا میکند از جنس دیگری است. مواد بدنش را خراب میکنند. موسیقی گاهی برای چند دقیقه جهانش را باز میکند. و شاید هیچ دری واقعاً وجود نداشته باشد
کورتاثار خوشبختانه این مسئله را حل نمیکند. ممکن است جانی واقعاً چیزی دربارهی زمان بفهمد که برونو و ما نمیفهمیم. ممکن است نابغهای باشد که در موسیقی به تجربهای دسترسی پیدا میکند که زبان معمولی قادر به بیانش نیست. ممکن هم هست مردی بیمار، معتاد و آشفته باشد که ذهنش دیگر نمیتواند زمان را درست پردازش کند. داستان مدام هر دو امکان را باز نگه میدارد. وقتی جانی حرف میزند، بعضی جملههایش شبیه هذیاناند. بعد چند خط جلوتر ناگهان چیزی میگوید که برونو را از تمام اطمینانهایش خلع سلاح میکند. ما هم دقیقاً مثل برونو گیر میکنیم. چه مقدارش بیماری است؟ چه مقدارش نبوغ؟ اصلاً میتوان این دو را با خطکش از هم جدا کرد؟ کورتاثار جواب نمیدهد.
جالبترین قسمت این است که خودش هم گفته شخصیتش را عمداً به شکل یک متفکر حرفهای نساخته؛ میخواست جستوجویی را نشان بدهد که صاحبش توانایی تبدیلکردنش به یک نظریهی فلسفی مرتب را ندارد.
اگر جانی فیلسوف بود، میتوانست مقاله بنویسد. ولی جانی ساکسیفون دارد.
بخشی از کتاب
در متن اسپانیایی، جانی در یکی از عجیبترین و مهمترین جملههای داستان میگوید:
«Esto lo estoy tocando mañana.»
«این را دارم فردا مینوازم.»
ترجمهی بالا لفظی است و برای نقل دقیق در نسخهی فارسی بهتر است با عبارت چاپ سحر یوسفی تطبیق داده شود.
این جمله تقریباً تمام «پیجو» را در خودش دارد.
برونو میتواند بپرسد:
چطور ممکن است چیزی که الان داری میزنی، فردا باشد؟
جانی احتمالاً دوباره توضیح میدهد.
و توضیحش هم باز کامل نخواهد بود.
چون اگر میتوانست آن را با چند جمله برای برونو روشن کند، دیگر لازم نبود بنوازد.
واقعیتهای جالب درباره پیجو
کورتاثار شخصیت جانی را با خواندن خبر مرگ چارلی پارکر پیدا کرد
این بخش از تاریخ شکلگیری کتاب را خود کورتاثار تعریف کرده است. سالها ایدهی شخصیتی را داشت که چیزی را دنبال میکند، اما نمیتوانست فرم درستش را پیدا کند. به نقاش و نویسنده فکر کرده بود، ولی هیچکدام جواب نمیدادند. در پاریس خبر مرگ چارلی پارکر را خواند. همان لحظه فهمید شخصیتش را پیدا کرده است. این موضوع توضیح میدهد چرا «پیجو» حس یک زندگینامهی تغییرشکلیافته را دارد. اسکلت زندگی واقعی است. ولی روح جستوجوی جانی را کورتاثار به آن اضافه کرده.
نوشتن داستان تقریباً وسط کار متوقف شد
کورتاثار بعد از پیدا کردن جانی نشست پشت ماشینتحریر و حدود پانزده یا بیست صفحهی نخست را نوشت. بعد گیر کرد. نمیدانست داستان باید کجا برود. صفحهها برای چند ماه داخل کشو ماندند. بعد برای کار سازمان ملل به ژنو رفت و دستنوشتهها را هم همراه خودش برد. یک یکشنبه که در محل اقامتش تنها و حوصلهاش سر رفته بود دوباره آن صفحهها را پیدا کرد و شروع به خواندن کرد. این بار راه داستان باز شد. کورتاثار گفته باقی «پیجو» را در دو روز تمام کرد. برای داستانی که شخصیتش میخواهد از زمان بیرون برود، روش تولد بدی نیست: چند ماه سکوت. بعد دو روز انفجار.
