
معرفی کتاب «زندگی و مرگ شهردار کاستربریج»
مایکل هنچارد بیستویک سالشه، کار درستوحسابی نداره و همراه زن و دختر کوچکش دنبال کار از این شهر به اون شهر میره.
توی یکی از بازارهای محلی میرن داخل چادری تا چیزی بخورن. هنچارد چند بار غذایش را با رام میخوره، مست میشه، با زنش دعوا میکنه و وسط جمع چیزی میگه که اول همه فکر میکنن شوخیه:
چه کسی زنم رو میخره؟ اما شوخی نمیکنه. قیمت بالا میره تا پنج گینی. یک ملوان پول را میگذارد روی میز و سوزان هم همراه دخترش با او میرود.
صبح روز بعد هنچارد که از خواب بیدار میشود، چند دقیقه طول میکشد تا بفهمد ماجرای دیشب خواب نبوده. دنبال زن و بچهاش میگردد، پیدایشان نمیکند و در نهایت به کلیسا میرود و قسم میخورد بیستویک سال لب به الکل نزند؛ یک سال به ازای هر سالی که تا آن روز زندگی کرده.
بعد هاردی تقریباً بیست سال جلو میرود. سوزان، که فکر میکند آن ملوان دیگر زنده نیست، همراه دخترش دنبال هنچارد میگردد و به شهری به اسم کاستربریج میرسد. و اینجاست که میفهمیم مرد عصبانی و بیپولی که زنش را وسط بازار فروخته بود، حالا یکی از مهمترین آدمهای شهر است. مایکل هنچارد تاجر موفق غله و شهردار کاستربریج شده. آدم میتواند گذشتهاش را عوض کند؟
هنچارد در این بیست سال واقعاً زندگیاش را از نو ساخته. از پایینترین جایی که میشده بالا آمده، پول درآورده، اعتبار پیدا کرده و به قولی که داده هم وفادار مانده. مشکل اینه که عوض کردن زندگی با عوض کردن خود آدم یکی نیست.
هنچارد هنوز همان مرد تند، مغرور و عجول ابتدای کتاب است. آدمی که وقتی کسی را دوست دارد، زیادی دوستش دارد و وقتی از کسی دلخور میشود، ممکن است در چند دقیقه کاری کند که بعداً ماهها بابتش تاوان بدهد.
و شاید جذابترین بخش کتاب همین باشد.
هاردی نمیخواهد فقط بگوید یک اشتباه قدیمی بالاخره گریبان آدم را میگیرد. خیلی وقتها گذشته هنوز هیچ کاری نکرده که خود هنچارد دوباره شروع میکند به خراب کردن اوضاع.
گاهی واقعاً بدشانس است. گاهی هم نه. گاهی فقط مایکل هنچارد است.
بعد سر و کلهی دانلد فارفره پیدا میشود
فارفره جوانی اسکاتلندی است که تقریباً نقطهی مقابل هنچارد به نظر میرسد. آرامتر است، حسابگرتر است و برای ادارهی کسبوکار از روشهای تازه استفاده میکند. هنچارد در ابتدا خیلی زود از او خوشش میآید و میخواهد کنارش نگهش دارد. اما هرچه جلوتر میرویم، تفاوت این دو مرد بیشتر خودش را نشان میدهد. هنچارد نمایندهی دنیایی است که کار را با تجربه، قدرت شخصیت و تصمیمهای لحظهای جلو میبرد. فارفره به روش تازه، حسابوکتاب و نظم اعتماد دارد. برای همین رقابت این دو فقط رقابت دو مرد نیست. انگار کاستربریج هم وسطشان ایستاده؛ شهری قدیمی که آرامآرام دارد وارد دنیای تازهای میشود.
هاردی این تغییر را آنقدر طبیعی وارد داستان میکند که لازم نیست چند صفحه دربارهی انقلاب صنعتی و تغییر جامعهی انگلستان توضیح بدهد. کافی است ببینیم یک نفر چطور غله میفروشد و نفر دیگر چطور همان کار را انجام میدهد.
چرا هنچارد اینقدر خوب از آب درآمده؟
چون خیلی سخت میشود فقط دوستش داشت یا فقط ازش بدت آمد. بعضی جاها واقعاً دلت برایش میسوزد. چند صفحه بعد احتمالاً دلت میخواهد یقهاش را بگیری و بگویی: این یکی را دیگر خودت خراب نکن. و خراب میکند.
هاردی هم زیادی تلاش نمیکند نجاتش بدهد. هنچارد آدم شروری نیست که مجازاتش را تماشا کنیم. آدمی است که نقاط قوت و ضعفش عجیب به هم وصل شدهاند. همان سرسختیای که کمک کرده از هیچ به شهرداری برسد، میتواند باعث سقوطش هم بشود.
بیدلیل نیست که زیرعنوان اصلی رمان «زندگی و مرگ یک مرد صاحب شخصیت» است. اینجا شخصیت فقط چیزی نیست که آدم با آن زندگی میکند. گاهی چیزی است که زندگی آدم را تعیین میکند. فقط قبل از خرید این را بدان
«زندگی و مرگ شهردار کاستربریج» یک رمان کلاسیک پانصدصفحهای است، اما داستان کماتفاقی نیست. آدمها برمیگردند، رازها بیرون میآیند، رابطهها عوض میشوند و وضع هنچارد چند بار از این رو به آن رو میشود.
فقط هاردی گاهی زیادی به تصادف و دست سرنوشت کمک میکند. اگر از آن خوانندههایی باشی که با هر اتفاق میپرسی «واقعاً چقدر احتمال داشت این آدم دقیقاً همینجا پیداش بشه؟» احتمالاً چند جا با کتاب بحثت میشود.
ولی چیزی که کتاب را نگه میدارد خود هنچارد است. سقوطش را فقط تماشا نمیکنی. مدام با خودت فکر میکنی شاید این بار بتواند جلوی خودش را بگیرد. و همین «شاید این بار» آدم را تا آخر کاستربریج نگه میدارد.
نسخهی نشر نو با ترجمهی پژمان طهرانیان منتشر شده. اگر از رمانهایی خوشت میآید که آدمها را نه کاملاً خوب میکنند و نه کاملاً بد، و دوست داری ببینی یک شخصیت چطور میتواند هم خودش را از هیچ بسازد و هم با دست خودش خراب کند، این یکی ارزش ماندن در کاستربریج را دارد.


