
معرفی کتاب «اصلاحات»
اینید لمبرت چیز زیادی نمیخواهد. حداقل خودش اینطور فکر میکند. دلش میخواهد هر سه بچهاش برای کریسمس برگردند خانه. بیایند سنتجود، دور همان میز قدیمی بنشینند، شام بخورند و برای چند روز همهچیز شبیه خانوادهای باشد که سالها قبل بودند.
فقط یک مشکل هست. دیگر تقریباً هیچچیز شبیه قبل نیست.
آلفرد، شوهر اینید، مهندس بازنشستهی راهآهن و مردی است که بیشتر عمرش را با انضباط، سکوت و یک جور سرسختی قدیمی گذرانده. حالا پارکینسون و زوال ذهنی کمکم دارند اختیار بدن و ذهنش را از او میگیرند. کارهای سادهای که زمانی بدون فکر انجام میداد، پیچیده شدهاند. حسابوکتابها به هم میریزند، وسایل خانه جابهجا میشوند و اینید هر روز بیشتر میفهمد مردی که پنجاه سال کنارش زندگی کرده، دارد از دسترسش خارج میشود.
بچهها هم مدتهاست از خانه رفتهاند و هرکدام برای خودشان زندگیای ساختهاند. البته «ساختهاند» شاید کلمهی زیادی خوشبینانهای باشد.
گری، پسر بزرگ خانواده، مدیر سرمایهگذاری است، زن و سه پسر دارد و از بیرون احتمالاً همان فرزندی به نظر میرسد که همهچیز را درست انجام داده. خانه، شغل، پول، خانواده. مشکل این است که در خانهی گری جنگی آرام جریان دارد. خودش با تمام توان اصرار دارد افسرده نیست و اطرافیانش تقریباً به همان اندازه اصرار دارند که هست. هر گفتوگوی سادهای میتواند تبدیل شود به نبردی برای اینکه چه کسی واقعیت را درست میبیند.
چیپ، برادر کوچکترش، استاد دانشگاه بوده و قرار بوده روشنفکر موفق خانواده باشد. ولی رابطهاش با یکی از دانشجوها کارش را به باد داده و حالا در نیویورک نشسته، فیلمنامهای را بارها و بارها دستکاری میکند و تقریباً هیچ تصوری ندارد قرار است با بقیهی زندگیاش چه کند. کمی بعد هم پایش به ماجرایی در لیتوانی باز میشود که هرچه دربارهاش کمتر بدانیم، بهتر است. همینقدر کافی است که بگوییم فرنزن بلد است یک بحران کاملاً جدی را آنقدر جلو ببرد که هم دل آدم بسوزد و هم خندهاش بگیرد.
دنیز، کوچکترین بچهی خانواده، از همه موفقتر به نظر میرسد. آشپز بااستعدادی است که در فیلادلفیا برای خودش اسم و رسمی پیدا کرده، اما زندگی عاطفیاش خیلی مرتبتر از زندگی برادرهایش نیست. او هم مثل آن دو سالها تلاش کرده از خانه، تربیت و تصویر والدینش فاصله بگیرد و تبدیل به آدم دیگری شود.
و همینجا «اصلاحات» کمکم شکل واقعی خودش را نشان میدهد.
همه از خانه رفتهاند، ولی خانه از آنها بیرون نرفته
تقریباً هر سه بچهی خانوادهی لمبرت بخشی از بزرگسالیشان را صرف این کردهاند که شبیه پدر و مادرشان نشوند.
گری نمیخواهد آلفرد باشد. چیپ نمیخواهد نمایندهی آن زندگی منظم و محافظهکارانهای باشد که ازش فرار کرده. دنیز هم برای خودش دنیایی ساخته که فاصلهی زیادی با خانهی کودکیاش دارد.
ولی فرنزن بازی بیرحمانهای با آنها میکند. هرچه بیشتر زور میزنند «اصلاحشدهی» نسل قبلی باشند، بیشتر میبینیم چیزهایی از همان نسل درونشان مانده. حتی گری در تلاش برای اینکه شبیه پدرش نشود، بعضی وقتها دقیقاً به او نزدیکتر میشود. خود فرنزن هم هنگام انتشار کتاب دربارهی همین میل حرف زده بود: اینکه آدمها تصمیم میگیرند مثل پدر و مادرشان نباشند و بعد میفهمند رابطهشان با آن نسل خیلی پیچیدهتر از یک فرار ساده است.
