همه می‌دانند جان ممکن است بمیرد؛ جز خودِ جان

مواجهه با مرگ؛ معرفی و بررسی کتاب

هرچه بیشتر دربارهٔ مرگ فکر کنی، معجزهٔ زندگی در نظرت بزرگ‌تر جلوه می‌کند.برایان مگی، «مواجهه با مرگ»

جلد کتاب مواجهه با مرگ — فرهنگ نشر نو
نوشته‌یبراین مگیترجمه‌یمجتبی عبدالله نژادصفحه۵۹۸

پیشنهاد بخریم

۱٬۳۰۰٬۰۰۰تومانسریع‌ترین ارسال ممکن در ایران

معرفی کتاب «مواجهه با مرگ»

جان اسمیت سی‌ساله است، روزنامه‌نگار است و فعلاً در بیروت زندگی می‌کند. یک روز متوجه چند غده روی گردنش می‌شود. موضوع در ابتدا آن‌قدر وحشتناک به نظر نمی‌رسد. شاید عفونتی باشد که در خاورمیانه گرفته، شاید بیماری گرمسیری باشد، شاید با چند هفته درمان همه‌چیز تمام شود. پزشکش اما پیشنهاد می‌کند هرچه زودتر به انگلستان برگردد. جان برمی‌گردد، آزمایش‌ها شروع می‌شوند و خیلی زود پزشکان به تشخیص ناخوشایندی می‌رسند: بیماری هاجکین. اما یک نفر هنوز این را نمی‌داند. خود جان.

مادرش تصمیم می‌گیرد حقیقت را به او نگویند. پزشکان و اعضای خانواده وارد ماجرا می‌شوند، بحث می‌کنند که آیا دانستن چنین خبری واقعاً به نفع جان است یا نه و در نهایت او را با توضیحی بسیار آرام‌تر به زندگی‌اش برمی‌گردانند. جان خیال می‌کند بیماری سختی داشته که فعلاً کنترل شده است.

اطرافیانش اما می‌دانند ممکن است این مرد جوان زمان زیادی نداشته باشد. همین وضعیت، «مواجهه با مرگ» را از بسیاری از رمان‌های مربوط به بیماری جدا می‌کند. در بخش بزرگی از داستان، با مردی روبه‌رو نیستیم که بداند در حال مردن است. با مردی روبه‌رو هستیم که نمی‌داند. ولی مادرش می‌داند. پزشکش می‌داند. دوستان نزدیکش می‌دانند. و بعد زنی که عاشقش می‌شود هم می‌داند. برای مدتی طولانی، تقریباً همه درباره‌ی آینده‌ی جان اطلاعاتی دارند که صاحب آن زندگی از آن محروم است. آیا حق داریم حقیقت را از کسی پنهان کنیم تا خوشحال‌تر زندگی کند؟

این اولین سؤال جدی کتاب است و مگی برایش جواب راحتی ندارد. فرض کنید پزشکی مطمئن است بیمار جوانش احتمالاً خواهد مرد. باید به او بگوید؟ اگر دانستن حقیقت ماه‌های باقی‌مانده‌ی زندگی‌اش را تبدیل به اضطراب کند چه؟ اگر امید به زندگی کمکش کند با درمان بهتر کنار بیاید چه؟ و از آن طرف، اگر بیمار نداند زمانش محدود است و بر همان اساس تصمیم‌هایی بگیرد که در صورت دانستن حقیقت هرگز نمی‌گرفت چه؟ آیا خانواده حق دارد برای حفظ آرامش یک انسان، کنترل داستان زندگی خودش را از او بگیرد؟

مادر جان آدم بی‌رحمی نیست. درست برعکس، بخش مهم دشواری مسئله همین است. او خیال می‌کند دارد از پسرش محافظت می‌کند. حتی برای تصمیم‌های مهم خانوادگی جلساتی ترتیب می‌دهد که اعضای خانواده به شوخی آن را «شورای جنگ» می‌نامند. مسئله این نیست که کسی می‌خواهد جان را آزار بدهد؛ همه دارند سعی می‌کنند بهترین کار ممکن را انجام دهند و درباره‌ی اینکه «بهترین» دقیقاً چیست توافق ندارند.

این بخش از رمان امروز ممکن است عجیب به نظر برسد، چون انتظار داریم بیمار از تشخیص خودش باخبر باشد. اما زمان نوشته‌شدن کتاب را باید در نظر گرفت.

