
معرفی کتاب «جود گمنام»
جود فاولی هنوز بچهست که معلم دهکدهی مریگرین وسایلش رو جمع میکنه و میره کرایستمینستر؛ شهری دانشگاهی که برای جود از همون روز تبدیل میشه به چیزی بیشتر از یک شهر.
فکر میکنه آدمهای باسواد اونجان، کتابها اونجان و احتمالاً زندگیای که خودش باید داشته باشه هم همونجاست.
پس شروع میکنه به درس خوندن. نه معلم خصوصی داره، نه پول درستوحسابی و نه کسی توی خانواده هست که مسیر رو نشونش بده. کنار کار، خودش لاتین و یونانی یاد میگیره و بعد هم میره سراغ سنگتراشی و مرمت بناهای قدیمی. روزها کار میکنه و شبها تا جایی که توان داره درس میخونه. کرایستمینستر سالها همون نقطهای میمونه که قرار است بالاخره بهش برسه.
فقط زندگی منتظر نمیمونه تا جود درسش تموم بشه.
عربلا وارد زندگیش میشه و رابطهای که با کشش جسمی و هیجان شروع شده، خیلی زود به ازدواج میرسه. جود نوزده سالشه و تقریباً همانقدر که دربارهی دانشگاه خیالبافی کرده، دربارهی ازدواج هم نمیدونه وارد چه چیزی شده. زندگی مشترکشون خیلی زود از هم میپاشه و عربلا نهایتاً از انگلستان میره.
جود حالا دوباره آزاد شده که سراغ رؤیای قدیمیش بره. و بالاخره میرسه کرایستمینستر. مشکل اینه که رسیدن به شهر، به معنی وارد شدن بهش نیست
اینجا یکی از تلخترین بخشهای «جود گمنام» شروع میشه.
جود در شهری زندگی میکنه که دانشگاه همهجاش دیده میشه. ساختمانها، برجها، دانشجوها و استادها دوروبرشن. خودش هم از قضا سنگتراشه و برای همین با همان بناهای قدیمی سروکار داره، ولی هنوز بیرون درهای دانشگاه ایستاده.
آخرش برای یکی از کالجها نامه مینویسه و دربارهی وضعیتش توضیح میده. پاسخی که میگیره خیلی محترمانهست و شاید همین بدترش میکنه: با توجه به اینکه کارگره، بهتره در همان جایگاه خودش باقی بمونه و به حرفهاش بچسبه.
یعنی جود بعد از سالها درس خوندن، نه بهخاطر اینکه استعداد نداره، بلکه تقریباً بهخاطر اینکه همان کسی است که هست، کنار گذاشته میشه.
اینجاست که «گمنام» بودن جود کمکم معنای دیگری پیدا میکنه. جود آدم بیاستعدادی نیست که رؤیای بزرگی برای خودش ساخته باشه. مشکل اینه که متعلق به طبقهایه که آدمهای دانشگاه اصلاً انتظار ندارن از داخلش کسی مثل او بیرون بیاد.
ولی اگه فکر کنیم از اینجا به بعد رمان فقط قراره دربارهی محرومیت تحصیلی باشه، سو بریدهد از راه میرسه.
سو از اون آدمهاییه که نمیشه راحت دربارهشون تصمیم گرفت
سو دخترعموی جوده. باهوشه، کتاب خونده، به خیلی از باورهای مذهبی و اجتماعی زمان خودش شک داره و دربارهی ازدواج هم چیزهایی میگه که برای یک زن در انگلستان ویکتوریایی چندان معمول نیست.
جود خیلی زود جذبش میشه.
اما سو قرار نیست نسخهی «خوب» عربلا باشه یا زنی که بالاخره جود رو نجات بده. خودش پر از تناقضه. چیزی رو از نظر عقلی رد میکنه و چند صفحه بعد ممکنه از نظر عاطفی از همون چیز بترسه. آزادی میخواد، ولی از هزینهی آزادی هم وحشت داره. با قواعد ازدواج مشکل داره، اما نمیتونه بهسادگی احساس گناهی رو که سالها درونش ساخته شده کنار بذاره.
همین باعث شده رابطهی جود و سو از یک عاشقانهی ممنوعه خیلی پیچیدهتر بشه.
این دو نفر کمکم به این سؤال میرسن که چرا برای دوست داشتن هم حتماً باید شکلی از زندگی رو قبول کنن که هر دو تجربهی بدی ازش دارن. ولی جامعه هم سؤال خودش رو داره: اگه ازدواج نکنید، ما چرا باید زندگیتون رو عادی حساب کنیم؟
و جامعه در «جود گمنام» فقط چند پیرزن فضول یا همسایهی بدجنس نیست. کارفرما هست، صاحبخانه هست، کلیسا هست، مدرسه هست و قانونی هست که دربارهی شکل درست خانواده تصمیم گرفته. جود و سو وقتی سعی میکنن خارج از این چارچوب زندگی کنن، خیلی زود میفهمن اعتراض نظری یک چیزه و پیدا کردن کار و سقف بالای سر با چند بچه چیز دیگری.
برای کتابی که سال ۱۸۹۵ منتشر شده، بحثهاش عجیبه
یکی از چیزهایی که «جود گمنام» رو هنوز زنده نگه داشته همین گفتوگوهای جود و سوئه.
این دو نفر دربارهی ازدواج، میل جنسی، مذهب، آموزش، آزادی و این حرف میزنن که آیا قانونی شدن یک رابطه واقعاً اون رابطه رو بهتر میکنه یا نه. هاردی هم جواب تمیز و راحتی تحویلمون نمیده. حتی آدمهایی که علیه قواعد جامعه شورش میکنن، همیشه از خود اون قواعد آزاد نیستن.
رمان از نظر ساختار هم با خیلی از کتابهای هاردی فرق داره. شش بخش اصلی کتاب اسم مکانها رو دارن؛ از مریگرین و کرایستمینستر تا ملچستر، شاستن و آلدبریکم و در نهایت دوباره کرایستمینستر. جود و سو مدام از یک جا به جای دیگه میرن و این جابهجایی کمکم حس آدمهایی رو پیدا میکنه که هیچجا واقعاً جایی برای موندن ندارن. خود انجمن تامس هاردی هم این حرکت دائمی را یکی از تفاوتهای مهم «جود گمنام» با رمانهای دیگر هاردی میداند.
فقط باید بدونی کتاب هرچه جلوتر میره، مهربانتر نمیشه.
هاردی از اون نویسندهها نیست که شخصیتهاش رو چند صد صفحه عذاب بده تا آخر سر جایزهی صبرشون رو تحویلشون بده. بعضی بخشهای نیمهی دوم «جود گمنام» واقعاً سنگینن و بهتره جزئیاتشون رو قبل از خوندن ندونی.
انتشار خود کتاب هم تقریباً یک دعوا بود
«جود گمنام» اول به شکل پاورقی منتشر شد و حتی در طول انتشار اسمش تغییر کرد. ویراستار مجله بخشهایی از متن رو بهخاطر حساسیت اخلاقی مخاطبان تعدیل کرد و هاردی موقع انتشار نسخهی کتاب، بیشتر این تغییرها رو برگردوند. نسخهی کتاب در نوامبر ۱۸۹۵ منتشر شد و واکنشها به نگاهش به ازدواج، مذهب و اخلاق آنقدر تند بود که نام خود کتاب هم دستمایهی تمسخر منتقدها شد.
این آخرین دورهی رماننویسی هاردی هم بود. بعد از «جود» دیگر رمان تازهای ننوشت و بخش بزرگی از باقی عمرش را صرف شعر کرد؛ هرچند اینکه جنجال «جود گمنام» بهتنهایی باعث این تصمیم شده باشد، سادهکردن ماجراست.
بالاخره بخریم؟
اگه از رمان کلاسیک فقط عمارت قدیمی، لباسهای قرن نوزدهمی و یک عشق پرماجرا نمیخوای، آره.
«جود گمنام» کتاب راحتی نیست. گاهی بحثهای شخصیتها طولانی میشه، بدبینی هاردی تقریباً هیچوقت از اتاق بیرون نمیره و هر وقت فکر میکنی شاید اوضاع بالاخره کمی بهتر بشه، بهتره خیلی مطمئن نباشی.
ولی تلخی کتاب فقط برای تلخ بودن نیست.
جود آدمی نیست که چیز محالی بخواد. میخواد درس بخونه، کاری داشته باشه که دوستش داره و با کسی که دوستش داره به شکلی زندگی کنه که خودشون انتخاب کردهاند. بخش دردناک ماجرا اینه که هیچکدوم از این خواستهها بهتنهایی عجیب نیستن؛ فقط برای آدمی با موقعیت جود، کنار هم داشتنشون تقریباً ناممکن میشه.
و شاید همین باعث شده «جود گمنام» با وجود سنش هنوز آنقدر قدیمی به نظر نرسه. آخر کتاب احتمالاً بیشتر از اینکه از خودت بپرسی «جود کجا اشتباه کرد؟»، به این فکر میکنی که واقعاً چه مقدار از این شکست، مال خود جود بود؟


