
معرفی کتاب «میوههای زمین»
ایزاک راه میافته به سمت جایی که تقریباً هیچکس آنجا نیست. نه خانهای هست، نه همسایهای و نه حتی جادهی درستوحسابی. یک نقطه را برای ماندن پیدا میکنه، سرپناهی میسازه، چند بز میآره و شروع میکنه به کار کردن روی زمینی که تا قبل از او چیزی ازش درنمیاومده.
اتفاق عجیبوغریبی هم نمیافته. ایزاک فقط هر روز چیزی به روز قبل اضافه میکنه.
بعد اینگر از راه میرسه و زندگی دونفرهشون شروع میشه. بچهدار میشن، زمین بیشتری زیر کشت میره، ساختمانهای تازهای ساخته میشه و جایی که اول فقط چند تکه چوب و خاک بود، کمکم تبدیل میشه به مزرعهی سلانرا. سالها میگذرن و خانوادهای که تقریباً از هیچ شروع شده بود، صاحب خانه، دام، محصول و آینده میشه.
اگر «میوههای زمین» فقط همین بود، احتمالاً بعد از چند فصل از شمردن بزها و ساختن انبار تازه خسته میشدیم. چیزی که کتاب رو زنده نگه میداره آدمهاییه که همراه این زمین تغییر میکنن.
اینگر گذشته و ترسهای خودش رو داره و یکی از تصمیمهای تلخش زندگی خانواده را برای سالها عوض میکنه. بچهها بزرگ میشن و معلوم میشه قرار نیست همهشون مثل پدرشان به خاک دل ببندن. یکی بیشتر چشمش دنبال شهر و زندگی تازهست و دیگری راحتتر جای خودش رو کنار زمین پیدا میکنه. بیرون از سلانرا هم دنیا منتظر نمیمونه؛ جاده، تلگراف، معدن، پول و آدمهای تازه از راه میرسن و آرامآرام چیزی را وارد این گوشهی خلوت میکنن که ایزاک چندان بلد نیست باهاش کنار بیاد: زندگی مدرن.
برای همین «میوههای زمین» فقط ستایش زندگی روستایی نیست. هامسون مدام دو جور زندگی رو کنار هم میذاره؛ آدمی که نتیجهی کارش رو با دست لمس میکنه و آدمی که دنبال پول، موقعیت یا زندگی راحتتری میره. معلومه خودش به کدوم طرف متمایلتره، ولی داستان بهاندازهای آدم و اتفاق داره که همهچیز تبدیل به یک موعظهی ساده دربارهی «بازگشت به طبیعت» نشه.
خود زمین هم در کتاب فقط پسزمینه نیست. فصلها میگذرن، محصول خراب میشه یا خوب درمیاد، حیوانی به دنیا میاد، برف راه رو میبنده و دوباره بهار میشه. زمان بیشتر از اینکه با تاریخ و ساعت جلو بره، با همین چیزها حرکت میکنه.
ریتم کتاب هم تقریباً شبیه زندگی ایزاکه؛ عجله نداره. هامسون برخلاف «گرسنه» و «پان»، اینجا از آن راوی عصبی و نزدیک به ذهن شخصیت فاصله گرفته و با سومشخصی آرامتر و دورتر قصه را تعریف میکنه. همین باعث شده رمان بیشتر حس یک زندگی طولانی رو داشته باشه تا مجموعهای از اتفاقهای پشت سر هم.
پس اگر دنبال رمانی هستی که هر سی صفحه یک اتفاق بزرگ غافلگیرت کنه، «میوههای زمین» احتمالاً انتخاب راحتی نیست. جذابیتش جای دیگهست: اینکه ببینی یک آدم، یک خانواده و بعد یک آبادی چطور ذرهذره ساخته میشن و چیزهایی که با زحمت ساخته شدهاند، با آمدن پول و تغییر نسلها چه شکلی پیدا میکنن.
کتاب سال ۱۹۱۷ منتشر شد و سه سال بعد آکادمی سوئد جایزهی نوبل ادبیات ۱۹۲۰ را مشخصاً «برای اثر سترگ او، میوههای زمین» به کنوت هامسون داد. یعنی این فقط یکی از کتابهای نویسندهای برندهی نوبل نیست؛ همان اثری است که اسمش مستقیماً در دلیل اعطای جایزه آمده.
یه نکته دربارهی خود هامسون
خواندن هامسون یک حاشیهی مهم هم دارد. او سالها بعد از نوشتن «میوههای زمین» به حامی آلمان نازی تبدیل شد و مواضعش در دوران جنگ جهانی دوم زندگی و اعتبارش را در نروژ بهشدت زیر سؤال برد. این بخش از زندگیاش چیزی نیست که بشه با جایزه نوبل یا اهمیت ادبی آثارش پاکش کرد؛ و هنوز هم یکی از دلایل بحثبرانگیزبودن نام هامسون است.
بالاخره بخریم؟
اگه از رمانهایی لذت میبری که بهجای عجله برای رسیدن به حادثهی بعدی، اجازه میدن چند سال کنار شخصیتها زندگی کنی، آره.
«میوههای زمین» داستان آدمی نیست که میخواد دنیا رو فتح کنه. ایزاک حتی خیلی وقتها نمیفهمه دنیا دارد به چه سمتی میره. فقط صبح بلند میشه و کاری را که جلوی دستشه انجام میده. شاید به همین دلیل بعد از صد سال هنوز تماشای ساختهشدن سلانرا جذابه.
فقط باید با ریتمش کنار بیای. این کتاب آهسته جلو میره، گاهی حتی خیلی آهسته. اما اگر وارد ضرباهنگش بشی، احتمالاً بعد از مدتی خودت هم دلت میخواد ببینی سال بعد زمین چه محصولی میده.
نسخهی فارسی «میوههای زمین» با ترجمهی قاسم صنعوی از نشر گلآذین منتشر شده و چاپ ثبتشدهی فعلی ۳۸۴ صفحه دارد.
