
معرفی کتاب «محاکمه خوک»
مادر فقط برای چند لحظه بچه را تنها گذاشته است. نوزاد در گهواره گریه میکند. موجودی که همان اطراف پرسه میزند صدایش را میشنود، نزدیک میشود و به صورت و شانهی بچه گاز میزند. وقتی مادر برمیگردد دیگر کاری از دستش برنمیآید. مردان روستا دنبال قاتل میافتند و خیلی زود پیدایش میکنند: زیر درختی خوابیده و هنوز دور دهانش خون دیده میشود. میتوانند همانجا بکشندش. بعضیها احتمالاً همین را هم میخواهند. اما قرار است جامعهی متمدنی باشند. برای مجازات قاتل قانون دارند، دادگاه دارند، قاضی دارند و آیین دادرسی دارند. پس متهم دستگیر میشود. به زندان میرود. برای پروندهاش مدرک جمع میکنند. شاهد میآورند. وکیل مدافع تعیین میکنند. دادستان کیفرخواست میخواند. هیئتمنصفه مینشیند. و دادگاه شروع میشود.
فقط یک مشکل کوچک وجود دارد. متهم یک خوک است.
بله، واقعاً میخواهند یک خوک را محاکمه کنند
«محاکمه خوک» از همان ایدههایی دارد که اگر کسی قبل از خواندن کتاب برایتان تعریفش کند، احتمالاً فکر میکنید با یک داستان ابزورد کاملاً خیالی طرفید. نیستید. اسکار کوپفان قصهاش را از رسمی واقعی در تاریخ اروپا گرفته است: برای چند قرن حیوانات را به دادگاه میبردند و بابت «جرم» محاکمه میکردند. اما جذابترین کار نویسنده این نیست که بگوید مردم گذشته چهقدر عجیب بودهاند. اگر کتاب فقط همین بود، میشد یک حکایت تاریخی کوتاه دربارهی آدمهای چند صد سال قبل و تمام. کوپفان کار ناخوشایندتری میکند. دادگاه را آنقدر شبیه دادگاه خودمان برگزار میکند که بعد از مدتی خندهی اولیه از بین میرود. همهچیز ظاهراً درست است.
مأموران حتی اجازه نمیدهند مردم همان ابتدا خوک را بکشند. تا وقتی حکم صادر نشده، متهم باید بیگناه فرض شود. پرونده تشکیل میدهند. مدارک را بررسی میکنند. کارشناس نظر میدهد. وکیل از حقوق متهم دفاع میکند. یعنی دستگاه عدالت دارد کار میکند. اما هرچه این دستگاه منظمتر کار میکند، یک سؤال بیشتر اذیت میکند: اصلاً قرار است چه چیزی را ثابت کنند؟ کسی خیلی تردید ندارد که خوک باعث مرگ بچه شده. مسئله این نیست که قاتل را اشتباهی گرفتهاند. مسئله این است که آیا موجودی که نه قانون را میفهمد، نه مفهوم قتل را، نه میتواند قصدش را توضیح بدهد و نه حتی میداند چرا داخل قفس افتاده، میتواند از نظر انسانها «مجرم» باشد؟ و اگر نمیتواند، تمام این مراسم برای چیست؟
همه حرف میزنند، جز کسی که محاکمه میشود
خوک نمیتواند شهادت بدهد. نمیتواند بگوید چرا به بچه حمله کرده. نمیتواند از خودش دفاع کند. حتی اگر پشیمان باشد، راهی ندارد که پشیمانیاش را به شکل قابلفهمی نشان بدهد. اگر خرخر کند، آدمها میتوانند تصمیم بگیرند این صدا یعنی عصبانیت. یا اعتراف. یا بیاحترامی به دادگاه. اگر ساکت بماند، باز دیگران دربارهی سکوتش حرف میزنند. در نتیجه تقریباً تمام آدمهای دادگاه دربارهی متهم صحبت میکنند و تنها موجودی که هیچ نقشی در ساختن روایت خودش ندارد، خود متهم است. اینجاست که «محاکمه خوک» کمکم از داستان یک حیوان فاصله میگیرد. چون لازم نیست متهم حتماً خوک باشد تا دیگران بتوانند تمام داستانش را بهجای خودش تعریف کنند. وکیل میگوید او چه کسی است. دادستان میگوید چه کسی است.
