آدم بدون قبر، ممکن است دو بار بمیرد

خواب در باغ گیلاس؛ معرفی و بررسی کتابالنوم في حقل الكرز

تاریخ القاب بسیاری به من داد... اما از آن همه القاب جز ناکامی و شکست چیزی ندیدم.

جلد کتاب خواب در باغ گیلاس — نشر ثالث
نوشته‌یازهر جرجیسترجمه‌یمحمد حزبایی‌زادهصفحه۲۳۶

پیشنهاد بخریم

ببخشید، فعلا موجودش نداریم

معرفی کتاب «خواب در باغ گیلاس»

سعید در نروژ نامه‌رسان است. هر روز نامه‌های دیگران را به مقصد می‌رساند، اما خودش سال‌هاست چیزی را در زندگی‌اش گم کرده که هیچ آدرسی برایش ندارد. پدرش.

پدر سعید از مخالفان حکومت صدام بوده و وقتی سعید هنوز به دنیا نیامده، مأموران او را برده‌اند. بعد از آن نه جنازه‌ای برگشته، نه قبری پیدا شده و نه حتی معلوم شده دقیقاً چطور مرده است. مادر سعید از ترس حکومت هر چیزی را که نشانی از شوهرش داشته از بین برده؛ حتی عکس‌هایش را. در نتیجه پسری بزرگ شده که یک پدر مرده دارد، اما تقریباً هیچ تصویر واقعی‌ای از او ندارد. فقط شایعه هست: شاید زیر شکنجه کشته شده، شاید جسدش را در دجله انداخته‌اند، شاید جایی در یک گور جمعی دفن شده است.

سال‌ها بعد خودِ سعید هم مجبور می‌شود عراق را ترک کند. علتش نه عملیات سیاسی بزرگی است، نه عضویت در یک گروه مخفی. یک جوک سیاسی.

زمانی که دانشجوی ادبیات عرب در دانشگاه بغداد است، شوخی‌ای درباره‌ی حکومت می‌کند و یکی از هم‌دانشگاهی‌هایش که خبرچین دستگاه امنیتی است آن را گزارش می‌دهد. سعید خیلی خوب می‌داند همان حکومتی که پدرش را بلعیده، برای یک جوک هم می‌تواند سراغ پسرش بیاید. پس فرار می‌کند.

اول اردن. بعد سفر با قاچاقچی‌ها و پناهجوهای دیگری که هرکدام چیزی را پشت سر گذاشته‌اند. و در نهایت نروژ. جایی سرد، آرام و امن که ظاهراً باید پایان خوش ماجرا باشد. نیست. رسیدن به اروپا الزاماً یعنی نجات پیدا کردن؟

ازهر جرجیس از آن روایت‌های مهاجرت نمی‌نویسد که جهان را خیلی مرتب به دو قسمت تقسیم کنند: «خاورمیانه‌ی جهنمی» و «اروپای بهشتی».

سعید در نروژ امنیت دارد. پلیس مخفی نیمه‌شب در خانه‌اش را نمی‌شکند. کسی به خاطر یک جوک سیاسی ناپدیدش نمی‌کند. کار پیدا می‌کند، زبان یاد می‌گیرد، ازدواج می‌کند و برای مدتی چیزی شبیه یک زندگی معمولی می‌سازد.

اما آدم نمی‌تواند حافظه‌اش را موقع عبور از مرز تحویل مأمور گمرک بدهد. سعید در جایی از کتاب، میان پناهجوهایی که نامشان با شماره عوض شده، اعتراض یکی را می‌شنود: «ما رو به یه مشت عدد تبدیل کردن!» مسئله فقط این نیست که پناهجو کشوری ندارد. گاهی برای مدتی حتی اسمش را هم ندارد.

سعید سرانجام شهروند یک جامعه‌ی امن می‌شود، اما گذشته همچنان همراهش است. مادر بیمار در بغداد، پدری که قبر ندارد، زبان و خاطرات عراق و بعد هم فقدان دیگری که زندگی تازه‌اش را از هم می‌پاشد.

