بیلی پیلگریم دیگر نمی‌تواند زندگی‌اش را به ترتیب زندگی کند

سلاخ‌خانه شماره پنج؛ معرفی و بررسی کتابSlaughterhouse-Five

همه‌ی این داستان کمابیش اتفاق افتاده است.

جلد کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج — نشر ثالث
نوشته‌یکورت ونه‌گاتترجمه‌یسهیل سمیصفحه۲۰۶

پیشنهاد بخریم

ببخشید، فعلا موجودش نداریم

معرفی کتاب «سلاخ‌خانه شماره پنج»

بیلی پیلگریم از زمان کنده شده است.

ممکن است یک لحظه سربازی جوان در زمستان سال ۱۹۴۴ باشد، خسته و گرسنه میان جنگل‌های اروپا؛ لحظه‌ی بعد مردی میانسال باشد که در آمریکا چشم‌پزشکی موفق است؛ چند ثانیه بعد دوباره برگردد به اردوگاه اسرای جنگی، برود به روز عروسی‌اش، وسط یک سانحه‌ی هوایی ظاهر شود یا خودش را چند میلیون سال نوری دورتر روی سیاره‌ای به نام ترالفامادور پیدا کند.

دست خودش هم نیست. بیلی نمی‌تواند انتخاب کند بعد از این لحظه کجای زندگی‌اش فرود می‌آید.

کورت ونه‌گات به این وضعیت می‌گوید unstuck in time؛ چیزی شبیه «از بند زمان رها شدن». گذشته برای بیلی تمام نشده، آینده هنوز نیامده و حال هم جای مطمئنی نیست. همه‌ی آن‌ها هم‌زمان وجود دارند و بیلی مدام بینشان پرت می‌شود.

و اگر اولین بار است ونه‌گات می‌خوانید، احتمالاً چند صفحه طول می‌کشد تا قبول کنید قرار نیست کسی این وضعیت را برایتان مرتب کند. کتاب دقیقاً همین‌طور کار می‌کند.

بیلی جوانی لاغر و نامناسب برای جنگ است؛ کمک‌کشیش ارتش آمریکا که حتی سلاحی هم همراهش ندارد. در روزهای پایانی نبرد بولج پشت خطوط دشمن گیر می‌افتد، همراه چند سرباز دیگر سرگردان می‌شود و در نهایت آلمانی‌ها اسیرش می‌کنند. او را با قطار به اردوگاه اسرا و بعد به درسدن می‌فرستند؛ شهری که هنوز بخش بزرگی از زیبایی پیش از جنگش را حفظ کرده است.

اسرا در ساختمانی اسکان داده می‌شوند که قبلاً محل نگهداری دام بوده: سلاخ‌خانه شماره پنج. بعد شب سیزدهم فوریه‌ی ۱۹۴۵ می‌رسد. بیلی و بقیه‌ی زندانی‌ها به زیرزمین می‌روند. بالای سرشان شهر می‌سوزد. صبح که بیرون می‌آیند، شهری که شب قبل وجود داشت تقریباً دیگر وجود ندارد. این باید مرکز رمان باشد، نه؟ در یک رمان جنگی معمولی احتمالاً بله.

ولی ونه‌گات حدود بیست‌وسه سال تلاش کرد کتابی درباره‌ی چیزی که در درسدن دیده بود بنویسد و وقتی بالاخره توانست، نتیجه کتابی شد که انگار خودش هم حاضر نیست مستقیم به آن واقعه نگاه کند. «سلاخ‌خانه شماره پنج» در سال ۱۹۶۹ منتشر شد؛ حاصل همان تلاش طولانی برای نوشتن درباره‌ی بمبارانی که ونه‌گات خودش در مقام اسیر جنگی از آن جان سالم به در برده بود.

به همین دلیل قصه درست وقتی به یک خاطره‌ی دردناک نزدیک می‌شود ممکن است ناگهان بپرد به آینده. یا به گذشته. یا به یک بشقاب‌پرنده. شاید مشکل بیلی سفر در زمان نیست

ساده‌ترین توضیح کتاب این است: بیلی پیلگریم می‌تواند در زمان سفر کند. اما ونه‌گات عمداً یک راه دیگر هم باز می‌گذارد.