یک پژوهش پزشکی معروف نشان داده بود در سال ۱۹۶۱ حدود ۹۰ درصد پزشکان شرکت‌کننده ترجیح می‌دادند تشخیص سرطان را به بیمار نگویند. وقتی تقریباً همان پرسش در سال ۱۹۷۹ تکرار شد، نتیجه تقریباً وارونه بود و ۹۷ درصد پزشکان ترجیح می‌دادند حقیقت را به بیمار بگویند. «مواجهه با مرگ» در سال ۱۹۷۷، درست در میانه‌ی همین تغییر بزرگ درباره‌ی حق بیمار برای دانستن منتشر شد.

یعنی دعوای خانوادگی جان فقط وسیله‌ای برای جلو بردن داستان نیست. مگی داشت درباره‌ی مسئله‌ای می‌نوشت که خود پزشکی آن دوره هم دقیقاً در حال تغییر نظر درباره‌اش بود. بعد جان عاشق می‌شود

جان پس از درمان اولیه دوباره به بیروت برمی‌گردد. آنجا آیوا جدی‌تر وارد زندگی‌اش می‌شود.

جان تا آن موقع روابط مختلفی داشته، اما کم‌کم متوجه می‌شود چیزی در زندگی‌اش خالی است. دوستان و مهمانی و رابطه کم ندارد، ولی آخر شب هنوز باید به خانه‌ای برگردد که در آن کسی منتظرش نیست.

آیوا آن جای خالی را به شکلی پر می‌کند که جان انتظارش را ندارد. این‌جا یک تناقض تقریباً بی‌رحمانه شکل می‌گیرد. جان تازه دارد دلیل تازه‌ای برای آینده پیدا می‌کند. در همان زمانی که خواننده می‌داند شاید آینده‌اش از چیزی که خودش تصور می‌کند کوتاه‌تر باشد. رابطه‌ی این دو به ازدواج می‌رسد، اما آیوا پیش از آن در موقعیت دشواری قرار می‌گیرد: خانواده‌ی جان حقیقت بیماری را به او می‌گویند. پس ازدواجی شکل می‌گیرد که دو نفر با میزان متفاوتی از اطلاعات واردش شده‌اند. جان دارد درباره‌ی خانه، عشق، آینده و ادامه‌ی زندگی فکر می‌کند. آیوا همان آینده را می‌خواهد، اما چیزی را هم می‌داند که جان نمی‌داند. برای همین «مواجهه با مرگ» فقط درباره‌ی آدمِ بیمار نیست. درباره‌ی کسی است که دوستش دارد هم هست. وقتی می‌دانید ممکن است انسانی را از دست بدهید، آیا باید از همین حالا برای نبودنش آماده شوید؟ اصلاً می‌شود؟ و اگر خیلی زود شروع به آماده‌شدن کنید، آیا بخشی از زمانی را که هنوز زنده است از دست نداده‌اید؟ جان و آیوا دو جور متفاوت زندگی می‌کنند

جان تقریباً همه‌چیز را می‌خواهد بفهمد. اگر مسئله‌ای وجود داشته باشد، باید بتوان آن را شکافت، درباره‌اش بحث کرد، استدلال آورد و از زاویه‌های مختلف بررسی‌اش کرد. آیوا این‌طور نیست. او هنرمند است و بیشتر از آنکه زندگی را تبدیل به مسئله‌ای برای حل‌کردن کند، سعی می‌کند زندگی‌اش کند.

یکی از منتقدان کتاب این تفاوت را خیلی خوب خلاصه کرده: جان و دوست نزدیکش کی‌یر آدم‌های استدلال‌اند؛ آیوا بیشتر با غریزه و تجربه‌ی مستقیم جلو می‌رود. مگی عمداً این سه نفر را کنار هم می‌گذارد تا یک سؤال آزاردهنده بسازد:

وقتی پای مرگ وسط باشد، فکرکردن بیشتر واقعاً کمکمان می‌کند؟ جان می‌تواند ساعت‌ها درباره‌ی زندگی بحث کند. می‌تواند سراغ هیوم، کانت، شوپنهاور، ویتگنشتاین و اگزیستانسیالیسم برود. می‌تواند درباره‌ی ماده، ذهن، زبان، خدا، روح و معنای جهان استدلال کند. اما سرطان الزاماً منتظر تمام‌شدن استدلال نمی‌ماند. و این شاید مهم‌ترین کشمکش کتاب باشد: فلسفه تا کجای درد می‌تواند همراه آدم بیاید؟ این کتاب بیشتر رمان است یا فلسفه؟

هر دو، ولی بهتر است قبل از خرید بدانید کفه‌ی فلسفه سبک نیست. شخصیت‌های «مواجهه با مرگ» زیاد حرف می‌زنند. نه فقط درباره‌ی بیماری.

درباره‌ی هنر، موسیقی، زبان، فلسفه‌ی مدرن، دین، ماتریالیسم، اختیار، اتانازی و معنای زندگی هم بحث می‌کنند. کی‌یر یکی از مهم‌ترین هم‌صحبت‌های جان است و در بخش‌های مختلف عملاً نقش حریف فکری او را بازی می‌کند؛ کسی که جان می‌تواند ایده‌هایش را مقابلش امتحان کند.

گاهی حتی به‌راحتی می‌شود حس کرد برایان مگی چند صندلی دور یک میز گذاشته و اجازه داده نسخه‌های مختلف خودش با هم بحث کنند. این الزاماً ایراد نیست. فقط باید بدانید اگر دنبال رمانی هستید که هر ده صفحه اتفاق بزرگی بیفتد، «مواجهه با مرگ» آن کتاب نیست. داستان ساده است. مردی بیمار شده. درمان می‌شود. بیماری برمی‌گردد. عاشق می‌شود. زندگی می‌کند. و سایه‌ی مرگ به‌آرامی نزدیک‌تر می‌شود. کشش اصلی کتاب این نیست که بفهمیم «آخرش چه اتفاقی می‌افتد». اسم کتاب تقریباً جواب این سؤال را داده است. کشش اصلی این است که ببینیم آدم‌ها وقتی فاصله‌شان با مرگ کمتر می‌شود، درباره‌ی چیزهایی که قبلاً بدیهی می‌دانستند چه فکر می‌کنند.

مجله‌ی The Philosophers’ Magazine بعدها «مواجهه با مرگ» را چیزی شبیه فلسفه در لباس رمان توصیف کرد و اشاره کرد که مگی خودش این کتاب و اثر بزرگش درباره‌ی شوپنهاور را دو کتاب مکمل می‌دانست: یکی مسئله‌ی وضعیت انسانی را از سمت عاطفی دنبال می‌کرد و دیگری از سمت فکری.

این توصیف برای انتخاب کتاب خیلی مفید است. اگر با چند صفحه بحث جدی میان شخصیت‌ها مشکل دارید، شاید کتاب گاهی کند شود.

ولی اگر از آن آدم‌هایی هستید که وسط یک گفت‌وگوی داستانی کتاب را می‌بندید و پنج دقیقه درباره‌ی سؤالش فکر می‌کنید، احتمالاً دلیل اصلی جذابیت کتاب را پیدا کرده‌اید.

خدا قرار است جان را آرام کند؟

نه دقیقاً. یکی از ویژگی‌های جالب کتاب این است که مگی نمی‌خواهد مشکل مرگ را با یک پاسخ مذهبی آماده حل کند. اما از آن طرف به این نتیجه هم نمی‌رسد که چون نمی‌توان چیزی را اثبات کرد، پس حتماً هیچ چیزی جز ماده وجود ندارد. موضع جان و در سطح وسیع‌تر خود مگی بیشتر به ندانم‌گرایی نزدیک است.

یکی از جمله‌های مهم جان این است که دین و الحاد را دو خطای متقابل می‌داند؛ چون از نگاه او هر دو در جایی ادعای قطعیت می‌کنند که شاید اصولاً قطعیتی در دسترس انسان نباشد. مگی خودش هم در سال‌های بعد صریحاً «ندانم‌گرا» را برچسبی می‌دانست که بیش از هر عنوان فلسفی دیگری به موضعش نزدیک است.

برای همین جان وقتی درباره‌ی مرگ فکر می‌کند، امکان خدا، روح یا جهانی ورای تجربه‌ی فعلی را صرفاً با تمسخر کنار نمی‌گذارد. اما خودش را هم با اطمینانی که ندارد آرام نمی‌کند. در نتیجه سؤال واقعاً باز می‌ماند. شاید بعد از مرگ چیزی باشد. شاید هیچ‌چیز نباشد. و اگر واقعاً ندانیم، چطور باید این زندگی را زندگی کنیم؟ اگر مرگ نبود، زندگی نیاز به معنا داشت؟

یکی از فکرهای مهم جان در کتاب خیلی ساده است: اگر قرار نبود بمیریم، شاید این‌همه دنبال معنای زندگی نمی‌گشتیم. وقت بی‌نهایت داشتیم. امروز نشد، فردا. این کار را نکردیم، صد سال دیگر. اما مرگ به هر انتخاب قیمت می‌دهد، چون انتخاب یک چیز یعنی کنارگذاشتن هزار امکان دیگر در زمانی که محدود است. در این معنا، مگی مرگ را فقط دشمن زندگی نمی‌بیند. مرگ همان چیزی است که زندگی را محدود می‌کند و همین محدودیت باعث می‌شود لحظه‌ها وزن پیدا کنند. اگر یک عصر معمولی با کسی که دوستش داریم بی‌نهایت بار قابل تکرار بود، شاید چندان مهم نبود. ولی نیست. و جان هرچه بیشتر بیمار می‌شود، این موضوع دیگر فقط مسئله‌ای فلسفی نیست. بدنش دارد برایش تقویم درست می‌کند. فلسفه درباره‌ی مرگ یک چیز می‌گوید؛ بدن ممکن است چیز دیگری بخواهد

قبل از نزدیک‌شدن به مرگ خیلی راحت می‌شود نظریه ساخت. مثلاً گفت اگر درد از حدی بیشتر شد، زندگی دیگر ارزش ادامه‌دادن ندارد. یا گفت اگر آدم بداند قرار است بمیرد، شاید بهتر باشد خودش زمان پایان را انتخاب کند.

کتاب حتی بحث اتانازی و خودکشی در مواجهه با بیماری لاعلاج را هم وارد داستان می‌کند. کی‌یر و پزشک درباره‌ی واکنش آدم‌های بیمار اختلاف نظر دارند. پزشک، بر اساس تجربه‌اش با بیماران در حال مرگ، روی نکته‌ی ساده‌ای تأکید می‌کند: آدم‌ها معمولاً به شرایطی عادت می‌کنند که از بیرون برای دیگران غیرقابل تحمل به نظر می‌رسد.

این حرف بعدها برای خود جان اهمیت پیدا می‌کند. چون مسئله‌ی اصلی وقتی مرگ دور است این است: «آیا می‌خواهم چنین زندگی‌ای داشته باشم؟» اما وقتی واقعاً زندگی خودت روی میز است، سؤال گاهی تغییر می‌کند: «آیا همین یک روز دیگر را هم می‌خواهم؟» و جواب بدن ممکن است با تمام جواب‌هایی که قبلاً پشت میز و با یک لیوان نوشیدنی داده بودیم فرق کند. به همین دلیل «مواجهه با مرگ» در نهایت کتابی درباره‌ی میل به زندگی هم هست. نه آن مدل جمله‌های انگیزشی که می‌گویند قدر لحظه‌ها را بدان. مگی بیشتر دنبال چیز بدوی‌تری است. اینکه موجود زنده، حتی وقتی عقلش هزار دلیل برای ناامیدی پیدا کرده، ممکن است همچنان به ساده‌ترین شکل ممکن بگوید: یک روز دیگر.

بخشی از کتاب

«هرچه بیشتر دربارهٔ مرگ فکر کنی، معجزهٔ زندگی در نظرت بزرگ‌تر جلوه می‌کند. تأمل در مرگ، تجلیل از زندگی است.»

این احتمالاً بهترین جمله برای فهمیدن عنوان کتاب است.

«مواجهه با مرگ» برخلاف چیزی که اسمش می‌گوید، نزدیک به ششصد صفحه درباره‌ی مرگ نیست.

بخش زیادی از آن درباره‌ی چیزهایی است که فقط چون می‌میریم اهمیت پیدا می‌کنند:

عاشق چه کسی می‌شویم.

وقتمان را با چه کسی می‌گذرانیم.

چه چیزی را جدی می‌گیریم.

چه چیزی را عقب می‌اندازیم.

و وقتی فهمیدیم وقت کمتری از چیزی که تصور می‌کردیم داریم، حاضر نیستیم چه چیزی را از دست بدهیم.

واقعیت‌های جالب درباره مواجهه با مرگ

اول اسم کتاب «داستان عاشقانه» بود

این شاید عجیب‌ترین نکته درباره‌ی کتابی با عنوان «مواجهه با مرگ» باشد. مگی در ابتدا روی رمان با عنوان Love Story کار می‌کرد. این اسم بی‌ربط هم نبود؛ رابطه‌ی جان و آیوا بخش بزرگی از ستون عاطفی کتاب را می‌سازد. اما هرچه کار جلو رفت، مسئله‌ی فلسفی مرگ بیشتر مرکز رمان را گرفت و عنوان نهایی به Facing Death تغییر کرد. مگی بعدها گفته بود نوشتن کتاب حدود چهار سال طول کشیده است. احتمالاً بخش فروش ناشر از این تغییر اسم به‌اندازه‌ی بخش فلسفه خوشحال نبوده.

پانزده ناشر کتاب را رد کردند

راه انتشار «مواجهه با مرگ» تقریباً به‌اندازه‌ی خود نوشتنش طولانی بود. به گفته‌ی گزارشی در گاردین درباره‌ی زندگی مگی، ۱۵ ناشر دست‌نوشته را رد کردند تا سرانجام William Kimber آن را در سال ۱۹۷۷ منتشر کرد. و بعد اتفاق جالب‌تری افتاد: همان کتابی که این‌همه ناشر نخواسته بودند، در همان سال به فهرست نهایی جایزه‌ی داستانی Yorkshire Post رسید. نسخه‌ی چاپ اول انگلیسی ۴۴۷ صفحه داشت.

ترس جان از مرگ کاملاً اختراع نویسنده نبود

جان اسمیت زندگی‌نامه‌ی برایان مگی نیست. اما اضطرابی که پشت کتاب وجود دارد، برای مگی بسیار شخصی بود. مگی از کودکی ترسی شدید از مرگ داشت و در اواخر سی‌سالگی و اوایل چهل‌سالگی این اضطراب چنان شدید شد که خودش بعدها آن را نزدیک به تحمل‌ناپذیر توصیف کرد. همین بحران وجودی یکی از سرچشمه‌های «مواجهه با مرگ» شد. این نکته باعث می‌شود بعضی بحث‌های طولانی جان شکل دیگری پیدا کنند. او فقط شخصیتی نیست که نویسنده برای آموزش فلسفه ساخته باشد. پشت خیلی از سؤال‌هایش، آدم واقعی‌ای بوده که خودش سال‌ها با همان سؤال‌ها بیدار مانده است.

شوپنهاور تا حدی از دل همین بحران وارد زندگی مگی شد

مگی بعدها پژوهش مفصلی درباره‌ی آرتور شوپنهاور نوشت که یکی از مهم‌ترین آثارش شد. خودش «مواجهه با مرگ» و «فلسفه‌ی شوپنهاور» را تا حدی دو روی یک جست‌وجو می‌دید: رمان، مسئله‌ی مرگ و وضعیت انسانی را از جهت عاطفی تا مرزهایش می‌برد و کتاب شوپنهاور همان جست‌وجو را از جهت فکری دنبال می‌کرد. برای همین حضور شوپنهاور در گفت‌وگوهای رمان تزئینی نیست. کتاب عملاً متعلق به دوره‌ای است که مگی داشت می‌کوشید با کمک فلسفه بفهمد آیا اصلاً می‌شود با فناپذیری کنار آمد یا نه.

این رمان قبل از معروف‌ترین برنامه‌های فلسفی مگی منتشر شد

امروز خیلی‌ها برایان مگی را با گفت‌وگوهای تلویزیونی و کتاب‌هایی می‌شناسند که فلسفه را برای مخاطب عمومی توضیح می‌دادند. اما «مواجهه با مرگ» در سال ۱۹۷۷ منتشر شد؛ یک سال پیش از مجموعه‌ی تلویزیونی مشهور Men of Ideas که مگی در آن با فیلسوفانی چون آیزایا برلین، هربرت مارکوزه و دیگر چهره‌های مهم فلسفه‌ی معاصر گفت‌وگو کرد. زندگی حرفه‌ای او بعداً بیش از هر چیز با همین توانایی در تبدیل بحث‌های پیچیده‌ی فلسفی به گفت‌وگویی قابل‌فهم شناخته شد. وقتی «مواجهه با مرگ» را می‌خوانیم، نسخه‌ی داستانی همان استعداد را می‌بینیم. یک سؤال فلسفی را برمی‌دارد. به‌جای مقاله، چند آدم دورش می‌چیند. و می‌گذارد با هم دعوا کنند.

خرید کتاب مواجهه با مرگ

نوشته‌یبراین مگیترجمه‌یمجتبی عبدالله نژادنشرفرهنگ نشر نوصفحه۵۹۸
۱٬۳۰۰٬۰۰۰تومان

پیشنهاد مطالعه: