
معرفی کتاب «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد»
هر جمعه سرهنگ میرود سمت بندر. قایق پستی میرسد، کیسهی نامهها باز میشود و آدمها پاکتهایشان را تحویل میگیرند. سرهنگ هم همان اطراف میایستد؛ طوری که انگار این هفته بالاخره نوبت اوست. پانزده سال است منتظر یک نامه است. نه نامهای عاشقانه. نه خبری از کسی که رفته و برنمیگردد.
دولت سالها قبل قول داده بابت حضورش در جنگ داخلی برایش مستمری در نظر بگیرد. اسمش بالاخره در فهرست بازنشستهها آمده، پرونده رفته، وکیل گرفته، نامه نوشته و تمام کارهایی را که از یک آدم میشود خواست انجام داده.
فقط پولی نرسیده. حالا هر جمعه میرود و منتظر میماند شاید این بار نامهی تأیید مستمری داخل کیسه باشد. نیست. هفتهی بعد دوباره میرود. این خلاصهی بخش بزرگی از اتفاقهای ظاهری «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» است. یک پیرمرد منتظر نامهای است که نمیآید.
ولی مارکز از همین موقعیت کوچک یکی از عجیبترین داستانهایش دربارهی امید میسازد؛ چون هرچه جلوتر میرویم، دیگر معلوم نیست کاری که سرهنگ میکند امیدوار ماندن است یا فقط شکل آبرومندانهتری از قبولنکردن واقعیت.
قبل از نامه، مسئلهی مهمتری هست: چیزی برای خوردن نمانده
مارکز از همان صفحههای اول نمیگذارد فقر این دو نفر تبدیل به یک مفهوم انتزاعی شود.
سرهنگ در قوطی قهوه را باز میکند و تقریباً چیزی تهش نمانده. همان مقدار کم را جمع میکند تا برای همسرش قهوه درست کند. زن آسم دارد و بیشتر شبها با نفستنگی دستوپنجه نرم میکند. وسایل خانه یکییکی فروخته شدهاند و هر خرج سادهای تبدیل به مسئله شده است.
بااینحال اگر کسی از بیرون نگاهشان کند شاید حتی نفهمد اوضاع چقدر بد است. سرهنگ هنوز لباس میپوشد و بیرون میرود. هنوز جمعهها سراغ نامهاش را میگیرد. هنوز دربارهی مستمریای حرف میزند که «قرار است» برسد. و شاید مهمتر از همه، هنوز دلش نمیخواهد طوری رفتار کند که انگار شکست خورده. همسرش البته رابطهی عملیتری با واقعیت دارد. اگر چیزی برای خوردن نداریم، باید چیزی بفروشیم. اگر نامه نیامده، باید احتمال بدهیم دیگر نمیآید. اگر یک خروس در خانه داریم و برای غذای خودمان پول نداریم، شاید عاقلانه باشد خروس را بفروشیم. منطقش سخت نیست. مشکل این است که خروس، برای سرهنگ فقط یک حیوان اضافه در خانه نیست. خروسی که از پسرشان مانده
سرهنگ و همسرش یک پسر داشتند: آگوستین.
آگوستین چند ماه پیش کشته شده است؛ به خاطر پخش نوشتهها و اخبار مخفیانه در شهری که سانسور و حکومت نظامی بخشی از زندگی روزمرهاش شده. چیزی که از او باقی مانده، علاوه بر دوستانش و جای خالیاش در خانه، یک خروس جنگی است.
قرار است خروس در فصل مسابقه وارد میدان شود. اگر ببرد، ممکن است پول خوبی نصیبشان شود. فقط تا آن روز هنوز چند ماه مانده و خروس هر روز غذا میخواهد. همین مسئلهی ساده کمکم تبدیل میشود به دعوای اصلی زن و شوهر. زن به سفره نگاه میکند. سرهنگ به خروس. زن چیزی را میبیند که امروز میشود فروخت و با پولش زنده ماند. سرهنگ چیزی را میبیند که شاید چند ماه دیگر برنده شود. و اگر فقط بحث پول بود، احتمالاً تصمیم خیلی سادهتر میشد. ولی خروس مال آگوستین بوده.