«پیجو» یکی از راههایی بود که کورتاثار را به «لیلیبازی» رساند
خود نشر نو «پیجو» را در کنار لیلیبازی یکی از تجربههای خلاقانهی مهم کورتاثار معرفی میکند، و پژوهشهای مربوط به کارنامهی او نیز «El perseguidor» را نقطهی عطفی میان داستانهای کوتاه اولیه و دغدغههای وجودی و فرمیای میدانند که بعدتر در Rayuela به شکل کاملتری ظاهر شد. شباهت فقط در «عجیببودن» نیست. در هر دو اثر آدمهایی داریم که به زندگی معمولی رضایت نمیدهند و دنبال شکافی هستند که شاید از طریقش بتوان از واقعیت تثبیتشده بیرون رفت. جانی این کار را با ساکسیفون میکند. اولیویرا بعدها با تقریباً تمام زندگیاش.
تصویرهای کتاب کار یکی از مهمترین تصویرگران آرژانتین است
نسخهای مستقل و مصور از «El perseguidor» در سال ۲۰۰۹ توسط Libros del Zorro Rojo منتشر شد و تصویرهای آن را خوسه مونیوث کشید؛ هنرمند آرژانتینی که سابقهی کار با چهرههایی مثل آلبرتو برچیا و هوگو پرت را داشت. ناشر اسپانیایی این تصویرها را بخشی از بازآفرینی فضای جَز، شبهای بیخوابی و پاریس دههی پنجاه کتاب میداند. نشر نو نیز در معرفی نسخهی فارسی مشخصاً به تصویرهای مونیوث اشاره کرده است. انتخاب مونیوث واقعاً مناسب این داستان است؛ طراحیهای سیاهوسفید و سایهدارش تقریباً همان کیفیتی را دارند که از کلوب جَز نیمهشب و صورت آدمی که چند شب نخوابیده انتظار داریم.
فقط شش سال بعد، فیلمی از داستان ساخته شد
«پیجو» خیلی زود به سینمای آرژانتین هم رسید. اوسیاس ویلنسکی اقتباسی سینمایی از داستان ساخت که با بازی سرخیو رنان در نقش جانی و زلمار گوئنول در نقش برونو در ۱۰ مارس ۱۹۶۵ در آرژانتین اکران شد. آرشیو سینمای آرژانتین مدت فیلم را ۷۵ دقیقه ثبت کرده است. جالب است که داستانی که بخش بزرگی از قدرتش در شنیدن موسیقیای است که کورتاثار فقط با کلمات توصیف میکند، خیلی زود مجبور شد با سؤال برعکس روبهرو شود: وقتی موسیقی را واقعاً بشنویم، آیا هنوز همان جانیای را میبینیم که کورتاثار نوشته؟
چارلی پارکر هنگام مرگ فقط ۳۴ سال داشت
یکی از چیزهایی که جانی را ملموستر میکند دانستن سن الگوی واقعی اوست. چارلی پارکر در ۱۲ مارس ۱۹۵۵ درگذشت. فقط ۳۴ ساله بود. مؤسسهی اسمیتسونین او را یکی از پیشگامان اصلی بِیباپ معرفی میکند و سرویس پارکهای ملی آمریکا نیز تأثیر اعتیاد به مواد و الکل بر زندگی کوتاه او را ثبت کرده است. این سن باعث میشود عبارت «واپسین روزهای زندگی نابغهای بزرگ» کمی عجیبتر به نظر برسد. واپسین روزهای یک پیرمرد نیست. مردی است که هنوز حتی به سیوپنجسالگی نرسیده.