کارشناس توضیح میدهد چرا چنین کرده. مردم تصمیم میگیرند از چه جنسی است. قاضی تصمیم میگیرد چه معنایی باید از رفتارش بیرون کشید. خودش؟ فقط آنجاست.
عجیبترین دفاع کتاب این است: شما تا امروز اصلاً او را آدم حساب نکردهاید
یکی از بهترین لحظههای کتاب وقتی است که وکیل مدافع تقریباً اصل ماجرا را وارونه میکند. تا قبل از این اتفاق، این موجود برای جامعه چه بوده؟ هیچ. در جادهها ول میگشته. مردم میزدندش. بچهها چیزی طرفش پرت میکردند. گرسنه میمانده. جایی برای خواب نداشته. کسی فکر نمیکرده او شایستهی احترام یا زندگی آسودهای باشد. بعد ناگهان جنایتی اتفاق افتاده و همان جامعه تصمیم گرفته: حالا موجودی مسئول و صاحب اراده است. حالا آنقدر شأن دارد که بتوانیم محاکمهاش کنیم. وکیل در جایی میگوید: «هرگز بهشکلی شایسته با او برخورد نشد... و حالا عقیده داریم که مستحق این است که قضاوت شود!» تناقض خیلی خوبی است. برای زندگیکردن هیچ حقی نداشتی. اما برای مجازاتشدن، ناگهان یک شخص حقوقی کامل هستی.
وکیل هم قرار نیست ثابت کند اتفاقی نیفتاده. بچه مرده است. خوک به او حمله کرده است. سؤال دفاع چیزی دیگر است: اگر تمام عمر با موجودی مثل حیوان رفتار کردهای، چطور دقیقاً در لحظهای که میخواهی مجازاتش کنی انتظار داری مثل یک انسان مسئول اعمالش باشد؟
قربانی واقعی را هم نباید فراموش کنیم
کوپفان کار راحت را انتخاب نمیکند و خانوادهی بچه را تبدیل به چند آدم خونخوار نمیکند تا ما با خیال راحت طرف خوک بایستیم. یک نوزاد واقعاً مرده. یک مادر واقعاً بچهاش را از دست داده. یکی از تلخترین صحنههای کتاب اصلاً داخل دادگاه نیست. مادر به خانه برگشته و باید به شکلی ناممکن به زندگی معمولی ادامه بدهد. مینشیند برای شوهر و دخترش سیبزمینی پوست میگیرد، درحالیکه بدنش هنوز نفهمیده بچهای وجود ندارد. شیر در سینههایش جمع میشود، چون بدن قرار نیست به این سرعت از چیزی که اتفاق افتاده باخبر شود. این صحنه مهم است. اگر قربانی را حذف کنیم، خیلی آسان میشود گفت: بیچاره خوک، چرا محاکمهاش میکنند؟ ولی کتاب اجازه نمیدهد مسئله اینقدر راحت باشد. یک موجود بیدفاع در دادگاه داریم.
یک خانوادهی ویرانشده هم داریم. اتفاق بد واقعاً افتاده. و حالا سؤال اصلی این است: بعد از یک اتفاق جبرانناپذیر، عدالت دقیقاً چه کاری میتواند بکند؟ کسی را بکشد تا جهان دوباره متعادل شود؟ آیا درد خانواده کمتر خواهد شد؟ آیا مرگ تازهای، مرگ قبلی را معنیدارتر میکند؟ یا فقط میل کاملاً انسانی ما را برای اینکه «یک نفر باید تاوان بدهد» آرام میکند؟
شاید دادگاه بیشتر از عدالت به نمایش شبیه باشد
بخش دادگاه در «محاکمه خوک» عمداً حالوهوای نمایشنامه پیدا میکند. آدمها یکییکی وارد صحنه میشوند. دادستان نقش خودش را دارد. وکیل نقش خودش را. قاضی باید قاضی باشد. شاهد باید شهادت بدهد. مردم آمدهاند تماشا کنند. و وسط همهشان متهمی نشسته که احتمالاً از تمام این نمایش فقط سروصدا و بوی آدمها را میفهمد. خود کوپفان گفته یکی از دلایل انتخاب این فرم آن بوده که محاکمه برایش شباهت زیادی به نمایش دارد. آدمها نقش دارند. لباس مشخص دارند. نوبت حرفزدن دارند. تماشاچی دارند. در پایان هم همه منتظر نقطهی اوجاند. این نکته در بخشهای بعدی کتاب بیشتر خودش را نشان میدهد. بعد از دادگاه، دیگر فقط مسئلهی صادرشدن یک حکم نیست؛ آدمهای مختلف باید برای اجرای آن آماده شوند. مأمور. کشیش. جلاد. خانواده.
تماشاگرها. هرکس کاری دارد. ماشین راه افتاده و حالا هرکس فقط قطعهی کوچک خودش را تکان میدهد. هیچکس لازم نیست مسئول کل اتفاق باشد. این یکی حکم میدهد. آن یکی متهم را تحویل میگیرد. یکی دعا میخواند. یکی وظیفهاش را اجرا میکند. و وقتی هر آدم فقط «کار خودش» را انجام دهد، ممکن است در پایان اتفاقی بسیار وحشیانه رخ بدهد بدون اینکه هیچکس مجبور باشد خودش را وحشی بداند.
اصلاً چه کسی در این کتاب حیوان است؟
کوپفان با یک بازی زبانی ساده مدام مرز را خراب میکند. در بخش زیادی از کتاب حتی عجله ندارد موجود را «خوک» صدا بزند. میگوید متهم. جنایتکار. مظنون. زندانی. و دربارهی بدن و حالاتش گاهی همان واژههایی را استفاده میکند که دربارهی انسانها استفاده میکنیم. در طرف مقابل، آدمها هرچه جلوتر میروند بیشتر دندان نشان میدهند. مردمی که از قانون دفاع میکنند، ممکن است ناراحت باشند که چرا همان ابتدا اجازه ندادهاند متهم را تکهتکه کنند. کسانی که برای دیدن اجرای عدالت جمع شدهاند، کمکم شبیه تماشاچیان یک سرگرمی میشوند. و قانون، که قرار بوده جلو خشونت خودسرانه را بگیرد، میتواند راهی پیدا کند تا همان خشونت را رسمی، مرتب و محترمانه تحویل بدهد.
برای همین اگر بعد از چند صفحه پرسیدیم «چطور ممکن است آدمها یک خوک را مثل انسان محاکمه کنند؟»، ممکن است در پایان سؤالمان تغییر کرده باشد: چطور ممکن است آدمها برای اینکه خودشان را متمدن بدانند، اینقدر به تشریفات احتیاج داشته باشند؟
این کتاب دقیقاً دربارهی حقوق حیوانات نیست
میشود «محاکمه خوک» را از زاویهی رابطهی انسان و حیوان خواند و چیزهای زیادی هم از آن بیرون آورد. اما خود کوپفان نمیخواسته معنای تمثیلش را برای خواننده تعیین کند. حتی گفته این داستان برایش بیشتر از اینکه رسالهای دربارهی دستگاه قضایی باشد، قصهای دربارهی طردشدن است. خوک از قبل بیرون جامعه بوده. کثیف است. بو میدهد. جایی ندارد. دیگران از ظاهرش بدشان میآید. هیچکس دوست ندارد «یکی از ما» حسابش کند. بعد جرمی اتفاق میافتد و همهچیز سادهتر میشود. حالا برای تمام نفرت قبلی یک دلیل اخلاقی هم وجود دارد. دیگر لازم نیست بگوییم از او بدمان میآید چون متفاوت است. میتوانیم بگوییم: او مجرم است. این فاصلهی کوچک خیلی مهم است.
برای همین ناشر فرانسوی کتاب یک جملهی هوشمندانه برای معرفی آن انتخاب کرده بود: هرکس میتواند خوکی را که خودش میخواهد در این حیوان تشخیص بدهد. کوپفان هم حاضر نشده توضیح بدهد منظور «واقعی» خوک چه کسی است. خوشبختانه. چون اگر آخرش مینوشت «خوک نماد فلان گروه است»، تمام بازی کتاب خراب میشد.
چرا زمان داستان معلوم نیست؟
روستا داریم. ژاندارم داریم. دادگاه داریم. کشیش و جلاد داریم. ولی کوپفان تاریخ مشخصی روی داستان نمیگذارد. لباسها، ساختمانها و جزئیات زندگی هم طوری نیستند که بتوانیم با اطمینان بگوییم الان دقیقاً مثلاً سال ۱۳۸۶ یا ۱۵۰۰ میلادی است. این ابهام عمدی است. نویسنده گفته اساساً از این نوع محوشدگی خوشش میآید و حتی در کتابهای دیگرش هم خیلی وقتها سن دقیق شخصیتها را نمیگوید. «محاکمه خوک» اگر کاملاً در قرون وسطی قفل میشد، یک راه فرار راحت به خواننده میداد: چه آدمهای عجیبی بودند. چه دوران وحشیانهای. چه خوب که ما دیگر آنطور نیستیم. کتاب این فاصلهی امن را نمیدهد. فضا قدیمی است، اما نه آنقدر قدیمی که بتوانیم همهچیز را داخل موزه بگذاریم. تشریفات دادگاه بیش از حد آشناست.
رفتار جمعیت بیش از حد آشناست. و میل آدمها به اینکه قبل از شنیدن دفاع متهم دربارهاش تصمیم گرفته باشند هم چندان باستانی به نظر نمیرسد.
فرم کتاب هم عوض میشود
«محاکمه خوک» چهار بخش دارد: جنایت محاکمه انتظار مجازات بخش اول بیشتر روایی است و ما را وارد جرم و دستگیری میکند. در بخش محاکمه، فرم به نمایشنامه نزدیک میشود و آدمهای مختلف تقریباً مثل بازیگران صحنه وارد بحث میشوند. بعد از دادگاه دوباره زاویه بازتر میشود و کتاب آدمهایی را دنبال میکند که هرکدام باید به شکلی با نتیجهی محاکمه زندگی کنند یا وظیفهای در ادامهی ماجرا انجام بدهند. این تغییر فرم برای کتابی که در ترجمهی فارسی فقط ۹۶ صفحه دارد مهم است. قرار نیست صد صفحه را صرف یک دادگاه طولانی کنیم. قصه سریع حرکت میکند. جملهها معمولاً کوتاهاند. خشونت خیلی وقتها بدون مقدمه و توضیح اضافه وارد میشود.
و بهجای اینکه نویسنده بعد از هر اتفاق توضیح بدهد چه برداشتی باید داشته باشیم، تصویر را میگذارد و رد میشود. برای همین کتاب را میشود در یکی دو نشست تمام کرد. اما راحت تمام نمیشود.
نسخهی فارسی «محاکمه خوک»
«محاکمه خوک» را ابوالفضل اللهدادی مستقیماً از زبان فرانسوی ترجمه کرده و فرهنگ نشر نو منتشر کرده است. چاپ اول ترجمه در سال ۱۳۹۹ منتشر شد. طبق مشخصات فعلی نشر نو، چاپ پنجم کتاب در سال ۱۴۰۵ منتشر شده است. نسخهی فارسی ۹۶ صفحه دارد، قطع آن رقعی و جلدش شومیز است و با شابک ۹۷۸۶۰۰۴۹۰۱۴۷۵ منتشر میشود. کوتاهبودن کتاب اتفاقاً به نفعش است. «محاکمه خوک» اگر سیصد صفحه ادامه پیدا میکرد شاید تمثیلش زیر وزن خودش له میشد. کوپفان یک اتفاق عجیب را میگیرد، آدمها را دورش جمع میکند و تقریباً قبل از اینکه فرصت کنیم به موقعیت عادت کنیم، کار را تمام میکند. ولی چیزی که آخرش باقی میماند خود خوک نیست. حتی عجیببودن دادگاه حیوانات هم نیست. آن چیزی که میماند یک سؤال سادهتر است:
اگر تصمیم گرفته باشیم کسی مجرم است، دادگاه را برای کشف حقیقت برگزار میکنیم یا فقط برای اینکه کاری را که از قبل میخواهیم انجام بدهیم، قانونی کنیم؟ خوک نه قانون را میفهمد. نه از آبرویش میترسد. نه میداند قاضی کیست. نه حکم برایش درس عبرت میشود. همین است که تمام سازوکار را عریان میکند. آدمها برای حیوان دادگاه ساختهاند. و وقتی نمایش شروع میشود، کمکم معلوم نیست این دادگاه قرار است دربارهی چه کسی چیزی ثابت کند: خوک؟ یا آدمهایی که روبهرویش نشستهاند؟
بخشی از کتاب
«هرگز بهشکلی شایسته با او برخورد نشد... و حالا عقیده داریم که مستحق این است که قضاوت شود!» این شاید مهمترین تناقض کتاب باشد. جامعه برای اینکه موجودی را دوست داشته باشد، به او احترام بگذارد یا اجازه بدهد آسوده زندگی کند، حاضر نیست او را همسطح خودش بداند. اما برای تنبیهکردنش؟ آنوقت ناگهان مسئولیت، اراده، اخلاق و قانون را به رسمیت میشناسد. کوپفان بین سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ مدتی در ویلا مدیچی در رم اقامت هنری داشت. آن دوره فرصت زیادی برای مطالعه پیدا کرد و دوباره سراغ نوشتههای میشل فوکو دربارهی زندان، مجازات و سازوکارهای قدرت رفت. ابتدا حتی قرار بود پروژهی دیگری دربارهی دادگاههای پاپی بنویسد. اما مطالعه دربارهی نظام قضایی دوباره خاطرهی همان ماجرای محاکمهی حیوانات را زنده کرد.
شروع به تحقیق در کتابخانهی ویلا مدیچی کرد و پروژهی دیگری که قرار بود بنویسد کنار رفت. نتیجه شد «محاکمه خوک».
خود نویسنده دادگاه را شبیه تئاتر میبیند
فرم نمایشی بخش دادگاه اتفاقی نیست. کوپفان گفته عمداً میخواسته متنی بنویسد که بتوان آن را تقریباً مثل نمایشنامه خواند، چون از نظر او محاکمه شباهت زیادی به یک نمایش دارد. نقشها از قبل مشخصاند. دادستان اتهام میزند. وکیل دفاع میکند. قاضی هدایت میکند. متهم در مرکز صحنه قرار دارد. تماشاگرها نگاه میکنند. و همه منتظر پایاناند. وقتی از این زاویه نگاه کنیم، یکی از سؤالهای تلخ کتاب شکل میگیرد: آیا جامعه واقعاً برای برقراری عدالت جمع شده، یا آمده آخر داستان را تماشا کند؟
«محاکمه خوک» پنجمین رمان نویسنده بود
اسکار کوپفان متولد ۱۹۸۸ است و خیلی زود وارد ادبیات فرانسه شد. اولین رمانش، «هتل زنیت»، در سال ۲۰۱۲ منتشر شد و همان سال جایزهی فلور را گرفت. «محاکمه خوک» پنجمین رمانش بود و نسخهی فرانسوی آن با عنوان Le Procès du cochon در ژانویهی ۲۰۱۹ توسط انتشارات گراسه منتشر شد. نسخهی اصلی ۱۲۸ صفحه دارد. کتابی بسیار کوتاه برای مسئلهای که میتواند مدت زیادی بعد از تمامشدنش ادامه پیدا کند.
واقعیتهای جالب درباره محاکمه خوک
بله، دادگاه حیوانات واقعاً وجود داشته است
<p>سوژهی اصلی کتاب اختراع اسکار کوپفان نیست. از قرون میانه تا دورههای بعدی در بخشهایی از اروپا پروندههای قضایی علیه حیوانات وجود داشته است. گاهی حیوانات اهلی مثل خوک، گاو و اسب را بابت آسیبزدن یا کشتن انسان در دادگاههای عرفی محاکمه میکردند. حتی برای حیوان وکیل تعیین میشد و روند دادگاه میتوانست بسیار شبیه محاکمهی انسان باشد. در نوع دیگری از پروندهها، حیوانات موذی یا آفتهایی مثل موشها که به محصولات کشاورزی آسیب میزدند، ممکن بود پایشان به دادگاههای کلیسایی باز شود و حتی حکمهایی مثل تکفیر دربارهشان مطرح شود. امروز همهی اینها شبیه یک کمدی مونتی پایتونی به نظر میرسد. آن زمان لزوماً خندهدار نبود.</p>
خوکها بیشتر از بقیه گرفتار دادگاه میشدند
<p>محاکمهی خوک اتفاق نادری در میان پروندههای حیوانات نبود. یکی از دلایل خیلی ساده بود: خوکها آن زمان بیش از امروز در محیط زندگی انسانها رفتوآمد میکردند و احتمال برخوردشان با کودکان و آدمها بالا بود. در منابع تاریخی پروندههای متعددی از محاکمهی خوکها ثبت شده است و خود کوپفان بعد از مطالعهی آثار تاریخی مربوط به این موضوع گفته بود سهم خوکها در این محاکمهها بسیار زیاد بوده است. از مشهورترین نمونهها، پروندهی مادهخوکی در شهر فالزِ نورماندی در قرن چهاردهم است که بهخاطر مرگ یک کودک محاکمه و محکوم شد. بنابراین صحنهی مرکزی رمان، هرقدر غیرواقعی به نظر برسد، به سنتی قضایی وصل است که واقعاً وجود داشته.</p>
نویسنده اولین بار در شانزدهسالگی دربارهی این ماجرا شنید
<p>ایده تقریباً نصف عمر نویسنده همراهش بوده است. اسکار کوپفان گفته حدود شانزدهسالگی دوستدختر دوران دبیرستانش ماجرای محاکمهی حیوانات را برایش تعریف کرده و موضوع آنقدر برایش عجیب بوده که از ذهنش بیرون نرفته. همان زمان حتی یک داستان سهچهارصفحهای دربارهی محاکمهی خوک نوشت. اسمش را گذاشت: «محاکمه». ولی خودش بعدها احساس کرد آن داستان خیلی خام بوده و بهاندازهی کافی دربارهی موضوع تحقیق نکرده است. ایده ماند تا سالها بعد دوباره سراغش برود.</p>
بامزهتر اینکه همان موقع سر کلاس «محاکمه»ی کافکا میخواند
<p>کوپفان آن داستان کوتاه نوجوانی را در دورهای نوشت که در کلاس ادبیاتشان «محاکمه» و «مسخ» کافکا را میخواندند. سالها بعد هم وقتی برگشت تا نسخهی کامل «محاکمه خوک» را بنویسد دوباره کافکا را خواند. ردش در کتاب کاملاً حس میشود. یک دستگاه قانونی که همهچیزش از درون خودش منطقی است، ولی اگر یک قدم عقب برویم تمام منظره ابزورد به نظر میرسد. خود نویسنده هم گفته این حالت کافکایی را آگاهانه وارد کتاب کرده و حتی ماجرای تلاش برای بیرونکشیدن «اعتراف» از حیوان را از نمونههای تاریخی گرفته است. در بعضی روایتهای تاریخی، صدای حیوان میتوانست به شکلی تفسیر شود که انگار واکنشی معنادار به اتهام نشان داده. آدمها سؤال را طرح میکردند. آدمها معنی جواب را هم تعیین میکردند.</p> <p>دادگاه خیلی راحتتر میشود وقتی متهم فقط همان چیزی را میگوید که شما میشنوید.</p>
نویسنده عمداً تا مدت زیادی نمیگوید حیوان دقیقاً چیست
<p>این یکی از بازیهای جالب کتاب است، هرچند جلد کتاب از قبل لوَش داده. کوپفان گفته حدود شصت صفحه صبر میکند تا در خود روایت حیوان را بهطور صریح نامگذاری کند. تا آن موقع بیشتر با «متهم»، «موجود»، «مجرم» و توصیفهای بدنی روبهرو هستیم. ایده را تا حدی از «مسخ» کافکا گرفته بود؛ جایی که خود کافکا هم دربارهی موجودی که گرگور سامسا به آن تبدیل شده تا جای ممکن از تعیین شکل دقیق فرار میکند. کوپفان معتقد بود اگر از همان ابتدا موجود را بیش از اندازه مشخص و واقعی کند، بخشی از قدرت تمثیلی داستان از بین میرود. البته خوانندهی «محاکمه خوک» یک مشکل دارد: اسم کتاب بالای صفحه نوشته شده. پس غافلگیریای در کار نیست.</p> <p>بازی اصلی چیز دیگری است: اینکه ببینیم اگر کلمهی «خوک» را برای مدتی کنار بگذاریم، رفتار آدمها با متهم چه شکل متفاوتی پیدا میکند.</p>