دوستان آگوستین هم هنوز به آن سر میزنند. وقتی سرهنگ دیگر از پس غذایش برنمیآید، جوانهای شهر حاضر میشوند کمک کنند تا خروس را تا زمان مسابقه نگه دارند. کمکم میفهمیم این حیوان فقط متعلق به پیرمرد نیست؛ بخشی از امید همان آدمهایی شده که آگوستین میانشان زندگی میکرد.
اینجا خیلی وسوسهکننده است که بنویسیم: «خروس نماد مقاومت مردم است.» یا: «خروس نماد امید است.» شاید این خوانشها کاملاً هم بیراه نباشند. پژوهشگران ادبی سالهاست چنین برداشتهایی از کتاب دارند. فقط یک مشکل بامزه وجود دارد. خود گابریل گارسیا مارکز چندان با این مدل توضیحدادن موافق نبود.
سالها بعد تعریف کرد در مدرسهی پسرش از بچهها پرسیده بودند «خروس در این کتاب نماد چیست؟» پسر مارکز جواب داده بود طبق حرفهایی که با نویسنده زده، خروس فقط یک خروس است. معلم هم جوابش را غلط حساب کرده بود.
مارکز وقتی این داستان را تعریف میکرد، باز هم اصرارش همین بود: برای او خروس قبل از هرچیز خروس بوده است. شاید بهتر باشد ما هم خرابش نکنیم. لازم نیست بگوییم خروس «نماد» چیست. کافی است ببینیم چه اتفاقی میافتد وقتی یک پیرمرد گرسنه حاضر نیست آن را بفروشد. یک سؤال خیلی ساده: سرهنگ احمق است؟
یک جایی احتمالاً از دستش حرص میخوری. همسرش بیمار است. غذا ندارند. دولت پانزده سال است سر کارش گذاشته. وکیلش هیچ نتیجهای نگرفته. نامه هر جمعه نمیآید. خروس هم هنوز تا مسابقه فاصله دارد. آدم دلش میخواهد سرهنگ را بگیرد و بگوید: «کافی نیست؟ بالاخره تا کی؟» همین سؤال کتاب را جالب میکند. اگر سرهنگ فقط یک پیرمرد سادهلوح بود، داستان در چند صفحه تمام میشد.
ولی او آدمی است که یک بار در زندگی برای چیزی جنگیده، به قولی که به او داده شده اعتماد کرده و حالا حاضر نیست قبول کند تمام آن سالها برای دولتی جنگیده که حتی زحمت جوابدادن به او را هم نمیکشد.
مستمری فقط پول نیست. نوعی تأیید است. یعنی: بله، ما یادت هستیم. بله، خدمتی که کردی به حساب آمده. بله، هنوز برای این کشور وجود داری. و هر جمعه که نامه نمیآید، جواب واقعی دولت کمی واضحتر میشود: نه.
مارکز این را با سخنرانی سیاسی توضیح نمیدهد. حتی کشور در بیشتر صفحات کتاب خیلی دور به نظر میرسد. فقط یک پیرمرد را نشان میدهد که جلوی کیسهی پست ایستاده و چیزی برایش داخل آن نیست.
ناشر اسپانیایی کتاب هم هستهی داستان را با همین تصویر توضیح میدهد: سرهنگ هر جمعه برای مطالبهی حقی که بهخاطر خدمتش به کشور دارد به بندر میرود، اما «وطن» در جوابش سکوت میکند.
و شاید به همین دلیل عنوان کتاب اینقدر خوب است. کسی به سرهنگ نامه نمینویسد. نه اینکه نامه گم شده باشد. نه اینکه پست دیر کرده باشد. کسی نمینویسد. تازه شهر هم جای خیلی آرامی نیست
اولین مرگ کتاب از قضا مرگی طبیعی است. و همین موضوع آنقدر غیرعادی است که به چشم میآید.
مردی در شهر مرده و سرهنگ برای مراسم خاکسپاری آماده میشود. نکته اینجاست که مدتهاست کسی در آنجا به مرگ طبیعی نمرده. پشت این جملهی کوچک، شهری خوابیده که خشونت سیاسی برایش به بخشی از زندگی عادی تبدیل شده است.