او در نروژ با تونا یِنسن، معلم زبانش، ازدواج می‌کند و نام خانوادگی او را می‌گیرد. رابطه‌شان یکی از معدود بخش‌های رمان است که برای مدتی اجازه می‌دهد سعید واقعاً آرام شود. اما تونا به سرطان کلیه مبتلا می‌شود و جوان از دنیا می‌رود. بعد از مرگ او، سعید بیشتر در خودش فرو می‌رود؛ نامه‌رسانی می‌کند، داستان‌های طنز برای روزنامه می‌نویسد و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند.

تا اینکه یک پیام از بغداد می‌رسد.

شاید پدرت را پیدا کرده‌اند

فرستنده‌ی پیام، روزنامه‌نگاری عراقی به نام عبیر است که سعید مدتی است از راه اینترنت با او در ارتباط است. در عراق یک گور جمعی پیدا شده. احتمال می‌رود بقایای پدر سعید هم میان کشته‌شدگان باشد. بعد از سی‌وهفت سال، شاید بالاخره چیزی برای دفن‌کردن وجود داشته باشد. و سعید برمی‌گردد. این نقطه‌ای است که «خواب در باغ گیلاس» از داستان خروج از عراق به داستان بازگشت به عراق تبدیل می‌شود. اما کشوری که سعید ترک کرده با کشوری که به آن برمی‌گردد یکی نیست. وقتی فرار کرد، صدام حکومت می‌کرد.

وقتی برمی‌گردد، سال ۲۰۰۵ است؛ صدام رفته، دو سال از حمله‌ی آمریکا گذشته و قرار بوده عراق «آزاد» شده باشد. ولی سعید خیلی زود با شکل تازه‌ای از ناامنی روبه‌رو می‌شود: انفجار، گروه‌های مسلح، درگیری‌های مذهبی و آدم‌هایی که هنوز ممکن است بی‌هیچ توضیحی ناپدید شوند.

این مقایسه یکی از تلخ‌ترین بازی‌های کتاب است. سعید از عراقِ دیکتاتوری فرار کرده بود. حالا به عراقِ پس از دیکتاتوری برگشته و می‌بیند رفتن دیکتاتور الزاماً به معنای تمام‌شدن ترس نیست. فقط ممکن است شکل ترس عوض شده باشد. دنبال پدری می‌گردد که هیچ‌وقت ندیده

اینجا «خواب در باغ گیلاس» از یک رمان مهاجرتی معمولی فاصله می‌گیرد. آنچه سعید را به عراق برمی‌گرداند میراث یا خانه‌ی خانوادگی نیست. چند تکه استخوان است. برای آدمی که پدرش دهه‌ها قبل ناپدید شده، پیدا کردن چند استخوان شاید اتفاق کوچکی به نظر برسد؛ ولی در جهان این کتاب، داشتن استخوان یعنی امکان داشتن قبر. و قبر اهمیت عجیبی دارد.

در یکی از صحنه‌های رمان، خانواده‌های قربانیان گور جمعی کیسه‌هایی از بقایای اجساد را تحویل می‌گیرند، حتی وقتی نمی‌توان با قطعیت گفت استخوان‌های داخل هر کیسه متعلق به چه کسی است. سال‌ها انتظار باعث شده همین مقدار هم برایشان کافی باشد. آن‌ها می‌خواهند بالاخره جایی داشته باشند که بتوانند کنارش بایستند، گریه کنند و نام مرده‌شان را روی چیزی بنویسند.

یکی از مردان توضیح می‌دهد که بدون سنگ قبر، آدم انگار دو بار می‌میرد: یک بار وقتی زندگی‌اش تمام می‌شود و بار دوم وقتی دیگر هیچ نشانی از او باقی نمی‌ماند. همین فکر تقریباً کل کتاب را روشن می‌کند. پدر سعید یک بار کشته شده. اما حکومت با گرفتن جنازه، قبر و حتی عکس‌هایش تلاش کرده بار دوم هم او را بکشد: از حافظه. سفر سعید برای پیدا کردن پدر در واقع مبارزه با همین مرگ دوم است. مشکل این است که ذهن سعید هم همیشه قابل اعتماد نیست

جرجیس قصه را طوری تعریف نمی‌کند که بتوانیم تمام آنچه سعید می‌بیند بی‌چون‌وچرا واقعی فرض کنیم. سعید با توهم و کابوس درگیر است.