بیلی سربازی است که جنگ را تجربه کرده، اسیر شده، درسدن را دیده، بعد از جنگ مدتی در بیمارستان روان‌پزشکی بستری شده و سال‌ها بعد هم از یک سانحه‌ی هوایی جان سالم به در برده است. آیا واقعاً موجودات فضایی او را دزدیده‌اند؟ آیا واقعاً زمان برایش خطی نیست؟ یا ذهن بیلی راهی پیدا کرده تا با چیزهایی زندگی کند که تحملشان به شکل عادی ممکن نیست؟

کتاب جواب قطعی نمی‌دهد. حتی راهنمای رسمی پنگوئن برای تدریس رمان، همین را یکی از سؤال‌های اصلی اثر می‌داند: ترالفامادور واقعی است یا ساخته‌ی ذهن آسیب‌دیده‌ی بیلی؟

این ابهام خیلی چیزها را عوض می‌کند. اگر سفرهای بیلی را کاملاً واقعی بگیریم، «سلاخ‌خانه شماره پنج» یک رمان علمی‌تخیلی عجیب درباره‌ی ماهیت زمان است. اگر واقعی نگیریم، ناگهان تمام آن پریدن‌ها بین گذشته و حال شکل دیگری پیدا می‌کنند. شاید بیلی به گذشته سفر نمی‌کند. شاید گذشته مدام سراغ او می‌آید. موجودات فضایی یک پیشنهاد خیلی ساده دارند: به لحظه‌های بد نگاه نکن

ترالفامادوری‌ها زمان را مثل ما نمی‌بینند.

برای ما، یک نفر متولد می‌شود، زندگی می‌کند و می‌میرد. اما آن‌ها تمام لحظه‌های زندگی را یک‌جا می‌بینند. از نگاهشان کسی که مرده فقط در «آن لحظه» وضعیت خوبی ندارد؛ در تعداد زیادی از لحظه‌های دیگر هنوز زنده است.

پس وقتی مرگی اتفاق می‌افتد، واکنششان چیزی است که در ترجمه‌ی علی‌اصغر بهرامی به شکل: «بله، رسم روزگار چنین است.» می‌بینیم. خود نشر روشنگران هم همین عبارت را برای معرفی کتاب به کار برده است. نسخه‌ی انگلیسی همان ترجیع‌بند مشهور So it goes است. ونه‌گات عبارت را تقریباً هر بار که پای مرگ وسط می‌آید تکرار می‌کند: یک مرگ کوچک، یک قتل، یک حادثه، هزاران کشته یا حتی صحبت درباره‌ی نابودی جهان. اوایل ممکن است این جمله بامزه به نظر برسد. بعد تکرار می‌شود. و دوباره. و باز هم. کم‌کم دیگر معلوم نیست باید بخندیم یا حرصمان بگیرد. «خب، مردند. رسم روزگار چنین است.» این همان فلسفه‌ای است که بیلی از ترالفامادوری‌ها می‌آموزد: نمی‌توانی اتفاق بد را تغییر بدهی، پس به قسمت خوب زمان نگاه کن. اما آیا خود ونه‌گات هم واقعاً از ما می‌خواهد همین کار را بکنیم؟ بعید است قضیه به این سادگی باشد.

راهنمای پنگوئن هم روی همین تناقض دست می‌گذارد: پذیرش ظاهری سرنوشت از طرف بیلی در برابر اعتراض خودِ رمان به پذیرفتن خشونتی قرار می‌گیرد که جامعه آن را طبیعی کرده است.

اگر قرار بود همه‌چیز را فقط با «رسم روزگار چنین است» قبول کنیم، اصلاً چه نیازی بود ونه‌گات بیست‌وسه سال تلاش کند این کتاب را بنویسد؟

یک فیلم جنگی را برعکس پخش کنید

یکی از بهترین ایده‌های کتاب تقریباً هیچ انفجار تازه‌ای ندارد. بیلی یک فیلم جنگی می‌بیند، ولی ذهنش آن را از آخر به اول پخش می‌کند.