دوران داستان زیر سایهی «لا ویولنسیا» و سرکوب سیاسی کلمبیاست. حکومت نظامی برقرار است، مطبوعات سانسور میشوند و آگوستین هم به خاطر پخش اطلاعات ممنوعه کشته شده. پزشک شهر در شبکهی پخش اخبار مخفیانه نقش دارد و خودِ خبر به چیزی تبدیل شده که باید یواشکی دستبهدست شود.
اینجا عنوان کتاب یک لایهی دیگر هم پیدا میکند. در این شهر آدمها بهراحتی نمیتوانند چیزی بگویند. روزنامه نمیتواند هر چیزی را چاپ کند. اخبار واقعی مخفیانه میچرخد. دولت به سرهنگ جواب نمیدهد. و پسری که در پخش اطلاعات ممنوعه نقش داشته، دیگر زنده نیست. برای همین «نامه» در این داستان فقط همان کاغذی نیست که قرار است مستمری سرهنگ را تأیید کند. کل شهر پر از آدمهایی است که یا نمیتوانند حرف بزنند، یا صدایشان به جایی نمیرسد.
پژوهش دانشگاه کمبریج دربارهی کتاب هم روی همین مسئلهی ارتباط و سکوت سیاسی دست میگذارد و ظاهر بهشدت سادهی رمان را گمراهکننده میداند؛ قصه از بیرون خیلی سرراست است، ولی زیر آن شبکهای از مسئلههای سیاسی و انسانی حرکت میکند.
سرهنگ و همسرش در واقع دو جواب مختلف به یک سؤال دارند
شاید بهترین قسمت کتاب برای من همین زن و شوهر باشند. نه چون رابطهای خیلی رمانتیک دارند. اتفاقاً بخش زیادی از کتاب دارند با هم کلنجار میروند. زن حق دارد. سرهنگ هم، به شکل عجیبی، حق دارد. زن میگوید باید زنده بمانیم. سرهنگ میگوید اگر برای زندهماندن مجبور شویم از هر چیزی که برایمان معنا دارد دست بکشیم، دقیقاً چه چیزی را نجات دادهایم؟ زن از امروز حرف میزند. سرهنگ از فردا. زن معدهی خالی را میبیند. سرهنگ مسابقهی خروس و نامهای را میبیند که هنوز ممکن است برسد. و مارکز هیچوقت آنقدر راحت کار نمیکند که یکی را «واقعبین» و دیگری را «احمق» اعلام کنیم. مشکل این است که واقعیت طرف زن است. ولی قلب کتاب آرامآرام میرود سمت سرهنگ. چون سرهنگ چیزی دارد که شاید کاملاً منطقی نباشد، ولی حاضر نیست آن را تحویل فقر بدهد. یک جور لجاجت. یک جور غرور. یا اگر کمی مهربانتر نگاه کنیم: کرامت. پس امید چیز خوبی است یا نه؟
فکر میکنم «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» یکی از آن کتابهایی است که جملهی «دربارهی امید است» در حقش کمی ظلم میکند. چون امید در اینجا چیز تمیز و قشنگی نیست. هزینه دارد. همسر سرهنگ بابتش گرسنگی میکشد. خود سرهنگ هم گرسنگی میکشد. پانزده سال از زندگیاش داخل انتظار رفته. هر جمعه دوباره خودش را در موقعیتی قرار میدهد که جواب «نه» بشنود. امید در این کتاب گاهی خیلی شبیه حماقت است. گاهی شبیه انکار. گاهی شبیه تنها چیزی که هنوز نگذاشته این مرد کاملاً خرد شود. و مارکز دقیقاً روی همین مرز راه میرود. اگر سرهنگ امیدش را کنار بگذارد، شاید زندگی عملیتری داشته باشد. ولی آیا هنوز همان آدم است؟ این پرسش تا آخر کتاب میماند.
و پایان رمان، بدون اینکه اینجا خرابش کنیم، یکی از آن پایانهایی است که تمام این بحث چندصفحهای میان زن و شوهر را در یک لحظه جمع میکند. نه با سخنرانی، نه با معجزه، نه با نامهای که ناگهان از راه برسد.
با همان لجاجتی که سرهنگ از اول داشته.
این مارکز با مارکز «صد سال تنهایی» فرق دارد
اگر مارکز را فقط با «صد سال تنهایی» میشناسی، ممکن است از چند صفحهی اول این کتاب تعجب کنی. اینجا خبری از باران چندساله، آدمهای صعودکننده به آسمان یا آن حجم عظیم قصه و خانواده و افسانه نیست.
خود مارکز «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد»، «ساعت شوم» و «تدفین مادربزرگ» را آثاری از یک دورهی مشترک میدانست و میگفت در آن سالها عمداً تلاش میکرد زبانش را هرچه بیشتر بتراشد و اقتصادیتر کند. خودش این سه کتاب را در قلمرو رئالیسم سنتی قرار میداد.
«کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» شاید بهترین نمونهی همان تمرین باشد. تقریباً چیز اضافهای در کتاب نیست.
مارکز خودش بعدها گفت هنگام خواندنش حس میکند بیشتر با یک فیلم طرف است تا یک متن ادبی: حرکت شخصیتها، گفتوگوهای کوتاه و جابهجایی صحنهها را مثل کسی نوشته که دوربین دنبال آدمها میفرستد. او پیش از این دوره هم بهشدت به سینما علاقه داشت و مدتی در رم فیلمسازی خوانده بود.
این توضیح وقتی کتاب را میخوانی خیلی معنی پیدا میکند. مارکز معمولاً نمینویسد: «سرهنگ بسیار فقیر و غمگین بود.» قوطی قهوه را باز میکند. چیزی تهش نیست. تمام. احتیاجی به توضیح بیشتر نداریم. برای همین این کتاب با وجود کوتاهیاش عجیب دیر از ذهن بیرون میرود. مارکز خیلی کم میگوید و بقیه را میگذارد خودمان بفهمیم.
اگر رمانهای کوتاه و فشرده دوست داری، اگر از داستانهایی خوشت میآید که زندگی سیاسی یک کشور را از دل زندگی دو آدم معمولی نشان میدهند، و اگر میخواهی مارکز را بیرون از سایهی «صد سال تنهایی» ببینی، «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» احتمالاً یکی از بهترین جاها برای شروع است.
کتاب کوتاه است. قصهاش هم پیچیده نیست. ولی احتمالاً بعد از تمامشدنش مدتی به همان سؤال ساده فکر میکنی: تا کجا امیدواری و از کجا به بعد فقط حاضر نیستی قبول کنی چیزی تمام شده؟ نسخهی فارسی شناختهشدهای از کتاب با ترجمهی جهانبخش نورایی از نشر آریابان منتشر شده است. واقعیتهای جالب درباره «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» سرهنگ از پدربزرگ خود مارکز آمده
گابریل گارسیا مارکز بخش بزرگی از کودکیاش را کنار پدربزرگ مادریاش، سرهنگ نیکولاس مارکز، گذراند.
نیکولاس مارکز از نیروهای لیبرال جنگ هزارروزهی کلمبیا بود؛ جنگی که بین سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۲ کشور را درگیر کرد. او هم مثل سرهنگ داستان، سالها منتظر مستمری جانبازیاش ماند.
و هیچوقت آن را نگرفت. مارکز بعدها تعریف میکرد بعد از مرگ پدربزرگش، مادربزرگش هنوز امیدوار بوده این پول بالاخره به نسل بعد برسد. نرسید. پس انتظار سرهنگ فقط یک ایدهی ادبی نبود؛ یکی از قصههای قدیمی خانوادهی نویسنده بود. عجیبتر اینکه مارکز موقع نوشتن کتاب خودش هم منتظر پولی بود که نمیرسید
این شاید بهترین داستان پشت کتاب باشد.
سال ۱۹۵۶ مارکز در پاریس زندگی میکرد. دولت نظامی گوستاوو روخاس پینییا روزنامهی «ال اسپکتادور» را که مارکز برایش کار میکرد تعطیل کرده بود و او ناگهان بدون حقوق در اروپا مانده بود. وضع مالیاش آنقدر بد شد که در یک اتاق کوچک و بدون بخاری زندگی میکرد و برای کمک از دوستانش در کلمبیا درخواست پول کرده بود.
و بعد خودش شروع کرد به انتظار کشیدن. هر روز پایین میرفت و میدید خبری از نامه یا پول دوستانش نیست. برمیگشت بالا. و چند خط دیگر دربارهی سرهنگی مینوشت که نامهاش نرسیده. مارکز بعدها گفت در مقطعی زندگی واقعی و چیزی که داشت مینوشت تقریباً روی هم افتاده بودند. شاید برای همین انتظار کتاب هیچوقت صرفاً «موضوع داستان» حس نمیشود. نویسنده هم هنگام نوشتنش منتظر بوده. مارکز اول فکر میکرد داستان سرهنگ میتواند کمدی باشد
قصهی پیرمردی که سالها منتظر مستمریای است که هیچوقت نمیرسد، در ذهن اولیهی مارکز قرار بود کمیکتر باشد. اما در پاریس، وقتی پول خودش هم تمام شد و نامهی دوستانش نرسید، داستان جهت دیگری پیدا کرد. کمدی آرامآرام جدی شد. و نتیجه همان کتابی شد که امروز داریم. این شاید توضیح بدهد چرا با وجود تمام تلخیاش هنوز رگهای از طنز در کتاب هست. زندگی سرهنگ غمانگیز است. ولی گاهی آنقدر بدشانسیها با خونسردی روی هم جمع میشوند که نمیدانی باید بخندی یا ناراحت شوی. مارکز آنقدر کتاب را دستکاری کرد تا تقریباً چیزی اضافه نماند
خود مارکز در مصاحبههای مختلف اعداد کمی متفاوتی دربارهی تعداد بازنویسیها گفته؛ یکجا از نه بار نوشتن کتاب حرف میزند و جای دیگری از یازده پیشنویس. اما چیزی که در هر دو روایت ثابت است، وسواسش برای کمکردن است. هر بار میخواست کتاب فشردهتر شود. کلمات و توضیحاتی را که لازم نبودند کنار میزد. این دقیقاً برعکس تصویری است که بعضیها از مارکز دارند؛ نویسندهای که فقط صفحه را از تصویر، استعاره و حادثه پر میکند. در این کتاب مهارت اصلیاش حذف است. در یکی از نسخههای اولیه، سرنوشت خروس کاملاً فرق میکرد
مارکز بعدها تعریف کرد در یک نسخهی قدیمی، سرهنگ بالاخره طاقت نمیآورد، گردن خروس را میزند و از آن غذا درست میکند. از نظر عملی تصمیم کاملاً منطقیای است. زن و شوهر گرسنهاند. خروس غذا میخواهد. خب، مسئله حل شد. ولی مارکز آن پایان را کنار گذاشت. به این نتیجه رسید چنین کاری با شخصیت سرهنگ جور درنمیآید. از نگاه خودش، سرهنگ آدمی بود که تا آخر مقاومت میکرد. همین تغییر کوچک تقریباً تمام کتاب را عوض کرده. چون اگر خروس خورده میشد، قصه دربارهی این بود که واقعیت بالاخره آدم را شکست میدهد. کتابی که امروز میخوانیم سؤال دیگری میپرسد: اگر واقعیت نتواند مجبورت کند دست از چیزی بکشی، چه؟ برای مدتی خود مارکز این کتاب را شاهکارش میدانست
بعد از «صد سال تنهایی» خیلی طبیعی است فکر کنیم خود مارکز هم همیشه همان را بهترین اثرش میدانسته. اینطور نبود.
مرکز گابو از مصاحبههای مارکز نقل میکند که او برای سالها «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» را محکمترین و حتی شاهکار خودش میدانست. نظرش بعدها، بعد از نوشتن «گزارش یک مرگ»، تغییر کرد.
و شاید عجیب نباشد. «صد سال تنهایی» نشان میدهد مارکز تا کجا میتواند جهان را بزرگ کند. «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» تقریباً کار برعکس را میکند. یک زن. یک مرد. یک خروس. یک نامه که نمیآید. و همین برای یک کتاب کامل کافی است. گاهی نوشتن چیزهای بیشتر سخت است. گاهی سختتر این است که بفهمی کدام چیزها را نباید بنویسی.