پدر مرده‌اش مرتب به شکل‌های مختلف وارد ذهنش می‌شود. گاهی مرز خواب و بیداری پاک می‌شود. بعضی اتفاق‌های سفر عراق آن‌قدر عجیب‌اند که خواننده باید مدام از خودش بپرسد: این واقعاً اتفاق افتاد یا سعید دارد آن را می‌سازد؟

خود جرجیس نیز در گفت‌وگویی درباره‌ی رمان، سعید را مهاجری توصیف کرده که از هذیان‌ها و توهم‌ها رنج می‌برد. این تردید نقص روایت نیست؛ بخشی از طراحی کتاب است.

سعید آدمی است که چند کشور، چند مرگ و چند نسخه‌ی متفاوت از عراق روی هم در ذهنش جمع شده‌اند. عراق کودکی، عراق صدام، عراق خیالیِ مهاجر و عراق سال ۲۰۰۵ مدام روی هم می‌افتند.

گاهی حتی بغدادِ رؤیایی و بغدادِ واقعی چند لحظه جایشان را عوض می‌کنند.

جرجیس برای همین بعضی جاها واقعیت را به سمت طنز سیاه و فانتزی هل می‌دهد؛ انگار واقعیت عراق آن‌قدر غیرعادی شده که روایت کاملاً واقع‌گرایانه به‌تنهایی از پسش برنمی‌آید.

ازهر جرجیس بلد است وسط فاجعه شوخی کند

این ویژگی برای فهم لحن کتاب مهم است. «خواب در باغ گیلاس» درباره‌ی شکنجه، مهاجرت، سرطان، گور جمعی، تروریسم و مرگ است. اما تمام کتاب عبوس نیست. آدم‌ها در بدترین وضعیت‌ها حرف بامزه می‌زنند، موقع پناهندگی دعواهای مضحک می‌کنند و سعید حتی وقتی از خودش، کشورش یا شکست‌هایش حرف می‌زند طعنه را کنار نمی‌گذارد.

محمد حزبایی‌زاده، مترجم فارسی کتاب، جرجیس را نویسنده‌ای توصیف کرده که حتی در تلخ‌ترین نوشته‌هایش طنز را نگه می‌دارد و از فولکلور، ضرب‌المثل‌ها و قصه‌های کوچه و بازار عراق استفاده می‌کند. خود مترجم هم تأکید کرده که جرجیس در موقعیت‌های تراژیک عمداً لحن شوخ را رها نمی‌کند.

به همین دلیل بعضی صحنه‌های «خواب در باغ گیلاس» وضعیت عجیبی دارند: اول می‌خندید. بعد می‌فهمید دقیقاً به چه چیزی خندیده‌اید. و خنده کمی مزه‌اش را از دست می‌دهد. تازه، کل داستان را خود سعید مستقیماً برای ما تعریف نمی‌کند

کتاب با یک بازی روایی شروع می‌شود.

راوی اولیه دعوت‌نامه‌ای را در صندوق پستی‌اش پیدا می‌کند که اصلاً برای او نیست؛ دعوت‌نامه‌ی جشن پنجاه‌سالگی یک روزنامه است. ماجرا در نهایت او را به سردبیر روزنامه می‌رساند.

آنجا درباره‌ی نویسنده‌ای عراقی‌تبار به نام سعید یِنسن می‌شنود که زمانی برای آن روزنامه داستان می‌نوشته و دست‌نوشته‌ای از زندگی خودش باقی گذاشته است. از راوی خواسته می‌شود این دست‌نوشته‌ی نروژی را به عربی برگرداند. و آنچه بعد می‌خوانیم، ظاهراً همین ترجمه است. پس جرجیس از همان ابتدا یک فاصله بین ما و سعید می‌گذارد:

ازهر جرجیس کتابی نوشته درباره‌ی مترجمی که نوشته‌ی سعید را ترجمه کرده و سعید هم خودش راوی‌ای است که همیشه نمی‌شود مطمئن بود آنچه تعریف می‌کند واقعاً اتفاق افتاده یا نه.

این «داستان در داستان» بعداً اهمیت بیشتری پیدا می‌کند؛ چون یکی از پرسش‌های اصلی رمان همین است: چه کسی داستان مرده‌ها را تعریف می‌کند؟ اگر کسی تعریف نکند چه؟ چرا «خواب در باغ گیلاس»؟

معنی عنوان تا بخش نسبتاً زیادی از کتاب کاملاً روشن نمی‌شود. در نروژ، سعید همسایه‌ای سالخورده به نام یاکوب دارد. یاکوب رؤیای عجیبی دارد: می‌خواهد بعد از مرگ در زمینی پر از درخت گیلاس دفن شود.

باوری افسانه‌ای پشت این آرزو هست. طبق آن، مرده با جایی که در آن دفن می‌شود یکی خواهد شد؛ کسی که کنار دریا دفن شود شاید به چیزی دریایی بدل شود، کسی که در کوه دفن شود با سنگ یکی شود و کسی که زیر درخت‌های گیلاس بخوابد، شاید خودش بخشی از درخت شود.

برای سعید، این فکر ابتدا فقط آرزوی عجیب یک پیرمرد نروژی است. اما هرچه بیشتر درگیر استخوان‌های پدرش می‌شود، معنی آن تغییر می‌کند. پدر سعید نمی‌داند کجا خوابیده. حتی خانواده‌اش نمی‌دانند کجا باید برایش گل ببرند. در مقابل، یاکوب نه‌تنها می‌داند کجا دفن خواهد شد، بلکه خودش جایی را انتخاب کرده که دوست دارد بدنش در آن ناپدید شود. این تفاوت کوچک نیست. برای کسی مثل سعید، انتخاب قبر تبدیل به شکلی از آزادی می‌شود. و باغ گیلاس دیگر فقط یک جای زیبا برای مردن نیست. جایی است که آدم مطمئن است بعد از مرگ هم آدرس دارد.

بخشی از کتاب

«تاریخ القاب بسیاری به من داد... اما از آن همه القاب جز ناکامی و شکست چیزی ندیدم.»

شوخی جمله روشن است.

«فرزند بین‌النهرین»، «نواده‌ی گیلگمش»، وارث یکی از کهن‌ترین تمدن‌های جهان.

اما سعید با تمام این تاریخ باشکوه چه چیزی نصیبش شده؟

فرار.

شماره‌ی پناهندگی.

پدر بی‌قبر.

و وطنی که حتی بعد از رفتن دیکتاتور، هنوز معلوم نیست بتواند برایش جای امنی برای زندگی یا مردن فراهم کند.

واقعیت‌های جالب درباره خواب در باغ گیلاس

همه‌چیز با دیدن یک نامه‌رسان عراقی در نروژ شروع شد

ایده‌ی اصلی رمان در زمستان ۲۰۱۳ به ذهن جرجیس رسید. او در محله‌ی محل زندگی‌اش مهاجری را دید که در سرمای نروژ به‌عنوان نامه‌رسان کار می‌کرد. بعد فهمید مرد عراقی است و اعضای خانواده‌اش در انفجاری در بغداد کشته شده‌اند. او برای فرار از جنگ به اروپا آمده و حالا با وجود امنیت، همچنان تنها و افسرده زندگی می‌کند. جرجیس گفته سرگذشت آن مرد تأثیر شدیدی روی او گذاشت و نقطه‌ی شروع نوشتن «خواب در باغ گیلاس» شد. برای همین شغل سعید تصادفی نیست. او نامه‌رسانی است که داستانش از دیدن یک نامه‌رسان واقعی به وجود آمده.

خود نویسنده هم مهاجر عراقیِ ساکن نروژ است؛ ولی سعید خودش نیست

شباهت وسوسه‌کننده است. ازهر جرجیس عراقی است. در نروژ زندگی می‌کند. داستان‌های طنز نوشته. سعید هم عراقی است، در نروژ زندگی می‌کند و داستان‌های طنز می‌نویسد. اما جرجیس صریحاً گفته زندگی خودش و سعید کاملاً متفاوت است و رمان را نباید زندگی‌نامه‌ی او فرض کرد. بااین‌حال تجربه‌ی تبعید برای خود نویسنده کاملاً واقعی است. جرجیس بعد از انتشار کتابی طنز درباره‌ی تروریسم در سال ۲۰۰۵ هدف سوءقصد قرار گرفت و عراق را ترک کرد. مسیر مهاجرتش از سوریه و مراکش گذشت و سرانجام در نروژ ساکن شد. پس او بدون اینکه سعید باشد، دنیایی را که سعید در آن زندگی می‌کند از نزدیک می‌شناسد.

برای نوشتن بخش گورهای جمعی، جرجیس خودش به عراق برگشت

یکی از دشوارترین قسمت‌های تحقیق کتاب مربوط به گورهای جمعی بود. جرجیس گفته هنگام نوشتن نتوانسته منبع رسمی و آمار دقیقی که نیاز داشته پیدا کند، بنابراین خودش به عراق سفر کرده و درباره‌ی موضوع تحقیق کرده است. برای بازسازی بمب‌گذاری‌ها و عملیات تروریستی بغداد هم تعداد زیادی فیلم و تصویر آرشیوی دیده؛ کاری که به گفته‌ی خودش از نظر روحی بسیار سنگین بوده و باعث اندوه و افسردگی‌اش شده است. این نکته توضیح می‌دهد چرا گور جمعی در کتاب صرفاً یک ابزار داستانی برای برگرداندن سعید به عراق نیست. تمام مسئله‌ی «بدن‌های بی‌نام» و خانواده‌هایی که دهه‌ها دنبال بقایای عزیزانشان می‌گردند، یکی از جدی‌ترین پایه‌های رمان است.

«خواب در باغ گیلاس» اولین رمان ازهر جرجیس بود

جرجیس پیش از آن دو مجموعه داستان منتشر کرده بود، اما «النوم فی حقل الکرز» که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد نخستین رمان او بود. همین رمان در سال ۲۰۲۰ به فهرست بلند جایزه‌ی جهانی رمان عربی رسید؛ جایزه‌ای که معمولاً در فارسی به نام «بوکر عربی» شناخته می‌شود. جرجیس بعدها با رمان «سنگ خوشبختی» در سال ۲۰۲۳ و «دره‌ی پروانه‌ها» در سال ۲۰۲۵ تا فهرست کوتاه همین جایزه پیش رفت.

کتاب ۶۳ بخش کوتاه دارد

متن اصلی بین یک مقدمه و بخش پایانی، از ۶۳ قسمت شماره‌دار تشکیل شده؛ بخش‌هایی که معمولاً کوتاه‌اند و مدام میان دوره‌های مختلف زندگی سعید رفت‌وآمد می‌کنند. این انتخاب به جرجیس اجازه داده مسیر کتاب را مثل یک زندگی‌نامه‌ی مرتب تعریف نکند. یک لحظه نروژیم. بعد بغداد دوران صدام. بعد مسیر فرار. دوباره نروژ. و بعد عراق سال ۲۰۰۵. این ساختار تکه‌تکه با ذهن خود سعید هم جور است؛ آدمی که گذشته برایش واقعاً تمام نشده و مرتب وسط زمان حال ظاهر می‌شود.

طنز سیاه برای جرجیس فقط سبک نوشتن نیست

جرجیس پیش از رمان بیشتر با داستان‌ها و نوشته‌های طنز و طنز سیاهش شناخته می‌شد. خودش گفته در داستان‌های کوتاهش اغلب تناقض‌های زندگی را به سخره می‌گرفته؛ اما «خواب در باغ گیلاس» را اثری واقع‌گرایانه‌تر می‌داند که برای نوشتنش مجبور به تحقیق تاریخی و میدانی شده است. بااین‌حال طنز را دور نینداخته. در نتیجه کتاب از آن رمان‌هایی نیست که چون موضوعش عراق، جنگ و مهاجرت است از ابتدا تا انتها با صدایی سوگوار حرف بزند. گاهی دقیقاً در جایی شوخی می‌کند که نباید چیزی خنده‌دار باشد. و احتمالاً به همین دلیل دردش طبیعی‌تر به نظر می‌رسد.

خرید کتاب خواب در باغ گیلاس

نوشته‌یازهر جرجیسترجمه‌یمحمد حزبایی‌زادهنشرثالثصفحه۲۳۶
۳۲۰٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: