
معرفی کتاب «کنسول افتخاری»
نقشه خیلی ساده بود. سفیر آمریکا قراره از شهری در شمال آرژانتین رد بشه. یه گروه انقلابی پاراگوئهای تصمیم میگیرن بدزدنش و در عوض آزادی چند زندانی سیاسی رو بخوان. فقط یه مشکل پیش میاد. آدم اشتباهی رو میدزدن. بهجای سفیر آمریکا، چارلی فورتنوم گیرشون میافته؛ کنسول افتخاری بریتانیا. مردی دائمالخمر، نهچندان مهم و با مقامی که حتی دولت خودش هم حاضر نیست بابتش دردسر بزرگی درست کنه. یعنی گروهی که با کلی نقشه و اسلحه آدمربایی کرده، حالا گروگانی داره که تقریباً به درد باجگیری نمیخوره.
وسط این خرابکاری، دکتر ادواردو پلار ایستاده. پزشکی انگلیسیـپاراگوئهای که در کودکی همراه مادرش از پاراگوئه فرار کرده، اما پدرش همونجا مونده و بعدها بهعنوان مخالف سیاسی زندانی شده. پلار اصلاً بیطرف نیست؛ از قبل میدونسته قرار بوده سفیر رو بدزدن و به این امید کمک کرده که شاید پدر خودش هم جزو زندانیهای آزادشده باشه. و داستان یه گره بدتر هم داره. چارلی فورتنوم دوست پلار است و کلارا، زن جوان چارلی، معشوقهی پلار. یعنی مردی که قرار بوده در ربودن یه سفیر کمک کنه، حالا باید برای نجات شوهر زنی تلاش کنه که خودش باهاش رابطه داره. گراهام گرین تقریباً همهی آدمهای داستان رو همینطوری جایی گیر انداخته که انتخاب «درست» خیلی واضح نیست.
پلار خودش رو آدم خونسردی میدونه. دوست نداره زیادی به کسی وابسته بشه و از اون آدمهاست که خیال میکنن اگه احساساتشون رو کنترل کنن، دردسر کمتری دارن. چارلی درست نقطهی مقابلشه؛ مردی شلخته و الکلی که شاید در نگاه اول حتی کمی مسخره به نظر برسه، اما وقتی مرگ نزدیک میشه، معلوم میشه برای چیزهایی که دوست داره خیلی جدیتر از پلار احساس داره. کنار این دو نفر، پدر لئون ریواس هم هست؛ کشیشی که دیگه نمیتونه فقط دربارهی رنج فقرا حرف بزنه و تصمیم گرفته خودش وارد مبارزه بشه. ولی اینکه یه کشیش اسلحه برداره و آدم بدزده، الزاماً جواب مسئلهای که داشته نیست. هرچی داستان جلوتر میره، مرز بین ایمان، خشونت و کاری که آدم به اسم یه آرمان انجام میده کثیفتر میشه.
«کنسول افتخاری» ظاهر یه رمان سیاسی و گروگانگیری رو داره، ولی گرین خیلی زود آدمربایی رو میبره عقب و آدمها رو میاره جلو. انقلابیها اونقدر قهرمان نیستن، پلیس اونقدر قابل اعتماد نیست، کنسول اون آدم بیمصرفی نیست که اول فکر میکنیم و پلار هم اون آدم منطقی و بیاحساسی نیست که خودش دوست داره باشه. شاید جذابترین چیز کتاب همین باشه؛ هیچکس تا آخر همون آدم اول داستان نمیمونه.
نسخهی فارسی «کنسول افتخاری»
«کنسول افتخاری» رو احمد میرعلایی ترجمه کرده و نشر نو منتشر کرده. نسخهی نشر نو ۳۵۸ صفحه و قطعش رقعیه. میرعلایی از مترجمهایی بود که بخش مهمی از ادبیات انگلیسی و آمریکای لاتین رو به خوانندهی فارسی معرفی کرد و ترجمهی «کنسول افتخاری» هم از ترجمههای قدیمی و شناختهشدهی این کتاب در ایرانه. «کنسول افتخاری» از یه آدمربایی خیلی بد شروع میشه. گروهی که سفیر آمریکا رو میخواست، یه مرد دائمالخمر تقریباً بیاهمیت گیرش اومده. ولی کمکم معلوم میشه اشتباه اصلی داستان این نیست که آدم اشتباهی رو دزدیدن. تقریباً همهی آدمهای کتاب دربارهی خودشون اشتباه میکنن.
پلار فکر میکنه اهل وابستگی نیست. چارلی فکر میکنه آدم بهدردنخوریه. لئون فکر میکنه شاید با عمل سیاسی بتونه چیزی رو درست کنه که ایمانش نتونسته. و وقتی آدمربایی همهشون رو توی یه نقطه جمع میکنه، تازه معلوم میشه هرکدوم واقعاً حاضرن برای کسی یا چیزی که ادعا میکنن دوستش دارن، چهکار کنن.
بخشی از کتاب
«شاید این احترام متعارفی بود که پیش از اعدام بنا به روایات، زندانبان حتی نسبت به سبعترین جنایتکاران نشان میداد؟»
واقعیتهای جالب درباره کنسول افتخاری
کتاب محبوب خود گراهام گرین بود
<p>گراهام گرین بین اون همه رمان معروف، از «کنسول افتخاری» بهعنوان کتاب محبوب خودش نام برده بود. دلیلش هم جالبه. میگفت این کتاب رو دوست داره چون تونسته شخصیتها رو تغییر بده و تغییر دادن واقعی یه شخصیت در طول داستان کار سختیه. اگه کتاب رو تا آخر بخونی، احتمالاً منظورش رو میفهمی. مخصوصاً دربارهی پلار و چارلی.</p>
گرین قبل از نوشتن کتاب به همون منطقه سفر کرده بود
<p>سال ۱۹۶۸، گرین در آرژانتین بود و برای سفر به پاراگوئه تحقیق میکرد. بخشی از چیزهایی که در اون سفر دید، چند سال بعد وارد فضای «کنسول افتخاری» شد. برای همین گرما، شهر مرزی، رود پارانا و فضای سیاسی پاراگوئه فقط یه دکور خیالی برای داستان نیستن.</p>
دیکتاتوری پشت داستان واقعی بود
<p>پاراگوئهی رمان زیر سایهی حکومت آلفردو استروسنر قرار داره؛ دیکتاتوریای که دههها دوام آورد و مخالفان سیاسی حکومت با زندان، شکنجه و تبعید روبهرو میشدن. برای همین درخواست انقلابیها برای آزادی زندانیهای سیاسی چیزی نیست که گرین فقط برای راهانداختن یه داستان هیجانانگیز ساخته باشه.</p>
ریچارد گیر شد پلار، مایکل کین شد کنسول
<p>سال ۱۹۸۳ از کتاب فیلمی ساخته شد. ریچارد گیر نقش ادواردو پلار رو بازی کرد و مایکل کین هم چارلی فورتنوم شد. باب هاسکینز هم در نقش سرهنگ پرز بازی میکرد. فیلم در آمریکا حتی با اسم دیگری، Beyond the Limit، اکران شد. با این حال، خود گرین چندان از نتیجه راضی نبود و بهخصوص انتخاب ریچارد گیر برای نقش پلار رو دوست نداشت.</p>

