
۱ نسخه آماده خرید
معرفی کتاب «سفر به انتهای شب»
فردینان باردامو اول کتاب تقریباً از سر جوگیری میره جنگ. یک دسته سرباز از خیابون رد میشن، مردم هیجانزدهان و او هم راه میافته دنبالشون. خیلی طول نمیکشه تا بفهمه کاری که کرده اصلاً شبیه چیزی نیست که از دور به نظر میرسید.
جنگ جهانی اول برای باردامو نه میدان افتخاره، نه جایی برای قهرمانشدن. بیشتر شبیه یک دیوانگی دستهجمعیه که در آن آدمهایی که هیچ دشمنی شخصیای با هم ندارن، باید همدیگه رو بکشند. باردامو هم برخلاف قهرمانهای معمول رمانهای جنگی، خیلی زود تکلیفش رو روشن میکنه: میترسه، دلش نمیخواد بمیرد و اصلاً از اعتراف به این ترس خجالت نمیکشه.
جنگ فقط اولین ایستگاه «سفر به انتهای شب»ه.
بعدش باردامو سر از آفریقای استعماری درمیآره؛ جایی که پشت حرفهای قشنگ دربارهی تمدن و پیشرفت، طمع و بهرهکشی نشسته. از آنجا به آمریکا میرسه. نیویورک را میبینه، بعد دیترویت و کارخانههای فورد؛ دنیایی که این بار آدمها را نه با تفنگ، بلکه با کار تکراری و ماشین خسته میکنه. آخر سر هم به فرانسه برمیگرده و پزشک محلهای فقیر میشه.
جغرافیا مدام عوض میشه، ولی چیزی که باردامو میبینه تقریباً همان است: جنگ، استعمار، کارخانه یا محلهی فقیر فرقی نمیکند؛ معمولاً یک عده بالا نشستهاند و یک عدهی دیگر باید هزینهاش را بدهند.
باردامو دنبال معنای زندگی نیست؛ بیشتر دنبال یک راه فراره
این شاید مهمترین تفاوت کتاب با خیلی از رمانهایی باشه که دربارهی پوچی و بدبختی حرف میزنن. باردامو فیلسوفی نیست که یک گوشه بنشینه و دربارهی بیمعنایی جهان نظریه بده. وسط همین جهان گیر افتاده. کار میکنه، فرار میکنه، عاشق میشه، میترسه، دروغ میگه، گاهی دلش برای کسی میسوزه و خیلی وقتها هم فقط میخواد خودش جان سالم به در ببره.
برای همین با وجود همهی سیاهی کتاب، باردامو تبدیل به یک آدم کاغذی نمیشه. قرار نیست دوستش داشته باشیم و خودش هم چندان تلاشی برای دوستداشتنیبودن نمیکنه. ولی ترسش قابلفهمه. خستگیاش هم.
لئون رابینسون هم مدام در جاهای مختلف دوباره وارد زندگی او میشه؛ انگار هرچقدر باردامو جلوتر میره، نمیتونه کاملاً از آدمها و تاریکیهایی که پشت سر گذاشته فرار کنه.
بخش عجیب ماجرا اینه که این همه بدبختی، گاهی خیلی بامزهست
سلین بلد بود وسط صحنهای واقعاً تلخ، جملهای بگذاره که خندهات بگیره. بعد کمی جلوتر تازه میفهمی دقیقاً به چه چیزی خندیدی.
زبان «سفر به انتهای شب» یکی از دلایلی بود که انتشارش در ۱۹۳۲ اینهمه سروصدا کرد. سلین زبان مرتب و رسمیِ رمان فرانسوی را کنار زد و لحن گفتاری، اصطلاحات عامیانه، بددهنی، جملههای بریده و ریتم حرفزدن آدمهای معمولی را وارد ادبیات کرد.
نتیجه اینه که کتاب با وجود حجمش، صدای یک آدم را دارد؛ نه صدای نویسندهای که پشت میز نشسته و میخواهد جملهی فاخر تحویل بدهد. باردامو انگار روبهرویت نشسته و دارد با عصبانیت، شوخی و اغراق ماجرای زندگیاش را تعریف میکند.
در فارسی، ترجمهی شناختهشدهی کتاب کار فرهاد غبرایی است که نشر جامی منتشرش کرده.
یه نکته دربارهی خود سلین
نمیشه دربارهی سلین حرف زد و این قسمت را ندید. چند سال بعد از «سفر به انتهای شب»، او نوشتههای سیاسی بهشدت یهودستیزانهای منتشر کرد؛ بخشی از زندگی و کارنامهاش که هنوز هم بحث دربارهی جایگاه ادبی او را پیچیده میکند.
این رمان پیش از آن نوشتهها منتشر شده، اما دانستن این بخش از زندگی نویسنده مهمه؛ مخصوصاً دربارهی نویسندهای که خودش اینقدر بیرحمانه بقیهی آدمها و جامعه را قضاوت میکند.
بالاخره بخریم؟
اگه دنبال رمانی هستی که قهرمانش قرار باشه امید و شجاعت بهت تزریق کنه، احتمالاً نه.
«سفر به انتهای شب» کتاب خوشاخلاقی نیست. طولانیه، بدبینه، بعضی جاها عامدانه زشته و تقریباً هرجا روزنهای از امید پیدا میشه سلین چند صفحه بعد میره سراغش تا ببینه چطور میتونه خاموشش کنه.
ولی اگر با این تاریکی مسئله نداری، چیز دیگری گیرت میآد: صدایی که بعد از نزدیک به یک قرن هنوز زنده به نظر میرسه. باردامو از جنگ و استعمار و کارخانه و فقر رد میشه و هر بار یک سؤال سادهتر باقی میمونه: وقتی بیشتر چیزهایی که آدمها دربارهی شرافت، پیشرفت و قهرمانی میگن از نزدیک آنقدرها هم قشنگ نیست، چطور باید به زندگی ادامه داد؟
سلین جواب آرامشبخشی براش نداره. شاید اسم کتاب هم برای همین اینقدر خوبه. این سفر برای رسیدن به یک جای دور نیست. هرچه جلوتر میری، فقط شب را بهتر میبینی.

