
معرفی کتاب «فقط یک داستان»
پل نوزدهساله است و تابستان را در خانهی پدر و مادرش در یکی از همان حومههای مرتب و محترم جنوب لندن میگذراند که ظاهراً هیچ اتفاق مهمی نباید در آنها بیفتد. حوصلهاش سر رفته. مادرش پیشنهاد میکند برای اینکه کاری کرده باشد عضو باشگاه تنیس محل شود. پل میرود. برای مسابقهی دونفرهی مختلط، یارها را به قید قرعه انتخاب میکنند و سهم پل میشود سوزان مکلود. سوزان چهلوهشت سال دارد. زن خوبی است، شوخ است، تنیسش هم بد نیست. فقط تقریباً سی سال از پل بزرگتر است. شوهر دارد. و دو دخترش تقریباً همسن خود پلاند. این احتمالاً باید پایان ماجرا باشد. یک مسابقهی تنیس. خداحافظی. هرکس برگردد سر زندگی خودش. ولی پل بعد از بازی سوزان را با ماشین به خانه میرساند. و بعد دوباره همدیگر را میبینند. و باز هم. شوخی میکنند، حرف میزنند، بازی میکنند و خیلی زود رابطهای شروع میشود که تقریباً تمام آدمهای «معقول» اطرافشان مطمئناند نباید شروع میشد. پل البته از همین بخش ماجرا خوشش میآید. نوزدهساله است. اینکه خانواده و همسایهها رابطهاش را نامناسب بدانند، برای او دلیل چندان بدی برای ادامهدادنش نیست. حتی شاید کمی برعکس.
او از نسل بزرگتر، زندگی مرتب طبقهی متوسط و قواعدی که از قبل برای آدم تعیین کردهاند خوشش نمیآید. عشق به سوزان در ابتدا علاوه بر عشق، نوعی اعلام استقلال هم هست.
یعنی: من قرار نیست مثل شما زندگی کنم. مشکل این است که عشق خیلی زود جدیتر از یک شورش تابستانی میشود. پل فکر میکند بالاخره یک کار واقعاً مهم کرده است
از دید پل جوان، مسئله ساده است. سوزان در ازدواج خوشحالی زندگی نمیکند.
شوهرش، گوردون، مردی سنتی و خشمگین است و رابطهی زناشوییشان مدتهاست چیزی شبیه یک زندگی عاشقانه نیست. پل خودش را مرد جوانی میبیند که سوزان را از آن زندگی بیرون میآورد.
و تا مدتی واقعاً هم همینطور به نظر میرسد. این دو بالاخره قواعد خانواده و محله را کنار میزنند و با هم زندگی مستقلی شروع میکنند. پل چیزی دارد که خیلی از عشقهای جوانی ندارند: فرصت اینکه ثابت کند جدی بوده. میتوانست این رابطه فقط خاطرهی زن بزرگتری باشد که یک تابستان عاشقش شده بود. ولی نمیشود. او میماند. سوزان را انتخاب میکند. و بخشی از زیبایی قسمت اول کتاب هم همین اطمینان است. پل جوان واقعاً فکر میکند عشق مسئله را حل کرده. موانع چه هستند؟ اختلاف سن؟ حرف مردم؟ شوهر؟ خانواده؟ قواعد اجتماعی؟ همه را میشود شکست. اگر دو نفر واقعاً عاشق باشند، بقیه بالاخره کنار میروند. اگر «فقط یک داستان» همانجا تمام میشد، احتمالاً رمان کاملاً دیگری بود. بارنز اما دقیقاً به قسمت بعد علاقه دارد. بعد از اینکه عشق برنده شد چه؟ مشکل اصلی تازه بعد از فرار شروع میشود
سوزان شروع به نوشیدن میکند. نه آن نوشیدن اجتماعی و گاهبهگاه که بشود نادیدهاش گرفت. الکل آرامآرام فضای رابطه را میگیرد. پل اول شاید شدت ماجرا را نفهمد. بعد میفهمد. بعد تلاش میکند کنترلش کند. بطریها را پیدا کند. حواسش باشد سوزان چقدر نوشیده. کمکش کند. نجاتش بدهد. دعوا کند. ببخشد. دوباره تلاش کند. و بعد دوباره همان اتفاق تکرار شود.
راهنمای رسمی پنگوئن هم پیشروی اعتیاد سوزان را یکی از محورهای اصلی نیمهی دوم رمان میداند؛ جایی که عشقی که در ابتدا آزادیبخش به نظر میرسید کمکم به رابطهای تبدیل میشود که مراقبت، وابستگی و فرسودگی را نمیتوان از دوستداشتن جدا کرد.
اینجا کتاب خیلی دردناکتر از یک داستان شکست عشقی معمولی میشود. چون هیچ خیانت بزرگ یا کشف ناگهانیای نداریم که بتوان همهچیز را گردنش انداخت. کسی یک روز صبح از خواب بیدار نمیشود و بفهمد دیگر عاشق نیست. عشق هنوز هست. مشکل همین است. اگر هنوز دوستش داری، تا کجا باید بمانی؟
پل جوان فکر میکرد عاشقبودن یعنی انتخاب یک نفر مقابل جهان. پل بزرگتر باید با سؤال دیگری روبهرو شود: آیا عاشقبودن یعنی هر اتفاقی افتاد بمانی؟ اگر کسی که دوستش داری خودش را نابود میکند، وظیفهی تو چیست؟ کمکش کنی؟ کنترلش کنی؟ تحملش کنی؟ زندگی خودت را هم همراهش نابود کنی؟ و اگر یک روز دیگر نتوانستی ادامه بدهی، اسم کاری که کردهای چیست؟ نجات خودت؟ یا ترککردن او؟
راهنمای رسمی رمان این پرسش را صریحاً مطرح میکند: وقتی پل سرانجام مسئولیت سوزان را دوباره به دخترانش میسپارد، آیا کار درستی میکند یا او را رها کرده است؟ خود کتاب جواب راحتی نمیدهد.
این مهم است چون بارنز از سوزان یک «مشکل» نمیسازد که قهرمان کتاب باید حلش کند. پل نمیتواند درمانش کند. دوستداشتن کسی به آدم قدرت جادویی نمیدهد. حتی اگر عشقت کاملاً واقعی باشد، ممکن است برای نجات کسی کافی نباشد. و شاید یکی از تلخترین چیزهایی که پل باید یاد بگیرد همین باشد. اول فکر میکرد عشق و رنج یک انتخاباند
اول کتاب سؤال خیلی مرتبی دارد: عشق بیشتر و رنج بیشتر؟ یا عشق کمتر و رنج کمتر؟ انگار جلوی آدم دو بسته گذاشتهاند و میشود حساب کرد کدام معامله بهتر است. پل خیلی زود ایراد سؤال را میفهمد. چنین انتخابی واقعاً وجود ندارد. آدم قبل از عاشقشدن نمینشیند میزان رنج آینده را محاسبه کند و بعد تصمیم بگیرد چقدر اجازه دارد کسی را دوست داشته باشد.
خود بارنز هم در گفتوگویی هنگام انتشار کتاب گفت عشق ذاتاً خطرناک است؛ چون قلبت را در اختیار آدم دیگری میگذاری و همراهش قدرت بزرگی برای آسیبزدن به یکدیگر ایجاد میشود. دربارهی عشق اول یک چیز دیگر هم اضافه میشود: آدم هنوز تجربهی قبلیای ندارد که بتواند با آن مقایسه کند. چیزی نمیداند، اما احساس میکند همهچیز را میداند.
پل دقیقاً همین آدم است. نوزدهساله. اولین عشق. و کاملاً مطمئن. او حتی نمیداند این رابطه قرار است تبدیل به معیاری شود که سالهای بعد هر رابطهی دیگری را با آن بسنجد. برای بارنز، عشق اول الزاماً چون «بهترین» عشق است مهم نمیشود. گاهی چون اولین قالبی است که عشق داخل ذهنمان پیدا میکند مهم است. بعدها یا دوباره دنبال همان قالب میگردیم، یا تمام عمر سعی میکنیم خلافش را پیدا کنیم. پل داستان را پنجاه سال بعد تعریف میکند؛ این خیلی چیزها را عوض میکند
اگر «فقط یک داستان» را پل نوزدهساله همان موقع تعریف میکرد، احتمالاً کتاب پر از اطمینان بود. ولی راویِ واقعی مردی سالخوردهتر است که دارد از فاصلهی چند دهه به آن جوان نگاه میکند. این فاصله باعث میشود دو پل همزمان داخل کتاب باشند. یکی پسری است که میگوید: ما عاشقیم و بقیه نمیفهمند. و دیگری مردی است که میداند بعدش چه شد. بارنز این فاصله را خیلی آرام وارد نثر میکند. پل گاهی از خودش جوانترش دفاع میکند. گاهی مسخرهاش میکند. گاهی میفهمد چیزی را آن زمان اشتباه فهمیده. و گاهی اعتراف میکند امروز هم مطمئن نیست خاطرهای که تعریف میکند دقیقاً همانطور اتفاق افتاده باشد.
بارنز خودش پل را «راوی غیرقابلاعتماد» نمیداند؛ اصطلاحی که ترجیح میدهد راویِ جزئی یا محدود است. پل قصد دروغ گفتن ندارد. دارد حقیقت را آنطور که خودش دیده تعریف میکند، ولی خودش هم میداند حافظه نه خطی است، نه بیطرف و نه همیشه قابلاعتماد.
این فرق خیلی مهم است. پل کلاهبردار نیست. فقط انسان است. و انسان وقتی پنجاه سال بعد دربارهی مهمترین عشق عمرش حرف میزند، الزاماً آرشیو دقیق اتفاقها را تحویل نمیدهد. بعضی صحنهها بزرگ میشوند. بعضی محو. بعضی شاید بعداً معنایی پیدا کنند که موقع وقوع نداشتند. بارنز حتی ضمیر را عوض میکند
یکی از بهترین قسمتهای فنی کتاب چیزی است که ممکن است اوایل اصلاً متوجهش نشویم. «فقط یک داستان» سه بخش دارد. بخش اول عمدتاً با اولشخص روایت میشود: من. من سوزان را دیدم. من عاشق شدم. این زندگی من بود. در بخش دوم، وقتی رابطه سختتر و خاطرات دردناکتر میشوند، روایت به سمت دومشخص میرود: تو. انگار پل برای گفتن بعضی چیزها مجبور است چند قدم از خودش فاصله بگیرد.
و در بخش سوم این فاصله بیشتر میشود؛ روایت میان سومشخص، دومشخص و اولشخص حرکت میکند. راهنمای رسمی پنگوئن این تغییر زاویهدید را یکی از ویژگیهای مرکزی ساختار رمان میداند.
تغییر هوشمندانهای است. وقتی خاطره خوش است: من. وقتی تحملش سختتر میشود: تو. و وقتی سالها گذشته و پل میخواهد جوانی را که زمانی خودش بوده مثل آدم دیگری تماشا کند: او. انگار زبان دارد همان کاری را میکند که ذهن آدم موقع خاطرهای دردناک انجام میدهد. فاصله میگیرد. حتی تنیس هم فقط برای آشناکردن این دو نفر نیست
بارنز میتوانست پل و سوزان را در مهمانی، قطار یا کتابخانه با هم آشنا کند. تنیس اما بعداً معنی پیدا میکند. اولین رابطهی آنها یک مسابقهی دونفره است. دو نفر باید کنار یکدیگر باشند، ولی هرکدام هنوز مسئول بخشی از زمین خودشاناند.
بعد از اولین مسابقه، یکی از ایدههای تکرارشوندهی کتاب شکل میگیرد: در بازی دونفره، آسیبپذیرترین قسمت معمولاً همان وسط زمین است؛ جایی میان دو نفر که هرکدام ممکن است فکر کند دیگری باید توپ را بگیرد. راهنمای رسمی کتاب هم مشخصاً از این تصویر بهعنوان استعارهای برای فضای میان دو انسان یاد میکند.
این تصویر برای رابطهی پل و سوزان تقریباً بیش از حد مناسب است. خیلی وقتها مشکل نه در «پل» است نه در «سوزان». در فاصلهی میانشان است. جایی که معلوم نیست مسئولیت یک نفر کجا تمام میشود و مسئولیت دیگری کجا شروع. چقدر باید کمک کنی؟ چقدر باید رها کنی؟ کدام درد مال توست؟ کدام درد مال کسی است که دوستش داری؟ و اگر توپ دقیقاً وسط افتاد، تقصیر چه کسی بود؟ سوزان را هم فقط از چشم پل میبینیم
این یکی از محدودیتهای آگاهانهی کتاب است. ما هیچوقت وارد ذهن سوزان نمیشویم. زن چهلوهشتسالهای که از زندگی زناشوییاش خسته شده و عاشق پسری نوزدهساله میشود، خودش داستان را برایمان تعریف نمیکند. پل تعریف میکند. در نتیجه سوزان هم بسیار نزدیک است و هم کمی دور.
بارنز دربارهی این انتخاب گفته سوزان زنِ طبقه و دورهی خودش است: باهوش، شوخ و خوشبین، اما با فرصتهای محدود و گرفتار جهانی که بیشتر قواعدش را مردان نوشتهاند. در عین حال، تصویر ما از او همیشه از چشم یک عاشق عبور کرده و بنابراین ناگزیر ناقص است.
این نکته با بالا رفتن سن پل مهمتر میشود. در نوزدهسالگی خیال میکند سوزان را کاملاً میشناسد. سالها بعد دیگر آنقدر مطمئن نیست. شاید این هم یکی از تفاوتهای عاشقشدن و بهیادآوردن عشق باشد. وقتی عاشقی، خیال میکنی وارد ذهن طرف مقابل شدهای. وقتی پیرتر میشوی، شاید تازه متوجه شوی چه مقدار از آدمی که دوست داشتی برای همیشه از دسترست بیرون مانده است.
چرا اسم کتاب «فقط یک داستان» است؟
پل معتقد است آدم در زندگی داستانهای زیادی دارد. اتفاقهای مختلف. آدمهای مختلف. رابطهها. شغلها. شهرها. موفقیتها و شکستها. اما شاید در نهایت یک داستان باشد که وقتی از تو بپرسند زندگیات دربارهی چه بود، دوباره سراغ همان بروی. برای پل این داستان، سوزان است. نه چون رابطهشان بینقص بوده. دقیقاً برعکس. اگر فقط یک عشق خوش و کوتاه بود شاید سالها بعد اینهمه نیاز به تعریفکردنش نداشت. داستان مهم او همان چیزی است که هنوز نمیتواند کاملاً دربارهاش قضاوت کند. بهترین اتفاق زندگیاش بود؟ بدترین؟ سوزان را نجات داد؟ نابود کرد؟ خودش قربانی شد؟ یا زمانی که سوزان بیشترین نیاز را داشت، او را ترک کرد؟ آیا عشقشان ارزش تمام رنج بعدی را داشت؟ بارنز اجازه نمیدهد یکی از این جوابها آخر کتاب با مُهر «صحیح» تحویلمان داده شود. شاید دلیل اینکه پل هنوز دارد داستان را تعریف میکند همین باشد. آدم دربارهی چیزهایی که کاملاً حل کرده اینهمه حرف نمیزند.
بخشی از کتاب
«ترجیح میدهید نصیبتان عشقِ بیشتر و رنجِ بیشتر باشد یا عشق کمتر و رنج کمتر؟»
پل تقریباً بلافاصله مشکل سؤال را پیدا میکند.
ما چنین انتخابی نداریم.
اگر داشتیم، شاید عشق به مسئلهای حسابداری تبدیل میشد:
سی درصد کمتر دوست بدار.
سی درصد کمتر درد بکش.
ولی آدم معمولاً میزان عشق را قبل از شروع تعیین نمیکند.
بعدها فقط صورتحسابش میرسد.
واقعیتهای جالب درباره فقط یک داستان
ایدهی رمان از یک جای خالی در «درک یک پایان» آمد
خود جولین بارنز گفته ایدهی «فقط یک داستان» تا حدی از رمان مشهور قبلیاش، «درک یک پایان»، بیرون آمده است. در آن کتاب رابطهای مهم میان مردی جوان و زنی میانسال وجود دارد، اما خواننده تقریباً چیزی از جزئیاتش نمیفهمد و مجبور است بر اساس نشانههای بسیار کم حدس بزند چه اتفاقی افتاده. بارنز گفت هنگام شکلگیری «فقط یک داستان» سراغ موقعیتی مشابه رفت، اما این بار تصمیم گرفت چیزی را که آنجا ناگفته مانده بود کاملاً باز کند. به تعبیر خودش، آنجا تقریباً چیزی به ما گفته نمیشد؛ اینجا قرار است همهچیز گفته شود. این پیوند برای خوانندهی «درک یک پایان» خیلی جالب است. هر دو کتاب دربارهی مردیاند که سالها بعد برمیگردد سراغ گذشته. هر دو دربارهی حافظهاند. و در هر دو، مشکل اصلی این است که گذشته هرگز به همان تمیزی که تعریفش میکنیم اتفاق نیفتاده است.
بارنز اول شخصیت نساخت؛ اول یک معضل ساخت
بارنز دربارهی روش نوشتن این رمان گفته معمولاً کارش را با ساختن چند شخصیت و بعد پیدا کردن ماجرا برایشان شروع نمیکند. اول یک موقعیت دشوار، معضل اخلاقی یا عاطفی به ذهنش میرسد. بعد میپرسد این اتفاق برای چه کسی میتواند بیفتد. «فقط یک داستان» هم از همین جنس بوده: عشق اول، اختلاف بزرگ سنی، مسئولیت و این سؤال که رابطهای که در آغاز رهاییبخش است در سالهای بعد چه میتواند بشود. شاید به همین دلیل پل و سوزان گاهی انگار داخل یک آزمایش عاطفی قرار گرفتهاند. نه آزمایشی مصنوعی. آزمایشی که جوابش را خود نویسنده هم از قبل اعلام نمیکند.
بارنز پل را «راوی غیرقابل اعتماد» نمیداند
این نکته دربارهی نویسندهی «درک یک پایان» کمی غافلگیرکننده است. خواننده خیلی زود متوجه میشود حافظهی پل کامل نیست و ممکن است بعضی چیزها را اشتباه به یاد بیاورد. اما بارنز نمیگوید پل راوی غیرقابل اعتماد است. تعبیر خودش partial narrator است: راویای که فقط بخشی از حقیقت را در اختیار دارد. پل تلاش میکند صادق باشد. فقط مشکل این است که تمام ما هم وقتی دربارهی گذشته حرف میزنیم همین مشکل را داریم: حافظه تنها شاهد ماست و خودش شاهد چندان قابل اعتمادی نیست. همین فرق کوچک یکی از بهترین راهها برای خواندن کتاب است. لازم نیست مدام دنبال «دروغ» پل بگردیم. بهتر است دنبال چیزهایی بگردیم که خودش هنوز نمیتواند ببیند.
ساختار سهبخشی کتاب عمداً با فاصلهی عاطفی پل تغییر میکند
بخش اول با «من» پیش میرود. بخش دوم به «تو» تغییر میکند. بخش سوم میان «او»، «تو» و «من» حرکت میکند. این فقط نمایش تکنیک نویسندگی نیست. هرچه روایت به بخشهایی میرسد که پل سختتر میتواند تحملشان کند، فاصلهی زبانی بیشتر میشود. گویی یک انسان میتواند بعضی خاطرات را بگوید: «این اتفاق برای من افتاد.» اما برای بعضی خاطرات مجبور است بگوید: «این اتفاق برای تو افتاد.» و برای سختترینها: «آن مرد این کار را کرد.» آن مردی که البته خودش بوده.
روی صفحهی اول کتاب یک تعریف ۲۶۰ ساله از «رمان» آمده
بارنز پیش از شروع داستان، تعریف ساموئل جانسون از واژهی Novel در فرهنگ لغت سال ۱۷۵۵ را آورده است: «قصهای کوچک، معمولاً دربارهی عشق.» نسخهی نخست انگلیسی این نقل را درست پیش از آغاز بخش اول چاپ کرده است. شوخی قشنگی است. بیش از دو قرن گذشته. رمانها پیچیدهتر شدهاند. مکتبها آمدهاند و رفتهاند. ساختارها شکستهاند. ولی بارنز هنوز برمیگردد سر همان چیز: یک قصه. دربارهی عشق. فقط حالا مشکل این است که «دربارهی عشق بودن» اصلاً به معنای عاشقانه و شیرین بودن نیست.
سوزان واقعاً ۲۹ سال از پل بزرگتر است
پل هنگام آشنایی ۱۹ سال دارد و سوزان ۴۸ سال. یعنی فاصلهی سنیشان ۲۹ سال است. ناشر آمریکایی کتاب نیز همین سنها را در معرفی رسمی اثر ثبت کرده است. این تفاوت سنی عمداً خواننده را وادار میکند دربارهی قدرت در رابطه سؤال کند. راهنمای رسمی پنگوئن هم یکی از پرسشهایش را مستقیماً به همین موضوع اختصاص داده: پل مرتب تأکید میکند هیچکدام از دیگری سوءاستفاده نکردهاند؛ آیا خواننده هم با او موافق است؟ کتاب جواب را تحمیل نمیکند. در بعضی لحظهها سوزان بهوضوح باتجربهتر است. در بعضی لحظههای بعدی، وقتی بیماری و وابستگی پیشروی میکند، نسبت قدرت تقریباً برعکس میشود.
«فقط یک داستان» سیزدهمین رمان بارنز بود
نسخهی اصلی The Only Story نخستین بار در سال ۲۰۱۸ توسط Jonathan Cape منتشر شد و سیزدهمین رمان جولین بارنز بود. چاپ نخست انگلیسی ۲۱۲ صفحه متن اصلی داشت. بارنز هنگام انتشار کتاب ۷۲ سال داشت و داستان مردی را مینوشت که از سالخوردگی به نخستین عشقش نگاه میکند. همین فاصلهی زمانی یکی از دلایلی است که «فقط یک داستان» بیشتر از اینکه بخواهد هیجان عاشقشدن را ثبت کند، دربارهی چیزی است که دههها بعد از عشق باقی میماند.