هواپیماهای آمریکایی از روی آلمان عقب‌عقب برمی‌گردند. گلوله‌ها از هوا بیرون می‌آیند و دوباره داخل هواپیماها قرار می‌گیرند. بمب‌ها از زمین بلند می‌شوند، به شکم بمب‌افکن‌ها برمی‌گردند و هواپیماها آن‌ها را به آمریکا می‌برند. بعد کارخانه‌ها بمب‌ها را تکه‌تکه می‌کنند، مواد اولیه‌شان را جدا می‌کنند و دوباره زیر زمین می‌گذارند.

هرچه فیلم بیشتر عقب می‌رود، جهان امن‌تر می‌شود. سرانجام آدم‌ها آن‌قدر جوان می‌شوند که دیگر کسی نمی‌تواند آن‌ها را برای جنگ بفرستد.

صحنه کوتاه است، اما احتمالاً بیشتر از چند صفحه توضیح درباره‌ی «پوچی جنگ» کار می‌کند. کتاب به جای اینکه بگوید جنگ بد است، برای چند لحظه جهانی را تصور می‌کند که تمام ماشین عظیم جنگ می‌تواند برعکس کار کند.

و این همان نوع طنز ونه‌گات است. می‌خندی و تقریباً همان لحظه متوجه می‌شوی چیز خنده‌داری در کار نبود. پس چرا اسم فرعی کتاب «جنگ صلیبی کودکان» است؟

عنوان کامل انگلیسی کتاب خیلی طولانی‌تر از چیزی است که معمولاً روی جلدهای فارسی می‌بینیم: Slaughterhouse-Five, or The Children’s Crusade: A Duty-Dance with Death. «سلاخ‌خانه شماره پنج، یا جنگ صلیبی کودکان: رقصی اجباری با مرگ.» «جنگ صلیبی کودکان» از فصل اول کتاب می‌آید؛ فصلی که ونه‌گات هنوز تقریباً خودش شخصیت اصلی است و توضیح می‌دهد چرا نتوانسته کتاب درسدن را بنویسد. او برای مرور خاطرات جنگ پیش دوست قدیمی‌اش برنارد اوهیر می‌رود. همسر برنارد، مری اوهیر، از حضورشان چندان خوشحال نیست. دلیلش کم‌کم معلوم می‌شود.

از نگاه مری، مردها بعداً درباره‌ی جنگ طوری حرف می‌زنند که انگار سربازان، مردانی بزرگ و قهرمان بوده‌اند؛ بعد هالیوود هم یک ستاره‌ی سینما را جایشان می‌گذارد و جنگ کمی باشکوه‌تر از چیزی که واقعاً بوده به نظر می‌رسد.

درحالی‌که خیلی از آن سربازها عملاً بچه بوده‌اند. خود ونه‌گات هنگام بمباران درسدن فقط ۲۲ سال داشت. ونه‌گات قول می‌دهد از جنگ چنین تصویری نسازد و همین فکر به عنوان فرعی «جنگ صلیبی کودکان» تبدیل می‌شود. این قول روی کل کتاب سایه انداخته. قهرمان جنگی باشکوهی در کار نیست. بیلی پیلگریم بیشتر وقت‌ها درمانده، مضحک، بدلباس، گرسنه یا گیج است. سربازهای دو طرف اغلب شبیه آدم‌هایی‌اند که اصلاً نباید آنجا باشند. ونه‌گات عمداً شکوه را از جنگ پس می‌گیرد. درباره‌ی درسدن یک نکته را باید بدانیم

خود واقعه‌ی تاریخی پشت کتاب کاملاً واقعی است.

ونه‌گات در جریان نبرد بولج به اسارت آلمانی‌ها درآمد و همراه گروهی از اسرای آمریکایی به درسدن منتقل شد. او و تعدادی دیگر از اسرا هنگام بمباران متفقین در زیرزمین سلاخ‌خانه جان سالم به در بردند. بعد از حمله نیز مجبور شدند در کار جمع‌آوری و سوزاندن بقایای قربانیان شرکت کنند. بنیاد و کتابخانه‌ی کورت ونه‌گات این تجربه را اتفاقی می‌داند که تا پایان عمر با او ماند و سرانجام «سلاخ‌خانه شماره پنج» از دل آن بیرون آمد.

اما درباره‌ی تعداد کشته‌های درسدن یک اصلاح تاریخی مهم وجود دارد.

در خود رمان رقمی بسیار بالاتر از چیزی که تاریخ‌پژوهان امروز قبول دارند مطرح می‌شود. ونه‌گات هنگام نوشتن کتاب به اثری از دیوید اروینگ استناد کرده بود که شمار کشته‌ها را حدود ۱۳۵ هزار نفر می‌دانست. پژوهش‌های بعدی این رقم را رد کردند؛ تحقیقات جدیدتر شمار قربانیان را حدود ۲۵ هزار نفر برآورد می‌کنند.

این نکته از اهمیت تجربه‌ی ونه‌گات یا وحشت بمباران کم نمی‌کند، اما برای معرفی دقیق کتاب مهم است؛ چون هنوز بعضی نوشته‌ها رقم قدیمی داخل رمان را مثل یک داده‌ی تاریخی قطعی تکرار می‌کنند.

چرا خودِ ونه‌گات اول کتاب ایستاده است؟

فصل اول «سلاخ‌خانه شماره پنج» عجیب است چون هنوز آن رمانی که منتظرش هستیم شروع نشده. ونه‌گات درباره‌ی خودش حرف می‌زند. درباره‌ی جنگ. درباره‌ی اینکه سال‌ها خیال می‌کرد نوشتن کتاب درسدن آسان است و وقتی نشست بنویسد متوجه شد تقریباً چیزی برای گفتن ندارد. حتی به خواننده می‌گوید ابتدا و انتهای کتاب چه خواهد بود. بعد تازه بیلی پیلگریم وارد می‌شود. این کار یک اثر مهم دارد: هیچ‌وقت کاملاً فراموش نمی‌کنیم پشت سر بیلی یک آدم واقعی ایستاده. ونه‌گات می‌توانست تجربه‌ی خودش را به بیلی بدهد، عقب برود و وانمود کند همه‌چیز داستان است. نمی‌کند.

هرچند بیلی شخصیت اصلی رمان است، نویسنده گاهی حضور خودش را یادآوری می‌کند؛ انگار دارد می‌گوید تمام این شوخی‌ها، موجودات فضایی و سفرهای زمانی یک هسته‌ی واقعی دارند که نمی‌شود از آن فرار کرد. ترکیب زندگی‌نامه، داستان تاریخی، علمی‌تخیلی و طنز از ویژگی‌های اصلی ساختار کتاب است.

بخشی از کتاب

همه این ها کم و بیش اتفاق افتاد. در هر حال، بخش های مربوط به جنگ عین حقیقتند. یکی از آشناهایم را به دلیل برداشتن قوری ای که مال خودش نبود در درسدن واقعا با تیر زدند، یکی دیگر از آشنایانم تهدید کرد که واقعا بعد از جنگ آدمک هایی اجیر میکند تا دشمنان شخصی اش را به قتل براسنند و از این دست ماجراها، اما همه نام ها را تغییر داده ام. سال ۱۹۶۷ با پول ه گوهنهایم به دردسن برگشتم(خدا‌ خیرش بدهد).

واقعیت‌های جالب درباره سلاخ‌خانه شماره پنج

ونه‌گات واقعاً در سلاخ‌خانه شماره پنج زندانی بود

اسم کتاب ساخته‌ی ذهن نویسنده نیست. محل نگهداری ونه‌گات و تعدادی از اسرای آمریکایی در درسدن ساختمانی با نام Schlachthof-Fünf، یعنی سلاخ‌خانه شماره پنج، بود. وقتی بمباران شب ۱۳ فوریه ۱۹۴۵ شروع شد، حضور در زیرزمین همین مجموعه باعث شد ونه‌گات و تعدادی از هم‌اسیرانش زنده بمانند. یعنی عجیب‌ترین اسم ممکن برای یک رمان ضدجنگ، اسم یک مکان واقعی است.

۲۳ سال طول کشید تا بتواند کتاب درسدنش را بنویسد

ونه‌گات در سال ۱۹۴۵ از جنگ برگشت، اما «سلاخ‌خانه شماره پنج» تا سال ۱۹۶۹ منتشر نشد. خودش این فاصله را مبارزه‌ای بیست‌وسه‌ساله برای نوشتن کتاب درسدن توصیف کرده بود. این فاصله وقتی ساختار رمان را می‌بینیم معنی پیدا می‌کند. در نهایت او نتوانست ــ یا شاید نخواست ــ درسدن را مثل یک روایت تاریخی مرتب تعریف کند. کتابی نوشت که خودش هم شکسته، تکه‌تکه و گرفتار گذشته است.

کتاب درست وسط جنگ ویتنام منتشر شد

«سلاخ‌خانه شماره پنج» سال ۱۹۶۹ و در اوج جنگ ویتنام به دست خوانندگان آمریکایی رسید. همین زمان انتشار باعث شد داستان جنگ جهانی دوم برای نسل دیگری از خوانندگان معنای کاملاً معاصری پیدا کند. کتاب به موفقیت تجاری بزرگی رسید و به یکی از آثاری تبدیل شد که شهرت ونه‌گات را تثبیت کرد. او درباره‌ی جنگی نوشته بود که خودش دیده بود، ولی خوانندگانش داشتند هم‌زمان جنگ دیگری را از تلویزیون تماشا می‌کردند.

کتاب را واقعاً سوزاندند

تاریخ خودِ «سلاخ‌خانه شماره پنج» هم بی‌دردسر نبوده است. رمان بارها در مدارس و کتابخانه‌های آمریکا به دلیل زبان، محتوای جنسی، نگاهش به مذهب و لحن ضدجنگ مورد اعتراض قرار گرفته است. در سال ۱۹۷۳ نسخه‌های کتاب در مدرسه‌ای در دریکِ داکوتای شمالی حتی در کوره سوزانده شدند. انجمن کتابخانه‌های آمریکا این ماجرا را در تاریخچه‌ی کتاب‌های سانسورشده ثبت کرده است. ونه‌گات بعداً در نامه‌ای به مسئول هیئت مدرسه اعتراض کرد و تأکید کرد کتاب‌هایش از آدم‌ها می‌خواهند مهربان‌تر و مسئول‌تر باشند، نه اینکه بی‌اخلاقی را تبلیغ کنند.

فیلمش را کارگردان «بوچ کسیدی» ساخت

سه سال بعد از انتشار رمان، جورج روی هیل نسخه‌ی سینمایی «سلاخ‌خانه شماره پنج» را ساخت. فیلم در جشنواره‌ی کن ۱۹۷۲ نمایش داده شد، نامزد نخل طلا بود و جایزه‌ی هیئت داوران جشنواره را گرفت. اقتباس‌کردن از کتابی که شخصیت اصلی‌اش هر چند صفحه یک بار در زمان می‌پرد طبعاً کار راحتی نبود.

«بله، رسم روزگار چنین است» فقط یک تکیه‌کلام بامزه نیست

این عبارت به یکی از معروف‌ترین جمله‌های تمام آثار ونه‌گات تبدیل شد، اما در خود کتاب جای مشخصی دارد. هر بار مرگ وارد داستان می‌شود، آن عبارت هم تقریباً پشت سرش می‌آید. همین باعث می‌شود جمله دو کار متضاد بکند. از یک طرف به بیلی اجازه می‌دهد مرگ را تحمل کند. از طرف دیگر آن‌قدر تکرار می‌شود که بی‌حسی خودش آزاردهنده می‌شود. شاید «سلاخ‌خانه شماره پنج» بیشتر از آنکه به ما یاد بدهد مرگ را بپذیریم، دارد نشان می‌دهد آدم برای ادامه‌دادن بعد از دیدن مرگ‌های بسیار، ممکن است مجبور شود چه چیز عجیبی را به خودش بگوید.

خرید کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج

نوشته‌یکورت ونه‌گاتترجمه‌یسهیل سمینشرثالثصفحه۲۰۶
۵۵۰٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: