هانا آرنت ۱۴ اکتبر ۱۹۰۶ تو هانوفر آلمان به دنیا اومد، ولی بیشتر کودکیش تو کونیگسبرگ گذشت. تنها بچهی خانواده بود. هفت سالش بود که پدرش رو از دست داد و از اون به بعد مادرش، مارتا، تقریباً تنهایی بزرگش کرد. هانا خیلی زود فهمید که زندگی همیشه قرار نیست امن و قابل پیشبینی بمونه.
از همون سالهای نوجوانی سراغ کتابهایی رفت که خیلیها تا آخر عمر هم جرئت نزدیک شدن بهشون رو ندارن. فلسفه، ادبیات یونان و الهیات میخوند و بیشتر از اینکه دنبال جواب آماده باشه، دوست داشت بفهمه اصلاً سؤال درست چیه.
سال ۱۹۲۴ رفت دانشگاه ماربورگ و شاگرد مارتین هایدگر شد. هایدگر یکی از مهمترین فیلسوفهای اون دوره بود و بین استاد و شاگرد جوانش یه رابطهی عاطفی مخفی شکل گرفت. رابطهای کوتاه ولی عمیق که اثرش تا سالها تو زندگی و فکر آرنت موند. بعد از ماربورگ، مدتی سر کلاسهای ادموند هوسرل نشست و آخرش رفت هایدلبرگ تا زیر نظر کارل یاسپرس درس بخونه. یاسپرس فقط استادش نبود، تبدیل شد به یکی از نزدیکترین دوستهای فکریش. آرنت رساله دکتراش رو درباره مفهوم عشق در اندیشه آگوستین نوشت.
سال ۱۹۲۹ با گونتر اشترن ازدواج کرد، نویسندهای که بعدها با اسم گونتر آندرس شناخته شد. تو همون سالها آرنت داشت روی زندگی راحل فارنهاگن کار میکرد. زن یهودی روشنفکری که تو جامعه آلمان هرچقدر تلاش کرده بود پذیرفته بشه، باز هم با دیوار طرد شدن روبهرو شده بود. شاید آرنت هنوز نمیدونست که خیلی زود، زندگی خودش هم به شکل عجیبی شبیه همون داستان میشه.
سال ۱۹۳۳ نازیها قدرت رو گرفتن. خیلی از دانشگاهیها ساکت موندن، بعضیها هم به حکومت جدید پیوستن. ولی آرنت تصمیم گرفت فقط تماشاچی نباشه. برای یه سازمان صهیونیستی شروع کرد به جمعآوری اسناد و نوشتههای یهودستیزانه. پلیس مخفی آلمان دستگیرش کرد و چند روز بازجویی شد. آرنت بعد از آزادی فهمید دیگه جایی تو آلمان نداره. همراه مادرش شبانه از مرز رد شد و بعد از عبور از چند کشور خودش رو به پاریس رسوند.
تو پاریس کار دانشگاهی رو کنار گذاشت و رفت سراغ کاری که نتیجهاش مستقیمتر بود. به نوجوانها و خانوادههای یهودی کمک میکرد از اروپا خارج بشن. یه شعبه فرانسوی برای سازمان مهاجرت نوجوانان یهودی راه انداخت و فقط تو سالهای اول، به حدود ۱۲۰ کودک کمک کرد به فلسطین برن. برای آرنت فلسفه دیگه فقط چیزی نبود که تو کتابها اتفاق بیفته. سیاست وارد خونهها شده بود و درباره زنده موندن آدمها تصمیم میگرفت.
تو همین سالها با هاینریش بلوشر آشنا شد. بلوشر کارگر و فعال سیاسی خودآموختهای بود که مثل آرنت از آلمان فرار کرده بود. این دو سال ۱۹۴۰ با هم ازدواج کردن، درست وقتی که فرانسه هم داشت به جای خطرناکی برای پناهندهها تبدیل میشد.
بعد از شروع جنگ، دولت فرانسه آرنت رو بهعنوان یه «بیگانهی دشمن» به اردوگاه گورس فرستاد. پنج هفته اونجا موند، ولی وقتی نظم اردوگاه بههم ریخت، موفق شد فرار کنه. بعد از ماهها سفر و انتظار، همراه بلوشر از راه اسپانیا و پرتغال سوار کشتی شد و سال ۱۹۴۱ به نیویورک رسید. مادرش هم کمی بعد به اونها ملحق شد.
آرنت نه آلمانی محسوب میشد، نه فرانسوی و نه هنوز آمریکایی. حکومت نازی تابعیت آلمانیش رو گرفته بود و نزدیک چهارده سال هیچ کشوری حاضر نبود اون رو شهروند خودش بدونه. همین تجربه باعث شد بعدها درباره چیزی حرف بزنه که اسمش رو گذاشت «حق برخوردار بودن از حق». یعنی حقهای انسانی تا وقتی جامعهای نباشه که ازشون دفاع کنه، ممکنه فقط چند جمله قشنگ روی کاغذ باقی بمونن. آرنت بالاخره سال ۱۹۵۱ شهروند آمریکا شد.
زندگی تو نیویورک از صفر شروع شد. برای روزنامههای مهاجران مینوشت، تو انتشارات شوکن ویراستاری میکرد و دنبال کتابها و اسناد یهودیای میگشت که نازیها از کتابخونههای اروپا غارت کرده بودن. در تمام این مدت یه سؤال تو ذهنش میچرخید: چه اتفاقی افتاد که یه جامعه مدرن، با دانشگاه و هنر و فلسفه، تبدیل شد به دستگاه کشتار؟
جوابش شد کتاب «خاستگاههای توتالیتاریسم» که سال ۱۹۵۱ منتشر شد. آرنت تو این کتاب فقط درباره هیتلر یا استالین حرف نزد. رفت سراغ تنهایی آدمها، نابودی رابطههای اجتماعی، تبلیغات، ایدئولوژی و حکومتی که میخواد حتی فکر و واقعیت رو هم کنترل کنه. برای آرنت حکومت تمامیتخواه فقط حکومتی نبود که مردم رو بترسونه. حکومتی بود که کاری میکرد آدمها دیگه به چشم خودشون، حافظهشون و حتی به همدیگه اعتماد نکنن. این کتاب خیلی زود اسم آرنت رو بهعنوان یکی از مهمترین متفکرهای سیاسی قرن بیستم مطرح کرد.
چند سال بعد «وضع بشر» رو نوشت. تو این کتاب فعالیتهای آدمها رو به سه بخش تقسیم کرد: کاری که برای زنده موندن هر روز تکرارش میکنیم، چیزهایی که میسازیم تا یه جهان ماندگار درست کنیم، و عملی که در کنار بقیه انجام میدیم تا چیزی رو تغییر بدیم. برای آرنت بخش سوم مهمتر از همه بود. چون آزادی وقتی اتفاق میافته که آدمها از تنهایی بیرون بیان، حرف بزنن، دیده بشن و با هم دست به عمل بزنن.
ولی اتفاقی که اسم هانا آرنت رو برای همیشه وارد بحثهای عمومی کرد، سال ۱۹۶۱ افتاد. آدولف آیشمن، یکی از مسئولان اصلی انتقال یهودیها به اردوگاههای مرگ، تو اورشلیم محاکمه میشد. آرنت از طرف مجله نیویورکر رفت تا دادگاه رو گزارش کنه. شاید انتظار داشت با یه هیولای عجیب روبهرو بشه، ولی چیزی که دید از نظرش ترسناکتر بود. مردی معمولی که مدام پشت دستورها، مقررات و جملههای اداری پنهان میشد.
نتیجه گزارشهاش شد کتاب «آیشمن در اورشلیم» و عبارت معروف «ابتذال شر». منظور آرنت این نبود که جنایتهای آیشمن ساده یا کماهمیت بودن. نمیگفت اون بیگناه بوده یا فقط از دستور اطاعت کرده. حرفش این بود که برای انجام دادن جنایتهای بزرگ، همیشه لازم نیست یه هیولای افسانهای باشی. گاهی کافیه فکر کردن رو متوقف کنی، مسئولیت کارت رو نپذیری و خودت رو فقط یه چرخدنده تو دستگاه بدونی.
این کتاب یه طوفان واقعی راه انداخت. بعضیها گفتن آرنت با معمولی نشان دادن آیشمن، یهودستیزی و تعصب عمیقش رو دستکم گرفته. بعضیها هم به لحن تندش درباره شوراهای یهودی اعتراض کردن و گفتن درباره آدمهایی که زیر فشار نازیها تصمیم میگرفتن، بیش از حد بیرحمانه قضاوت کرده. بخشی از اختلافها از بد فهمیدن حرف آرنت میاومد، ولی همه انتقادها هم سوءتفاهم نبودن. بحث درباره تصویر آرنت از آیشمن و رفتار رهبران یهودی هنوز هم ادامه داره.
با وجود این جنجال، آرنت عقب نکشید. در دانشگاههای مختلف درس داد و اولین زنی شد که تو دانشگاه پرینستون عنوان استاد تمام گرفت. بعدتر تو دانشگاه شیکاگو و مدرسه نوین پژوهشهای اجتماعی نیویورک تدریس کرد. کتابها و مقالههای زیادی درباره انقلاب، خشونت، آزادی، مسئولیت، حقیقت و نافرمانی مدنی نوشت. خودش دوست نداشت بهش بگن فیلسوف. میگفت بیشتر از «انسان» بهصورت کلی، به آدمهای متفاوتی فکر میکنه که مجبورند با هم تو یه جهان زندگی کنن.
هانا آرنت دسامبر ۱۹۷۵ تو آپارتمانش در نیویورک و بر اثر حمله قلبی درگذشت. اون موقع داشت روی آخرین کتابش، «زندگی ذهن»، کار میکرد. قرار بود کتاب سه بخش داشته باشه: فکر کردن، اراده کردن و داوری کردن. دو بخش اول تقریباً کامل شده بودن، ولی بخش داوری نیمهکاره موند. پیکرش کنار هاینریش بلوشر، تو محوطه کالج بارد دفن شد.
هانا آرنت یه یادآوری مهمه برای اینکه خطر همیشه با چهرهای ترسناک وارد نمیشه. گاهی پشت میز میشینه، فرم پر میکنه، دستور میگیره و به خودش میگه مسئولیتی نداره. برای آرنت فکر کردن فقط کار استادها و فیلسوفها نبود. یه جور مسئولیت بود. چون وقتی آدم از خودش نپرسه «دارم چه کار میکنم؟»، ممکنه بدون اینکه هیولا باشه، بخشی از کار یه هیولا بشه.