برای همین خانوادهی لمبرت با وجود تمام خرابکاریهای عجیبش، زیادی آشناست.
هیچکس اینجا هیولا نیست. حتی وقتی آدمها خودخواه، خسیس، کنترلگر، دروغگو یا واقعاً اعصابخردکن میشوند، فرنزن آنقدر نزدیکشان میرود که بفهمیم چرا اینطور شدهاند. بعد درست وقتی با یکیشان همدردی کردهایم، کاری میکند که دوباره از دستش حرص بخوریم.
شاید همین یکی از دلایلی باشد که خانوادهی لمبرت اینقدر واقعی از آب درآمده. در خانوادهی واقعی هم معمولاً کسی برای همیشه آدم خوب یا آدم بد ماجرا نیست.
این کتاب دربارهی یک کریسمس نیست
اینید تمام کتاب یک هدف دارد: «آخرین کریسمس خانوادگی».
میخواهد قبل از اینکه حال آلفرد بدتر شود، قبل از اینکه بچهها باز هم دورتر شوند و قبل از اینکه آن تصویری که از خانواده در ذهنش ساخته کاملاً فروبریزد، یک بار دیگر همه را در خانه جمع کند.
برای او کریسمس فقط شام و درخت و هدیه نیست. انگار میخواهد با درست برگزارکردن چند روز، چند دهه را درست کند.
خود فرنزن در گفتوگویی دربارهی رمان، کریسمس را تقریباً «رمانِ اینید» توصیف میکند: پروژهای که اینید میخواهد با وسواس به شکل درست و قدیمیاش اجرا کند. ولی خانواده عوض شده، دنیا عوض شده و بازسازی آن کریسمس قدیمی دیگر به این سادگیها نیست.
این شاید غمانگیزترین و درعینحال خندهدارترین قسمت «اصلاحات» باشد. آدمهای کتاب مدام فکر میکنند اگر فقط یک چیز را درست کنند، بقیه هم درست میشود. اگر گری ثابت کند افسرده نیست. اگر چیپ بالاخره فیلمنامهاش را درست کند. اگر دنیز زندگی شخصیاش را سر و سامان بدهد. اگر اینید خانواده را برای کریسمس جمع کند. اگر آلفرد فقط کمی بیشتر کنترل خودش را نگه دارد. بعد زندگی خیلی ساده به آنها یادآوری میکند که معمولاً اینطوری کار نمیکند. چرا اسم کتاب «اصلاحات» است؟
هرچه جلوتر میرویم، کلمهی «اصلاح» از گوشهوکنار داستان بیرون میآید.
چیپ مدام مشغول اصلاح فیلمنامهاش است. اقتصاد با «اصلاح بازار» سروکار دارد. آدمها میخواهند حال روحیشان را با دارو اصلاح کنند. بچهها میخواهند اشتباههای والدین را در زندگی خودشان تکرار نکنند. والدین هم خیال میکنند هنوز میشود بعضی چیزها را دربارهی بچهها اصلاح کرد.
اما مهمترین اصلاحها آنهایی هستند که آدم برایشان برنامه نریخته. لحظههایی که واقعیت بالاخره راهی پیدا میکند و وارد زندگی کسی میشود که مدتها مشغول انکارش بوده.
فرنزن خودش گفته مهمترین «اصلاحات» رمان همین برخورد ناگهانی حقیقت با شخصیتهایی است که انرژی زیادی صرف فریبدادن خودشان کردهاند. عنوان کتاب برای او به ایدهی بزرگتری هم وصل بود: کشوری که شیفتهی پیشرفت، خودسازی و دوبارهساختن خود است، و آدمهایی که مدام خیال میکنند نسخهی بعدی زندگیشان بالاخره نسخهی درست خواهد بود.
یک رمان خانوادگی که آمریکا از لای درش دیده میشود
«اصلاحات» میتوانست فقط قصهی پنج آدم باشد. ولی فرنزن خانوادهی لمبرت را درست در نقطهای گذاشته که دو آمریکا به هم میرسند. یک طرف آلفرد و اینیدند؛ نسلی با راهآهن، شغل ثابت، پسانداز، وظیفه، تحمل، ازدواج طولانی و این باور که خیلی از مشکلات شخصی را بهتر است آدم برای خودش نگه دارد.
طرف دیگر بچههایشان هستند؛ دنیای بازارهای مالی، داروهای روانپزشکی، مصرف، فناوری، تربیت مدرن بچهها، درمان، میل به «خود واقعی بودن» و اقتصادی که همهچیز در آن میتواند تبدیل به فرصت سرمایهگذاری شود. ناشر انگلیسیزبان کتاب هم «اصلاحات» را برخورد همین جهان قدیمی با آمریکای جدیدِ نظارت خانگی، سلامت روان خودیاریشده و حرص اقتصاد جهانی توصیف کرده است.
ولی نکته این است که فرنزن برای حرفزدن دربارهی این چیزها خانواده را کنار نمیزند. بورس را از چشم کسی میبینیم که پولش وسط است. افسردگی را وسط یک دعوای زن و شوهری میبینیم. پیری را در دستهای مردی میبینیم که دیگر مثل قبل فرمان نمیبرند. تغییر نسلها را وقتی میبینیم که مادر فقط میخواهد بچههایش کریسمس به خانه بیایند و بچهها برای نرفتن به همان خانه هزار دلیل دارند.
فرنزن هنگام انتشار کتاب گفته بود در رمانهای قبلیاش نیروهای بزرگ اجتماعی را به شکل توطئهها و اتفاقهای عظیم بیرونی نشان میداد، اما در «اصلاحات» همان نیروها تبدیل شدهاند به اضطرابها و میلهای درونی آدمها. به بیان سادهتر، دنیا ممکن است مشکلهای خیلی بزرگی داشته باشد، ولی آدم معمولاً آنها را در زندگی کوچک خودش تحمل میکند.
چطور ممکن است این همه بدبختی اینقدر خندهدار باشد؟
این شاید یکی از عجیبترین ویژگیهای «اصلاحات» باشد.
موضوع کتاب اصلاً سبک نیست. پیری هست، بیماری هست، شکست ازدواج هست، افسردگی هست، تحقیر هست، تنهایی هست و آدمهایی که بعضی وقتها واقعاً نمیدانند با بقیهی عمرشان چه کنند.
ولی کتاب بامزه است. خیلی بامزه.
نه از آن مدل طنزی که نویسنده هر چند خط یک شوخی تحویل خواننده بدهد. بیشتر از موقعیت میآید. از اینکه آدمها با نهایت جدیت سعی میکنند تصویری محترمانه از خودشان حفظ کنند، در حالی که زندگی همان لحظه دارد آن تصویر را از یک گوشه پاره میکند.
گاهی فرنزن چند صفحه تو را کامل داخل ذهن یک شخصیت میبرد و تو واقعاً قانع میشوی که حق با اوست. بعد زاویه عوض میشود و همان اتفاق را از سمت دیگری میبینی و تازه متوجه میشوی این آدم چقدر میتواند غیرقابلتحمل باشد.
همین جابهجایی میان شخصیتها باعث میشود «اصلاحات» با وجود حجم زیادش فقط داستان اینید یا آلفرد یا بچهها نباشد. رمان کمکم تبدیل میشود به یک خانوادهی کامل؛ جایی که هرکس نسخهی خودش را از گذشته دارد و هرکس مطمئن است بقیه قسمت مهمی از ماجرا را نفهمیدهاند. منتقدان هم بارها روی همین دامنهی همدلی و توانایی فرنزن در رفتن به درون شخصیتهای مختلف دست گذاشتهاند.
و شاید برای همین وقتی کتاب جلو میرود، سؤال اصلی دیگر این نیست که «این خانواده بالاخره درست میشود یا نه؟» سؤال جالبتر این است: اصلاً خانواده را میشود درست کرد؟ یا نهایت کاری که از دستمان برمیآید این است که یک روز پدر و مادرمان، بچههایمان و خودمان را کمی دقیقتر از قبل ببینیم؟ «اصلاحات» جواب تمیزی برای این سؤال ندارد. خوشبختانه.
اگر از رمانهایی لذت میبری که شخصیتها را خیلی جدی میگیرند، ولی آنقدر هم جدی نمیگیرند که نتوانند به خرابکاریهایشان بخندند؛ اگر «خانواده» برایت موضوع جذابتری از حادثه و معماست؛ و اگر دوست داری یک رمان از یک شام خانوادگی به سرمایهداری، پیری، ازدواج، افسردگی، جنسیت، نسلها و رؤیای پیشرفت برسد و باز هم قصه بودنش را فراموش نکند، «اصلاحات» یکی از آن کتابهایی است که هفتصد صفحهاش دلیل دارد.
نسخهی فارسی کتاب با ترجمهی پیمان خاکسار در نشر چشمه منتشر شده و چاپ فعلی آن ۷۴۴ صفحه است. خود رمان در سال ۲۰۰۱ جایزهی ملی کتاب آمریکا را برد، در سال ۲۰۰۲ فینالیست پولیتزر شد و جایزهی جیمز تیت بلک را هم گرفت. سالها بعد هم در فهرست ده کتاب برتر قرن بیستویکم نیویورک تایمز قرار گرفت.
واقعیتهای جالب درباره «اصلاحات»
فرنزن تقریباً یک دهه با این کتاب جنگید
«اصلاحات» از اول قرار نبود این کتاب باشد. فرنزن سالها تلاش میکرد سومین رمانش را مثل دو کتاب قبلی با یک طرح عظیم و پیچیده جلو ببرد. نسخهها را عوض کرد، بخشهای زیادی نوشت و دور ریخت و کمکم خانوادهی لمبرت وارد داستان شدند. در نهایت تقریباً هر چیزی را که به لمبرتها مربوط نبود کنار گذاشت. خودش بعدها گفته رهاکردن آن میل به ساختن یک «ابرپیرنگ» برایش بهشدت سخت بوده. گزارشی که در سال ۲۰۲۴ دربارهی روند نوشتن کتاب منتشر شد، این فرایند را نزدیک به یک دهه کشمکش توصیف میکند.
بخشی از کتاب را واقعاً با چشمبند نوشت
این یکی افسانهی نویسندهها نیست. فرنزن تأیید کرده که برای مدتی کوتاه، حدود چند هفته، هنگام کار روی «اصلاحات» با چشمبند تایپ میکرد. تازه سیگار را کنار گذاشته بود و تمرکزش به هم ریخته بود؛ چشمبند کمک میکرد حواسش کمتر پرت شود و فقط بنویسد. البته خودش بعدها توضیح داد که برخلاف چیزی که مشهور شده، کل کتاب را اینطوری ننوشته.
یک انتخاب اپرا و یکی از معروفترین دعواهای ادبی آمریکا
در سال ۲۰۰۱ اپرا وینفری «اصلاحات» را برای باشگاه کتابش انتخاب کرد؛ اتفاقی که معمولاً برای فروش هر کتابی یک هدیهی بزرگ بود. فرنزن اما در مصاحبهها نسبت به برچسب باشگاه کتاب روی جلد و بعضی انتخابهای قبلی اپرا ابراز ناراحتی کرد. ماجرا آنقدر بالا گرفت که اپرا دعوتش برای حضور در برنامه را پس گرفت. نتیجه یکی از معروفترین درگیریهای «ادبیات جدی در برابر فرهنگ عامه» در آن سالها شد؛ آن هم برای کتابی که خودش دقیقاً دربارهی همین برخورد دنیاهای مختلف نوشته شده بود.
کتابی که برای خود فرنزن هم یک «اصلاح» بود
«اصلاحات» فقط شخصیتهایش را اصلاح نکرد. مسیر خود نویسنده را هم عوض کرد. فرنزن در مصاحبهی سال ۲۰۰۱ توضیح میدهد که از رمانهای پر از توطئه، اطلاعات و طرحهای عظیم به سمت داستانی برگشت که مرکز آن آدمها، خواستههایشان و خانواده بود. لمبرتها کمکم تمام کتاب را تصاحب کردند.
شاید به همین دلیل عنوان «اصلاحات» بیشتر از یک اسم هوشمندانه است. خود کتاب هم نتیجهی این بود که نویسنده فهمید چیزی که سالها سعی داشته بنویسد، آن چیزی نیست که واقعاً باید بنویسد.

