بابا فقط برای یک هفته رفته بود کنار دریا

شاه سفید؛ معرفی و بررسی کتابThe White King

برای همه‌چیز وقت زیادی داریم، زندگی پیش رویمان است.ترجمه‌ی ابوالفضل الله‌دادی، صفحه ۸

جلد کتاب شاه سفید — فرهنگ نشر نو
نوشته‌یگئورگ دراگمانترجمه‌یابوالفضل الله‌دادیصفحه۲۴۰

پیشنهاد بخریم

۷۲۰٬۰۰۰تومانسریع‌ترین ارسال ممکن در ایران

معرفی کتاب «شاه سفید»

دجاتا قبل از زنگ ساعت بیدار می‌شود. هنوز هوا درست روشن نشده، قیچی بزرگی را که مادرش با آن موهایش را کوتاه می‌کند برمی‌دارد و یواشکی از خانه می‌زند بیرون. مقصدش میدان گل‌هاست؛ جایی که قشنگ‌ترین لاله‌های شهر کنار فواره رشد کرده‌اند.

امروز سالگرد ازدواج پدر و مادرش است و دجاتا می‌خواهد کاری را بکند که بابا هر سال می‌کرد: یک دسته لاله‌ی بزرگ برای مامان. فقط یک مشکل کوچک وجود دارد. بابا خانه نیست.

شش ماه قبل گفته بود برای یک کار فوری، یک هفته به مرکز تحقیقاتی کنار دریا می‌رود. قبل از رفتن هم به دجاتا قول داده بود وقتی برگشت، بالاخره او را ببرد دریا. گفته بود زندگی پیش رویشان است و برای همه‌چیز وقت دارند. یک هفته اما شده شش ماه و بابا هنوز برنگشته.

دجاتا هنوز تمام ماجرا را نمی‌داند. مادرش سعی کرده حقیقت را از او دور نگه دارد، اما در خانه‌ای که مأمورهای امنیتی می‌توانند وارد آشپزخانه‌اش شوند و کشوها را به زمین بریزند، نگه داشتن یک دروغ برای همیشه ممکن نیست. خیلی زود همان مردهایی که دجاتا فکر می‌کرد «همکارهای بابا» هستند بهش می‌گویند پدرش بازداشت شده و در اردوگاه کار اجباری است. حتی یکی از مأمورها با وقاحت می‌گوید بهتر است پسر زودتر حقیقت را بفهمد؛ چون «دروغ دروغ می‌آورد».

شاه سفید از همین‌جا شروع می‌شود؛ اما نه آن‌طوری که احتمالاً از یک «رمان درباره‌ی دیکتاتوری» انتظار داریم.

اینجا خبری از جلسه‌های سیاسی طولانی، توضیح ایدئولوژی‌ها یا سخنرانی درباره‌ی حکومت نیست. دجاتا یازده سالش است و خیلی از چیزهایی را که اطرافش اتفاق می‌افتد اصلاً نمی‌فهمد. اسم خیلی از ترس‌ها را بلد نیست؛ فقط اثرشان را می‌بیند. می‌بیند مادرش جلوی بعضی آدم‌ها صدایش را پایین می‌آورد. می‌بیند اسم پدرش چه‌طور رفتار دیگران را عوض می‌کند. می‌بیند مدرسه، زمین فوتبال، دعوای بچه‌ها و حتی بازی‌کردن هم قواعدی دارند که ته‌شان همیشه یک نفر قوی‌تر ایستاده است.

و اتفاقاً همین‌جا شاه سفید از خیلی از رمان‌های سیاسی ترسناک‌تر می‌شود. چون دراگمان نمی‌خواهد دیکتاتوری را از بالا نشانمان بدهد؛ از پایین‌ترین جایی که می‌شود نگاهش می‌کند: از قد یک بچه.

دجاتا هنوز بچه است. دنبال گنج می‌رود، فوتبال بازی می‌کند، با دوست‌هایش دعوا می‌کند، وارد جاهایی می‌شود که نباید، چیزهایی می‌بیند که قرار نبوده ببیند و یک‌بار هم پایش به بازی شطرنج عجیبی با یک ماشین باز می‌شود. فصل‌های رمان بیشتر شبیه یک رشته ماجرای به‌هم‌پیوسته‌اند تا یک قصه‌ی صاف و مستقیم؛ هرکدام ظاهراً یک اتفاق مستقل از زندگی دجاتاست، اما غیبت پدر مثل نخ نامرئی از وسط همه‌شان رد می‌شود.

این انتخاب خیلی مهم است. چون دجاتا صبح که از خواب بیدار می‌شود با خودش نمی‌گوید «من در یک حکومت تمامیت‌خواه زندگی می‌کنم». او فقط می‌خواهد توپش را پس بگیرد. فقط می‌خواهد کسی به پدرش توهین نکند. فقط می‌خواهد بفهمد چرا آدم‌بزرگ‌ها یک چیز می‌گویند و کار دیگری می‌کنند. فقط دلش می‌خواهد یک‌شنبه‌ای در باز شود و بابا برگردد خانه.

همین فاصله‌ی بین چیزی که دجاتا می‌فهمد و چیزی که ما می‌فهمیم، یکی از بهترین قسمت‌های کتاب است. گاهی خواننده چند ثانیه زودتر از دجاتا می‌فهمد یک اتفاق قرار است چقدر بد تمام شود و فقط می‌تواند تماشا کند که او با همان کله‌شقی و اعتماد بچگانه جلوتر برود. بچه‌ها هم قواعد بزرگ‌ترها را یاد می‌گیرند

دنیای شاه سفید فقط به خاطر مأمورهای امنیتی خشن نیست. خشونت تقریباً همه‌جا پخش شده؛ انگار از طبقه‌های بالاتر جامعه نشت کرده و رسیده به حیاط مدرسه و بازی بچه‌ها.

دراگمان خودش درباره‌ی کتاب گفته که برایش مهم بوده نشان بدهد در جامعه‌ای خشن، پرخاشگری تا پایین‌ترین سطح نفوذ می‌کند؛ و پایین‌ترین سطح، همان دنیای کودکان است. برای همین بچه‌های شاه سفید لزوماً معصوم‌های قصه نیستند. آن‌ها زور می‌گویند، تحقیر می‌کنند، گروه درست می‌کنند، قانون خودشان را می‌سازند و خیلی وقت‌ها دقیقاً همان رفتاری را تکرار می‌کنند که از بزرگ‌ترها دیده‌اند.

ولی کتاب فقط درباره‌ی ترس نیست.

اتفاقاً یکی از چیزهایی که شاه سفید را از یک داستان یک‌دست سیاه جدا می‌کند، سرسختی دجاتاست. دراگمان گفته ایده‌ی اصلی‌اش این بوده که ببیند آزادی در جایی که ظاهراً نباید امکان داشته باشد، چه شکلی پیدا می‌کند. دجاتا قدرت تغییر حکومت را ندارد؛ حتی نمی‌تواند پدرش را از اردوگاه بیرون بیاورد. آزادی او خیلی کوچک‌تر و شاید به همین دلیل واقعی‌تر است: این‌که بعضی قانون‌ها را جدی نگیرد، بعضی دروغ‌ها را باور نکند و هنوز بتواند توی ذهنش جهانی داشته باشد که حکومت صاحبش نیست.

نثر کتاب چرا این‌قدر بی‌قرار است؟

دجاتا تقریباً فرصت نمی‌کند اتفاق‌ها را برایمان تحلیل کند. تعریف می‌کند، می‌دود، یادش می‌آید، از چیزی به چیز دیگری می‌رسد و دوباره برمی‌گردد. جمله‌ها گاهی آن‌قدر دنبال هم راه می‌افتند که حس می‌کنی خودت هم همراهش داری از پله‌ها پایین می‌دوی.

این ریتم اتفاقی نیست. دراگمان درباره‌ی پیدا کردن صدای دجاتا گفته از همان ابتدا صدایی سریع، پرانرژی و تب‌دار در ذهنش شنیده و فهمیده راوی رمان را پیدا کرده است. نمونه‌ی فارسی کتاب هم همین کیفیت را خوب نشان می‌دهد؛ داستان بیش از آنکه برای خواننده توضیح داده شود، جلوی چشمش اتفاق می‌افتد.

به همین دلیل شاه سفید با اینکه موضوع سنگینی دارد، کند و رسمی نیست. مدام چیزی در حال اتفاق افتادن است. یک بازی می‌تواند به کتک‌کاری برسد، یک دسته گل می‌تواند خاطره‌ی بازداشت پدر را باز کند و یک وسیله‌ی کوچک می‌تواند ناگهان معنایی خیلی بزرگ پیدا کند.

دراگمان خودش کتاب را تا حدی «فهرستی از چیزهای ازدست‌رفته» توصیف کرده؛ تقریباً در هر بخش چیزی به دست می‌آید یا از دست می‌رود و اشیا کم‌کم بار عاطفی عجیبی پیدا می‌کنند. برای همین لاله، توپ فوتبال یا یک مهره‌ی شطرنج در این رمان فقط وسیله‌ی صحنه نیستند.

بخشی از کتاب

«برای همه‌چیز وقت زیادی داریم، زندگی پیش رویمان است.»

این جمله را پدر دجاتا قبل از رفتنش می‌گوید. شاید اگر چند صفحه بعد دوباره بهش برگردید، دیگر آن امیدی را که بار اول داشت، نداشته باشد.

واقعیت‌های جالب درباره شاه سفید

همه‌چیز از یک حرف عجیب درباره‌ی چرنوبیل شروع شد

یکی از عجیب‌ترین داستان‌های پشت این رمان مربوط به فوتبال است. دراگمان مصاحبه‌ای با هلموت دوکادام، دروازه‌بان مشهور رومانیایی، دیده بود که درباره‌ی تمرین‌های فوتبال بعد از حادثه‌ی چرنوبیل حرف می‌زد. بخشی از توضیح او درباره‌ی ترس از آلوده‌شدن توپ به رادیواکتیویته آن‌قدر برای دراگمان عجیب بود که صدای یک بچه را در ذهنش شنید که همین ماجرا را تعریف می‌کند. آن بچه شد دجاتا. دراگمان گفته ظرف چند روز قصه‌ی کامل آن بخش را پیدا کرد و همان ماجرا بعدها به یکی از فصل‌های شاه سفید تبدیل شد.

دیکتاتوری این کتاب برای نویسنده فقط موضوع تحقیق نبود

گئورگ دراگمان در ترانسیلوانیِ رومانی و در خانواده‌ای از اقلیت مجار بزرگ شد. خودش گفته در دهه‌ی هشتاد شرایط سیاسی رومانی هر روز خشن‌تر می‌شد؛ پدرش که استاد دانشگاه بود با اتهام‌های سیاسی و قومی روبه‌رو شد، شغلش را از دست داد و پلیس مخفی مرتب خانواده را تحت فشار قرار می‌داد. خانواده‌ی دراگمان سرانجام در سال ۱۹۸۸، وقتی او پانزده‌ساله بود، رومانی را ترک کردند. شاه سفید زندگینامه‌ی نویسنده نیست و دجاتا هم خودِ دراگمان نیست؛ خود نویسنده حتی گفته دجاتا از کودکیِ او بسیار جسورتر است. اما تجربه‌ی زندگی در یک جامعه‌ی بسته، چیزی نیست که دراگمان برای نوشتن این کتاب فقط از آرشیوها یاد گرفته باشد.

«شاه سفید» واقعاً یک شاه سفید است

اسم کتاب فقط یک استعاره‌ی سیاسی شیک نیست. شاه سفید در خود داستان یک مهره‌ی شطرنج عاجی است که دجاتا در یکی از ماجراهایش از خانه‌ی یک مقام حزبی برمی‌دارد. همین مهره اسم کل رمان را داده است. البته وقتی کتاب جلو می‌رود سخت است این اسم را فقط به همان مهره محدود کنیم. دجاتا در جهانی زندگی می‌کند که تقریباً همه در حال حرکت روی صفحه‌ای هستند که قواعدش را کس دیگری نوشته؛ و با این حال، او مدام سعی می‌کند یک حرکت از خودش داشته باشد.

کتاب از مجارستان خیلی دورتر رفت

شاه سفید اولین بار در سال ۲۰۰۵ به زبان مجاری منتشر شد و بعدها به حدود سی زبان ترجمه شد. این رمان جایزه‌ی شاندور مارایی را گرفت و در سال ۲۰۱۱ هم برنده‌ی جایزه‌ی ادبی یان میخالسکی شد؛ بنیاد یان میخالسکی در معرفی برنده، کتاب را روایتی از سرکوب دیکتاتوری از چشم یک کودک دانسته است.

خرید کتاب شاه سفید

۷۲۰٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: